۵۵ مطلب با موضوع «دلم می نویسد ...» ثبت شده است

خودکشی در یک جنگل نروژی

یه جایی آخرای فیلم cloud atlas، موقعی که رابرت فرابیشر، آهنگساز گمنامی که اولین و آخرین قطعه مسحورکننده اش رو به پایان میرسونه، آخرین سیگارش رو میکشه و میره تا به زندگی اش پایان بده، میگه خودکشی جسارت زیادی رو میطلبه و شجاعت زیادی میخواد ...

این جمله اش بارها و بارها توی ذهنم تکرار میشه، به دیواره ی مرزهای افکارم برخورد میکنه و بعد دوباره تکرار میشه ... و پشت اون، صدای برخورد تفنگ با دندان هایش توی سرم میپیچه ... اسلحه ای که با ترس و درد میذاره توی دهنش تا کار رو تموم کنه ...

اینجور وقتا با خودم میگم واقعا همینطوریه؟ خودکشی شجاعت زیادی لازم داره؟

 

چندوقت پیش که بازی نهنگ آبی بین بچه ها رایج شده بود و تعداد زیادی از بچه های بی کله، احمق و ساده به خاطر تفکرات یک روسی با افکار حال به هم زن چارپایه زیر پاشون رو می کشیدن و کار رو تموم کردن چطور؟ این بچه ها هم شجاعت زیادی به خرج دادن برای اینکه کار رو تموم کنن؟

 

آخرای کارِ نهنگ آبی و تیترهای جنجالی از قربانیانش، دوتا دختر دبیرستانی توی اصفهان هم از یک پل پریدن پایین و دست به خودکشی زدن. اولاش میگفتن این دوتا هم قربانی های نهنگ آبی بودن. اما بعد یک ویدئو ضبط شده ازشون پیدا کردن. توی راه رسیدن به پل، از خودشون فیلم گرفته بودن. با دوست پسراشون حرف میزدن. خیلی شاد و سرخوش بودن و سر اینکه دوست پسراشون حاضر نبودن باهاشون ازدواج کنن و سر یک کل کل ساده میرفتن که خودشون رو پرت کنن پایین تا به اونها نشون بدن که چه قدر کله خرن و پای این حرفشون که "اگر نیایین ما رو بگیرین، خودمون رو میکشیم " ایستادن.

مادر یکی از بچه ها باردار بود. یعنی خودش اینطور توی ویدئو گفت و مراقبت از مادرش رو به دوست پسرش سپرد.

همه اش به این فکر میکنم که آیا بعد از اون ماجرا، اون بچه سالم دنیا اومد؟ مادرش در چه وضعیه؟

 

امروز داشتم رادیو دال گوش میکردم. مصاحبه ای بود با یه بابایی که 12 ساله توی توکیو زندگی میکنه. داشت تعریف میکرد که زندان های ژاپن وحشتناکند. میگفت زندانی های ژاپن از جامعه طرد میشن و حتی نمی تونن از خودشون خونه ای داشته باشن و دولت برای کمک بهشون، یه سری خونه های خاصی رو در نظر میگیره. مجری رادیو دال هم گفت : پس با این تفاسیر بهتره برن توی جنگل خودکشی کنن!! آیا واقعا این جواب مناسبی از سمت کسیه که داره تلاش میکنه محتوای مناسب برای جامعه تولید کنه؟ شوخی و خوش سر و زبونی تا وقتی از بعضی از مرزها عبور نکنیم جذاب هستند. آیا واقعا خودکشی مساله ایه که بشه باهاش شوخی کرد؟ یعنی اینقدر همه چیز ساده است ...؟

 

درسته که ژاپنی ها یه جنگل دارن که معروف شده به اینکه آدم ها میرن و اونجا به زندگی شون پایان میدن.

