۵ مطلب با موضوع «اهم! مدیر پروژه هستم!» ثبت شده است

دنبال چی میگردی؟

- داری چی کار میکنی؟

+ دارم اینو چک میکنم که ایرادی نداشته باشه.

- داری دنبال زیر بغل مار میگردی؟ بیخیال بابا! ده بار نمیخواد چکش کنی که!

+ زیر بغل مار؟؟؟ این دیگه چه اصطلاحیه؟

- این یه دو لول از عبارت " دنبال قاتل بروسلی میگردی؟ " بالاتره.

+ :))))

  • سارا
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

این جمله مانع کسب است!

آقا، یه سری آدم ها هستن که کتار اومدن باهاشون سخته. مخصوصا اگر توی این فاز باشن که اوووووف!! ما بهترینیم و دیگه هیشکی بهتر از ما توی دنیا وجود نداره و کاری هم که انجام میدیم، بهترینه و رو دست نداره.

از این دست موجودات معمولا توی شرکت و در قالب مشتری به پستمون میخوره.

طرف دوساله داره میره میاد و هنوز که هنوزه کارش رو با فروشگاه اینترنتی اش شروع نکرده و هنوز توی مرحله " تست " به سر میبره. چرا؟

چون فکر میکنن که فروشگاهشون باید کاملا بی عیب و نقص باشه. و گاهی این " عیب و نقصی " که به چشمشون میاد، چیزی به جز زایده ذهن پارانویایی شون نیست! مثلا چرا توی صفحه اصلی، به جای 5 تا محصول، 4 تا محصول نمایش میدیم . از نظر این دوستان همین خودش یک ایراد اساسی برای شروع کار محسوب میشه.

الان به جایی رسیدیم که میخوان ساختار گوگل رو هم براشون عوض کنیم ...

دلم میخواد برگردم زل بزنم توی چشم های قهوه ای رنگ و صورت سرخش و بگم : عزیز من! دیگه شرمنده که گوگل و ساز و کارش دست ما نیست، وگرنه حتما حتما براتون انجام میدادیم به خدا ! 

یکی از فروشگاه های دیگه مون از چند روز پیش شروع کرده محصولاتی که اینا میخواستن بفروشن رو توی سایتش گذاشته و عین چی میفروشه!!

وقتی دیگه اولی نباشی که بازار رو توی دنیای دیجیتال دستت بگیری، باید کلی جون بکنی تا به عنوان دومی حتی بشناسنت ...

حالا شما هی بیا بگو فلان جمله رو از فلان جای سایت حذف کنین که مانع کسب است! 

 

  • سارا
  • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

اینجوری شد که قد ما کوتاه شد!

در یک جلسه ای شرکت جسته بودیم که دو تا اورانگوتان شیک و پیک اومده بودن نشسته بودن اون طرف میز و داشتیم راجع به ابلهانه ترین موارد ممکن بحث میکردیم.

این کلمه " بحث " دقیقا شامل مواردی از جمله داد زدن و روی میز کوبیدن، صندلی رو با عصبانیت عقب دادن و فریاد زدن، تیکه انداختن و به زبون آوردن جملاتی طعنه دار در لفافه ی ادب بود. 

البته ما در "بحث" شرکت نمی جستیم، نگاه میکردیم و سعی در آروم کردن اوضاع داشتیم، اما اون ور میزی ها دست بردار نبودن که نبودن و از ساعت یک تا پنج و نیم بعد از ظهر که رفته بودیم توی اتاق جلسات و در رو به روی خودمون بسته بودیم که مثلا به یه نتیجه ای برسیم، با قدرت تمام روی میز میکوبیدن. 

خلاصه اوضاع طوری بود که به هیچ وجه نمیخواستی در اون زمان و مکان خاص، جای ما باشی ...

( بابا جلسه یه ساعت، دو ساعت، نه چهارساعت و نیم!! )

اینگونه بود که وقتی بالاخره در رو باز کردیم و مهمانان گرامی رو بدرقه نمودیم، مثل این بود که از غار اصحاب کهف دراومده باشیم. شوخی نمیکنم، به معنای واقعی کلمه از غار اومده بودیم بیرون!

یعنی وقتی در باز شد، یهویی دیدیم که کل شرکت رو بادکنک هایی در حال پرواز با سه رنگ اصلی سازمانی به تسخیر خودشون در آورده اند و یه کیک سوپر جاینت قرمز رنگ اون وسط گذاشته شده و همه درحال عکس و خندیدن و حرف زدن هستن. ما که هیچی، مهمانان گرام هم شکه شده بودن و می گفتن چی شده؟ نظام عوض شده؟؟ 

 

بچه ها گروه گروه نشسته بودن و حرف میزدن. اومدم نشستم پشت میزم که یهویی یه نفر یک بحث طولانی رو با یک جمله تموم کرد : اینجوری شد که قد ما کوتاه شد!!