و باز هم درسته که ژاپنی ها مراسم هایی مثل هاراگیری و سپوکی از دوران سامورایی ها براشون به یادگار مونده و اینکه اگر توی زندگی ناموفق باشن، آبرو و حیثتشون رفته باشه و ورشکست شده باشن، تصمیم میگرن که کار رو یکسره کنن ... ولی این یه جورایی جزء فرهنگشونه، اینکه میخوان سربلند باشن و اگر زندگی اون طوری که برنامه ریزی کرده بودن پیش نرفت، پس ارزش ادامه دادن نداره و تصمیم میگیرن همه چیز رو تموم کنن ...

یه بنده خدایی هم میگفت این مساله میتونه به خاطر اعتقادات دینی شون هم باشه. از اونجایی که به تناسخ اعتقاد دارن، تصورشون بر اینه که خودشون رو می کشن تا زندگی بعدی شون شروع بشه. درست مثل یک بازی که دست به عملیات انتحاری میزنی تا دوباره از نو شروع کنی ...

 

وقتی که درگیر تمام کردن جنگل نروژیِ هاروکی موراکامی بودم، همه اینها ذهنم رو مشغول کرده بود. 

و بیشتر به این فکر میکردم که خب باشه! خودکشی شجاعت زیادی رو می طلبه.

اما یه نکته ای این وسط هست. کسی که میخواد به زندگی خودش پایان بده، به فکر بقیه هم هست؟

ما آدم ها توی یک دنیای اجتماعی زندگی میکنیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم، مرزهای زندگی مون مشخص نیستند و با مرزهای زندگی دیگران آمیخته شده اند. پدر، مادر، خواهر و برادر ... دوستانمان ... اگر کسی تصمیم گرفت کار رو یک سره کنه، آیا به این هم فکر میکنه که بعد از اون چه بلایی سر بقیه میآد؟ چه ظلمی در حق اونا میکنه؟

در حق کسانی که توی این دنیا میمونن و مجبورن تحمل کنن و دم نزنن و گاهی این دم نزدن و تلنبار کردن در سرداب افکار نهانی باعث میشه که همه چی بهم بریزه؟

جنگل نروژی راجع به بازمانده ها حرف میزنه. راجع به دختر و پسری حرف میزنه که دوست مشترکشون توی 17 سالگی تصمیم میگیره کار رو تموم کنه و این درحالیه که خواهر دخترک هم قبلا دست به خودکشی زده. اینکه دونفر از عزیزان دخترک تصمیم گرفتن خودکشی کنن، روان دخترک رو به هم میریزه. طوریکه دخترک هم در آخر تصمیم میگیره کار رو تموم کنه. 

اگر بر فرض مثال، دخترک هر دو آدم های عزیز زندگی اش را در کنارش داشت، بازهم دست به خودکشی میزد؟ بازهم اینطور روانش آسیب میدید و در بیمارستان بستری میشد و یک شب طبق نقشه ای که از قبل کشیده، میرفت تا کار رو تموم کنه؟

جنگل نروژی خیلی حرف ها برای زدن داشت. اما به طور عجیبی این قسمتش برام پر رنگ شده.

و این روزها، وقتی که میخونم یا میشنوم که به خاطر مشکلات جامعه مون و کمرنگ شدن هدف ها، از بین رفتن امید ها و مرگ رویاها آمار خودکشی روز به روز داره بالاتر و بالاتر میره، فقط از ته قلبم دعا میکنم که خدا به خانواده هاشون صبر بده تا بتونن تحمل کنن و رفتار "شجاعانه " یا " سبکسرانه " عزیزانشون رو تاب بیارن ...

کسی که خودکشی میکنه، فقط به زندگی خودش پایان نمیده ... خیلی های دیگه رو هم با خودش پایین میکشه ...

  • سارا
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

حرف های تکه پاره

1. امروز پاشدم رفتم بهشت مادران.

شلوغ بود؟ چه جورم !

ملت عملا هرجا که می تونستن بساط پهن کرده بودند، می خوردند و میخندیدند و تا جایی که امکان داشت، از هوای نیمه تمیزی که به لطف دار و درختی که هوای اتوبان رو تصفیه میکرد، لذت میبردند. 

البته رقص هم بود : )

ملت میزدن و می رقصیدن. آهنگ های جورجواجور میذاشتن و حسابی قر میدادن. اینکه چطور داشتن با تمام وجود از آخرین ساعات قبل از شروع دو ماه سنگین محرم و صفر، با سرعت 3 چرخش کمر در ثانیه استفاده می کردند، خیلی بامزه و جالب بود و باعث میشد لبخند بشینه رو لبای آدم.

شاد بودن یه نعمته. نعمتی که این روزا ازمون دریغ کردن ... و ما هم از خودمون دریغ کردیم. 

 

2. امروز یکی از همکارها داشت خداحافظی میکرد. بنده خدا تک تک میرفت پیش بچه ها و به این صورت حلالیت میگرفت که :

" بابت اینکه همه اش کولر روشن میکردین حلالتون کردم. خیالتون راحت باشه! " 

من : مرسی که حلالمون میکنین :|

  • ( این آدم شخصیتی بود که تا آخر آبان اجازه نمیداد اسپلیت ها خاموش بشن.
  • ما توی تابستون هر روز عین جوجه های منجمد شده، بعد از ساعت کاری میرفتیم زیر آفتاب سوزان می ایستادیم بلکه یه کم گرم شیم.
  • یه بارم از بس که دمای اسپلیت رو آورده بود پایین و مدام ازش کار میکشید، اسپلیت تصمیم گرفت به خواب ابدی فرو بره.
  • و امروز داشت مثلا بامزه بازی در می آورد. طفلکی همیشه شوخی هاش بی مزه و بابابزرگی بود. )

اون : جدا از اون شوخی، اون روزی اومدین کنار من نشستین و باد مستقیم بهتون میزد و مجبور شدین پتو بیارین دور خودتون بپیچین و بشینین رو یادتون میاد؟ بابت اون معذرت میخوام.

من : خواهش میکنم.

( یادمه از اون زمان به بعد چه گوارای مرحوم هم به من لقب ابر سفید رو داد :| میگفت مثل سرخ پوستا توی تابستون با پتو نشستی آخه؟ و عکس بانوان سرخ پوست با پتوی آبی رو  برام می فرستاد. )

همکاری که قراره از فردا در یاد ما تبدیل به " مرحوم " بشه، در کل آدم بدی نبود، درسته که خیلی بلند می خندید و زور هرکول رو داشت و میخ رو با دست خالی توی دیوار بتنی فرو میکرد. ولی خداییش خبره بود توی کارش.

وقتی گفت دارم میرم توی فلان شرکت با فلان سمت و در فلان بخش کار کنم، شعله های حسادت بود که از قلبم زبانه می کشید. موقعیت شغلی اش صد و هشتاد درجه بهتر شده بود و لیاقتش رو هم داشت.

 

3. گوشام رو هشت ماه پیش برای اولین بار سوراخ کردم. توی این هشت ماه، گوشواره طبی توی گوشام گیر کرده بود و بیرون نمی اومد. یعنی این نگه دارنده پشتش و میله گوشواره زنگ زده بودن و به هم چسبیده بودن. کلا از بیرون اومدن امتناع می کردن.

به هر کی میگفتم گوشواره هام گیر کرده و در نمیاد، یه پوزخند میزد و میگفت : مگه میشه؟ بعد به جای خالی کنارش اشاره میکرد و میگفت، بیا اینجا بشین ببینم! و می افتاد به جون گوش و گوشواره هام و حالا نکش کی بکش! انقدر که گوشام در قسمت سوراخ شده زخم میشدن و باد میکردن و باید کلی صبر میکردم تا خوب بشن.

انواع مواد ضد زنگ خانگی رو درست کردم : ترکیب نشاسته با مایع صابون. سرکه سفید با مایع صابون. سیب زمینی خام! نشاسته و آب لیمو و یه چیزای دیگه که حافظه یاری نمیکنه. نشد که نشد.