- بله ؟؟؟

- بعلــه!! شما نبودی، داشتیم حرف میزدیم.

و ما حیران و سرگردان اینطوری بودیم که : دقیقا اینجا چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

تهش فهمیدیم که بدون حضور ما جشن افتتاح یک دپارتمان جدید گرفتن و جشن اینقدر مهم بوده که بدون ما شروع کردن :|

یعنی اینقدر دوسمون دارن !!!

 

  • سارا
  • سه شنبه ۱۲ تیر ۹۷

کرک و پرام :|

امروز وقتی با دوستم سوار تاکسی شدیم، همون مردی اومد کنار ما نشست که چند هفته پیش توی تاکسی دوستم رو اذیت کرده بود.

لاغر و ریزه میزه بود و دستاش اونقدر استخونی و بیرنگ بودن که به دستای یه جنازه شباهت داشت.

همین جنازه اونقدر حجیم نشسته بود که عملا آرنجش توی پهلوی من بود! آدم کثیف!

دوست منم گوشیش رو به طور کاملا ضایع، که طرف ببینه، بالا گرفت و از یارو عکس انداخت.

بعد از عملیات عکاسی، جنازه آب رفت! خودش رو کشید طرف در تاکسی و مچاله شد. انگار نه انگار که تا چند لحظه قبل نصف فضای تاکسی رو اشغال کرده بود. پنجره سمت جنازه باز بود. این نکته خیلی مهمه. الان میگم چرا.

وقتی داشتیم از زیر یه پل رد می شدیم، چند تا جوون که معلوم بود یه چیزی زدن، بالای پل جیغ و داد میکردن. و یهویی دیدیم که از اون بالا یه مایعی ریخت پایین. مثل اینکه یه نفر قوطی آب معدنی رو از اون بالا خالی کنه. با این تفاوت که مایع ریخته شده آب معدنی نبود :| (دقیقا همونی بود که فکر میکنین :| )

و چون پنجره باز بوذ، کمی اش روی جنازه پاشید و ما عمیقا مسرور گشتیم : ))) یعنی من و دوستم، توی تاکسی فقط هی پیت پیت میخندیدیم.

این برای بار سوم در روز بود که کرک و پرم میریخت. کلا بارش باران زرد از زیر یک پل در وسط شهر که باعث و بانی خیر بشه موردی نیست که هر روز باهاش مواجه بشیم!


 

اولی : "تیلور" سنگ داری؟

من : سنگ؟ سنگ چی؟

دومی : آره دارم. بیا! ( دست در جیبش کرد و یه چیزی شبیه ظرف نگه دارنده نوک های مداد نوکی بیرون آورد و به دومی داد )

اولی دل و روده فندکش رو روی میز خالی کرد، یه سنگ چخماق از قوطی نوک مداد نوکی ها در آورد و دولوب، توی فندک انداخت.

دومی فندکِ وِری بیگ سایز اش رو از همون جیبی که ظرف مدادنوکی ها رو درآورده بود، بیرون کشید، روی میز گذاشت و گفت : " چه گوارا " قول داده بودی که مال منم پر کنیا. 

اولی : آره. بذار الان هر دو رو راست و ریست میکنم.

اولی یک عدد ظرف کوچک بنزین از توی کیفش درآورد و شروع کرد به پر کردن یکی از فندک ها.

من : بنزیییییین؟ توی کیف؟ چرا آخه؟؟؟؟؟

دومی ( با خنده ): البته کیف جای مناسبی برای نگه داری طرف بنزین نیست چه گوارا !! من معمولا مال خودم رو توی داشبورد نگه میدارم!!

اولی : تو دیگه اوضاعت خیلی خراب تر از منه. ( رو به من : ) برای اینکه همیشه آماده باشیم و لنگ نمونیم!! البته من گازوئیل هم دارم، ولی اون خونه است.

من : بابا خریدن یه فندک که این حرفا رو نداره. 

هر دو با تاسف سری برام تکون دادن. که یعنی من ئرک نمی کنم و خیلی از ماجرا پرتم!

امروز برای اولین بار عمق فاجعه ی هستی یک سیگاری رو درک کردم و برای دومین بار کرک و پرام ریخت.