رفتم پیش دکتر اعظم سبیل چخماقی. وقتی داشت لوازمش رو برای باز کردن گوشواره ها می آورد گفت : دیدی توی این فیلم ترسناک ها وقتی میخوان یه نفر رو شکنجه بدن، میرن از این لوازم و ابزارهای دلهره آور میارن؟ 

من : " قورت "

هیچی دیگه! ایکی ثانیه ای و کاملا بدون درد بازشون کرد و انداختتشون کف دستم. قیافه گوشواره ها مثل جواهراتی شده بود که توی مقبره ها پیدا میکنن. حسابی پوسیده شده بود و جای زخم های بی شمار گوشم روشون رد روزگار رو حک کرده بود :|

دکتر اعظم سبیل چخماقی گفت : " میتونی تا وقتی برسی خونه از آزادی ات لذت ببری :| بعدش باید دوباره گوشواره بندازی. این گوشایی که من میبینم ( به سوراخ گوشم که سیاه شده بود و وضعیت جالبی نداشت اشاره کرد ) باید تا یکی دو سال به طور مداوم گوشواره داشته باشن که بسته نشه.

تجویز از این قشنگ تر هم داریم مگه ؟ : )))))))))

  • سارا
  • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

بدرود دستمال کاغذی !

لوازم بهداشتی دیگه تولید نمیشن.

آب هم که نداریم کلا.

حالا سوال اینجاست که آیا در این حالت، اسلام به خطر نمی افته ؟؟؟ 

 یکی دو سال دیگه به جایی که میرسیم که وقتی برمیگردیم و به عقب نگاه میکنیم، میگیم عهههههههه! ما چه قدر زندگی لاکچری ای داشتیم! موقع دستشویی رفتن از آب و دستمال کاغذی استفاده می کردیم :/

 

  • سارا
  • چهارشنبه ۱۴ شهریور ۹۷

یک دنیای قشنگ نو، همانی که انتخابش کردیم ...

بابا گفته بود جامدادی ها که فروش بره، قراره با پولش خیلی کارا بکنه. وقتی نمونه ها رو آورد خونه، چشماش می درخشیدن. اگر فروش میرفتن، نزدیک سال تحصیلی که بازارش داغه، میشد سود کرد.

قرار بود قبل از پونزدهم شهریور همه اش بره.

راستش این روزها که همه به فکر نون و شکمی که سر گرسنه روی بالش میذاره هستن، دیگر کسی به جامدادی یا کوله پشتی دم مهر فکر نمی کنه ... دیگه تموم شد اون دوران ... دورانی که آدم ها به جز صدای غار و غور شکم خودشون و خونوادشون، به چیزهای دیگه هم فکر میکردند ... زمانی که قدرت مالی برای فکر کردن به بقیه چیزهای بی اهمیت اما دل خوش خنک کن زندگی رو هم داشتند ...

گفتم برای اینکه باری از روی دوش بابا بردارم، خودم دست به کار بشم و راه هایی که برای فروش به فکرم می رسه رو امتحان کنم.

+ توی دیوار و شیپور آگهی دادم. نتیجه چندتا تماس و پیام بود که قیمت جامدادی های قشنگ و رنگینی رو می پرسیدن که از پس خریدش بر نمی اومدن. قیمت جامدادی ها زیر قیمت بازار این روزها بود. اما فقط 36 تا دونه فروش رفت. فقط ... 36 تا ... دونه ...

+ رفتم به عنوان سلر توی دیجی کالا ثبت نام کردم. از جامدادی ها عکاسی کردم، عکس ها رو ادیت کردم. متن نوشتم براشون و آپلودشون کردم. سر تعریف تنوع توی پنل سلر، اجازه دسترسی بهم نداد. گفت باید اول قرارداد رو امضا کنی و بفرستی تا به این قسمت دسترسی داشته باشی. قرارداد رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به خوندن. انگار آب سرد ریختن روم. نمی تونستیم جامدادی ها رو توی دیجی کالا بفروشیم. چون روی جامدادی ها، مارک های فیک دوخته بودن. صرفا برای قشنگی. کاری که همیشه میکردن و کارها رو میفروختن ...

+یه پیج ساختم توی اینستاگرام. فالوور جمع کردم. لایک گرفتم. آمار رو بردم بالا. اما فقط و فقط آمار بالا رفت. هیچی فروش نرفت. عایدی اش، اظهار شگفتی یک عکاس از عکس های رنگی بود که گرفته بودم و مداد رنگی های قد و نیم قدی که دور جامدادی ها چیده بودم ...