( اسامی برای حفاظت از اشخاص واقعی مورد ابداع قرار گرفته اند! )


 

امروز موسس سایت حس مهر برام توی بلاگم پیام گذاشته بود و گفته بود واسه مدیر فنی مون یه لیوان دیگه سفارش میده. ( توی این مطلب شرح ماوقع رو آورده بودم ) خداییش اینکه منو یافته بود و برام پیام گذاشته بود، بسی دلگرم کننده، مسحور کننده و متعجب کننده بود. اینقدر شوکه شده بودم که اولش با حیرت فقط به مانیتور زل زدم، بعدش دیگه نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و تا عالم و آدم رو خبر نکردم، بر جای ننشستم. مدیر فنی مون هم کلی ذوق کرد!

این اولین باری بود که امروز، کرک و پرام ریخت.


 

من : امروز سه بار کرک و پرم ریخت :|

ته تغاری : حالا چرا اینقدر زیاد کرت و پرت میریزه؟

من : فقط یه امروز میزان ریزشش زیاد بود. آخه قضایایی که اتفاق افتاد کرک و پر ریختنی بود! 

(بعد از تعریف وقایع )

ته تغاری: ریختنشون به جا بود :|

  • سارا
  • سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷

در امتداد حس مهر ... یک ماگ گرفتم!

حس مهر ...

هیچ وقت واقعا حس خاصی نسبت به این سایتی که قرار بود " حس مهر " رو در آدما بیدار کنه و باعث و بانی یه عالمه شادی بشه نداشتم.

یعنی نه اینکه کاملا هم سیب زمینی باشما!! نه!! مثلا اینطوری بود که میگفتم " اِ چه خوب! چه آدمای خیری! چه فکر جالبی "

بعد از هشت ماه که سایت دو تا فاز تکامل از ابتدا تا انتها رو گذروند و بالا اومد و همه کارهاش انجام شد و همه مون، با وسواس تمام، بارها و بارها چک اش کردیم و دیتااینتری اولیه انجام شد و در آخر تحویل این خیرینِ جهانِ نوین دادیمش، بازم حس خاصی نداشتم جز اینکه یس! این پروژه هم با موفقیت انجام شد!!!

اما سه چهار روز پیش، حس مهر برای تشکر از خالقان این سایت ( اهم! خودمون رو میگمcool ) یه سری ماگ برامون فرستاد که اسم هر کدوممون روش نوشته شده بود، با استایل حس مهری! طوری که هروقت میخوایی آب یا چایی بخوری، یادت بیاد که حس مهر همچنان امتداد داره و راهش هیچ وقت متوقف نمیشه...

بروشور هایی که برامون فرستاده بودن نشون میداد که واقعا دارن زحمت میکشن. گویا مردم هم استقبال کرده بودن از این ایده. انگاری یه عالمه بیمار نیازمند تحت درمان قرار گرفتن و حالشون داره خوب میشه.

( یه عکس کوچولو از یه ور بروشور رو میتونین اینجا ببینین )

اون موقع بود که احساس غرور کردم، اینکه منم جزئی از این طرح بودم و براش زحمت کشیدم. اینکه منم توی این کار سهیم بودم و اینکه الان به این همه آدم نیازمند داره کمک میشه، منم یه دستی توش داشتم. ( درسته که میگن مدیر پروژه ها عملا هیچ کاری میکنن -که کاملا تکذیبش میکنم :|) ولی بابا دیگه لوگوشون رو که خودم آپلود کردم!!

 

این ماگ عزیزمه که بلافاصله با دیدنش، ماگ قبلیم رو بازنشسته کردم :

ماگ حس مهر

پ . ن 1 : یعنی فامیلیم رسما به خانی تغییر کرده :| فکر کنم دیگه هیچکس منو با فامیلی اصلیم نمیشناسه و اگر زنگ بزنم و خودمو با فامیلی اصلی ام معرفی کنم میگن ببخشین شما؟ اینم مدرکش : )))))

پ . ن 2 : مدیر فنی مون عاشق این پروژه بود. با جون و دل کد میزد براش. ماگی که براش فرستاده بودن، دم در شرکت شکست و دسته اش چند هزار تکه شد :| طفلک خودش باور داره که بد شانس ترین موجود دنیاست و فقط یکی بدشانس تر از خودش پا به عرصه هستی نهاده. قبلا فکر میکردم چرت میگه، الان ایمان آوردم :|

پ . ن 3 : امروز تراکنش های حس مهر زده بود به سقف! ماهایی که برای تست ها و دیباگ کردن ها 1000 تومن 1000 تومن کمک کرده بودیم، برامون اس ام اس میومد که اینقدر نفر به فلان بیمار کمک کرده اند و برین حالش رو ببرین : )))

حس مهر، امیدوارم که تا مدت ها حس مهرت امتداد داشته باشه ... تا اون سر اقیانوس ها هم کشیده بشه ... و به خاطر دست یاری تو، دست هایی که برای کمک گرفتن دراز شده اند، دست خالی برنگردند ...

 

  • سارا
  • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