+ توی نت سرچ کردم شرایط تامین کالا برای شهروند چیه. گفته بود میتونین به صورت حقیقی یا حقوقی فعالیت کنین. نوشته بود حقوقی کد اقتصادی و روزنامه رسمی میخواد، اما حقیقی فقط پروانه کسب و مدارک شخص رو میخواد. پاشدم رفتم شهروند. پارکینگ بیهقی، ساختمان 2. اینطور توی سایت نوشته بود. گفته اگر تامین کننده هستید، به اینجا سر بزنید.

شماره تلفن هم داده بود. اما میخواستم حضوری برم. میخواستم نمونه کار رو هم نشونشون بدم.

یه خانمی بود. گفت نمیشه. دیر اومدی. ما اردیبهشت کارای مدرسه رو جمع کردیم.

همه اش میگفت نمیشه. انگار اونجا نشسته بود تا به جای اینکه جنس تامین کنه، تامین کننده ها رو دلسرد کنه...

میگفت سود نمی کنی. ما خودمون 4 درصد برای فلان و بیسار برمیداریم. ازتون نمی خریم، امانی میگیریم. اگر الان بفرستم به کمیته، میره برای برج 8. باید چند نوع کالا داشته باشین تا سود کنین. باید نماینده فروش تمام وقت بذارین توی فروشگاه. برند ندارین؟ دیگه اصلا نمیشه!! باید مجوز کسب و روزنامه رسمی و کد اقتصادی و مجوز ثبت برند و کوفت و زهر مار بیاری.

بهش میگم توی سایت نوشته بود دو جور میشه درخواست داد. حقیقی فقط جواز کسب میخواد. توی چشمام زل زد و عین طوطی همونایی رو که گفته بود تکرار کرد.

خواستم بگم این همه برند دارین اینجا!! همه شون نماینده فروش دارن؟ اگر اینطور بود که جایی برای خریدارا توی فروشگاه نمی موند. خواستم بگم اون جامدادی های آشغال و مزخرفی که ریختین وسط و میفروشین همه شون برند ثبت شده اند لابد دیگه، نه؟

دیدم نمیشه. نمیخواد که بشه. عصبانیتم رو قورت دادم و محض رعایت ادب فقط تشکر کردم و بیرون اومدم.

+ رفتم فروشگاه هفت. تبلیغ کرده بود که لوازم التحریر می فروشن. یه تراکت گنده و رنگی چاپ کرده بودن و توی کله محله و دم در هر خونه ای انداخته بودند. رفتم تو. فروشگاه به اون بزرگی، خالی خالی بود. فقط من بودم و دوتا فروشنده. قفسه نون خالی بود. قفسه لوازم بهداشتی خالی بود. اما تا دلت بخواد چیپس و پفک داشت. رفتم جلو تر و دیدم یه قفسه پیزوری و باریک رو به لوازم التحریر اختصاص دادن. تنوع جنس نداشت. داشتن قفسه رو یه کم مرتب میکردن که پر تر به نطر بیاد.

قفسه چیپس و پفک خیلی بزرگتر بود.

یه دوغ خریدم. دلم هوس دوغ گاز دار کرده بودم که باهاش بغضم رو هل بدم پایین. تا وقتی به بابا میگم که نتونستم کاری بکنم، اشکام سرازیر نشن.

بابا گفت جمع میکنیم میذاریمشون انبار واسه سال دیگه. خدا کریمه ...

 

 

  • سارا
  • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

اینا همه اش شکلاته !

ته تغاری : بذار یه شکلات بذارم دهنم.

( آروم و با دقت بسته بندی را باز کرد و شکلات را در دهانش گذاشت.)

ته تغاری : حالا میرم روی وزنه ببینم این همه ورزش کردم این چند روزه، چه قدر آب کردم.

( روی وزنه رفت. وزنه عدد 54.1 را نشان میداد. )

ته تغاری : اینا همه اش شکلانه! تفش کنم بیرون دوباره میشم 50 کیلو !

( خیلی عادی از روی ترازو پایین آمد و در افق محو شد. )

  • سارا
  • جمعه ۹ شهریور ۹۷

کیک شکلاتی

کیک خریده بودم. از آن کیک شکلاتی های خوشمزه مغازه " نان شیرینی " که همه عاشقش بودند. 

جعبه بزرگ کیک توی دستم همه نگاه ها را به سمت خودش میکشاند. آدم هایی که روی صندلی های مترو نشسته بودند، زل می زدند به منی که جعبه به دست روبه روی آنها ایستاده بودم.

نگاهشان را روی خودم و جعبه ای که به دست گرفته بودم، حس میکردم.

به منظره سیاه رنگ آن طرف شیشه های قطار زل زده بودم.

حسابی توی خودم فرو رفته بودم که دختری حدودا بیست و سه چهارساله روبه رویم ایستاد. لبخند زد و گفت : " خوش به حال اون کسی که براش کیک خریدی " ...

آن لحظه نتوانستم چیزی بگویم. تعارف هم نمی توانستم بکنم که دلش نشکند ... فقط لبخند زدم. دخترک رفت. کمی آن طرف تر شروع کرد تبلیغ کردن برای کیف های ارزان قیمتی که می فروخت.

کیک را برای دل مادر جوانی که دوماه پیش، مدال مادر بودن را به سینه اش وصل کرده بودند، خریده بودم.

درست یکسال پیش، روز عید غدیر به جشن عروسی اش رفته بودیم. امسال، عید غدیر، میرفتیم که خودش و " حسین " کوچکش را ببینیم.

کیک تولد حسین بود. کیک تبریک سالگرد ازدواجشان بود. کیک تبریک مادر شدن هانیه بود ...

خوش به حال هانیه که کیک برای او بود ... 

اگر کیک شکلاتی فقط برای دل خودم بود، با لب باز کردن دخترک کیک را به دستان او می سپردم و ایستگاه بعد پیاده می شدم. 

اما کیک، برای من نبود. 

دخترک باید دو تا از کیف هایش را می فروخت تا می توانست یکی از آن کیک های شکلاتی برای خودش یا "دل هر کسی که دوست داشت خوشحالش کند" بخرد.

هیچ کس ازش کیفی نخرید. دخترک ایستگاه بعد پیاده شد و مرا با حس غریبی تنها گذاشت ...

( پ.ن : الان که دارم می نویسم، خودم رو سرزنش میکنم که چرا یکی ازش نخریدم. اگر نیاز نداشت، بعد از ظهر عید غدیر توی مترو دست فروشی نمی کرد ... )

  • سارا
  • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷

جهنم شیطان

Now I'm finally home, where I belong

Flying into the flame of hell every night

Just before the sunrise

To burn to ashes

Just to form again for a new night of suffering

to remain what I was, Evil, again and again

 

بالاخره من دوباره در خانه هستم، جایی که به آن تعلق دارم.
هرشب به سوی شعله های آتش پر میکشم
درست پیش از سپیده ی صبح
تا بسوزم و خاکستر شوم
تا برای رنج دوباره شبانگاهی بازهم شکلی به خود بگیرم
تا باز هم آنچه که بودم باقی بمانم، شیطان، بارها و بارها

 

نصف شب بهم گفتن اینو ترجمه کن. ترجمه کردم و براشون فرستادم. یکی گفت " من که هیچی نفهمیدم" .

یکی دیگه هم گفت " الله اکبر! من ترسیدم ! به معنای واقعی ترسیدم "

ولی من فقط حس کردم دردناکه ... 

 

  • سارا
  • سه شنبه ۳۰ مرداد ۹۷

مهدکودک تهران شمال

دیروز با دوستای دوران دانشگاهم رفته بودیم بیرون.

هوس کردیم یه سری به دانشگاه بزنیم و ببینیم حالا، بعد از دو سال که جای دانشگاه رو عوض کردن و بردنش یه جای دیگه، دانشکده قبلی که ما تمام چهارسال رو اونجا گذروندیم چه شکلی شده.

رفتیم دیدیم سر درش نوشته به مهدکودک و پیش دبستانی سما خوش آمدید :|

دانشگاهمون رو تبدیل کردن به مهد کودک!

یعنی اینقدر کیفیت دانشگاهمون بالا بود! از این به بعد هرکی گفت از کجا فارغ التحصیل شدی، میتونیم با افتخار سرمون رو بگیریم بالا و بگیم از سما !

  • سارا
  • يكشنبه ۲۸ مرداد ۹۷

دنبال چی میگردی؟

- داری چی کار میکنی؟

+ دارم اینو چک میکنم که ایرادی نداشته باشه.

- داری دنبال زیر بغل مار میگردی؟ بیخیال بابا! ده بار نمیخواد چکش کنی که!

+ زیر بغل مار؟؟؟ این دیگه چه اصطلاحیه؟

- این یه دو لول از عبارت " دنبال قاتل بروسلی میگردی؟ " بالاتره.

+ :))))

  • سارا
  • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

با اسلحه در روز روشن

یه بنده خدایی امروز داشت تعریف میکرد :

" دیروز من خفن ترین صحنه عمرم رو دیدم. داشتم میرفتم خونه که یهویی دیدم توی خیابون، دوتا پرشیا پیچیدن جلوی یه 206 و متوقفش کردن. دو نفر با لباس شخصی پیاده شدن و رفتن سراغ اونی که پشت 206 نشسته بود. کشیدنش بیرون و اونم شروع کرد به داد و هوار کردن. یکی از لباس شخصی ها رفت در صندوق عقب 206 رو باز کرد. توش تا خرخره پر از اسلحه بود !! طرف داد میزد : منو گرفتین، ده تای دیگه رو گرفتین، ولی با صدتای دیگه میخوایین چیکار کنین؟ "

از اینکه اسلحه دست آدم های عادی بیفته می ترسم. از اینکه عاقبتمون بشه مثل رواندا میترسم. از اینکه خانواده ام رو توی خونه تنها بذارم و برم بیرون میترسم ... از اینکه شبا دیرتر از حد معمول بیام خونه می ترسم ...

من از آنچه که آینده قراره جلوی پای کشورم بذاره به حد مرگ میترسم ...

  • سارا
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷

بلادمون ... بارش خون؟

اینا همه اش پدیده های طبیعیه. من اصلا اثر پروانه ای رو قبول ندارم که حالا بخوام بیام تاثیر مریخ و پلوتو روی ماه رو در خسوف قرن همراه با بلادمون قبول داشته باشم !

نه! جنگ نمیشه! نه! امکان نداره جنگ بشه! نه ! اینا همه اش چرت و پرته ... محض رضای خدا خرافاتی نباش ! منطقی و علمی فکر کن !

خرافاتی ترین موجود روی زمین که از جنگ می ترسد

 

 

  • سارا
  • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷

نامه هایی که از تونل زمان عبور کردند تا دست من رسیدند

توجه : این متن قراره نسبتا طولانی باشه.

 

امروز دو سری نامه پیدا کردم. 

نامه هایی که نه عرض جغرافیایی، بلکه از میان تونل زمان عبور کرده بودند تا به دست من برسند.

پیدا کردنشون کاملا تصادفی و بر پایه شانس محض بود.

قضیه از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتم چمدون زیر تختم رو که پر از خرت و پرته، یه کمی مرتب کنم.

موقع تمیز کاری، یه کتاب به اسم " استعاذه - پناهندگی به خدا " اثر آیت الله دست غیب رو دیدم که حدود دوسال پیش از مامان که دیگه برای کتاب های قدیمی اش جا نداشت، دزدیده بودم.

تا به حال لای کتاب رو هم باز نکرده بودم. کتاب رو توی دستم گرفتم و تصادفی مطلبی باز شد که در رابطه با اینکه چرا نوح رو " نوح " صدا میزدند، توضیح میداد. به نظرم جالب اومد و کتاب رو گذاشتم کنار تا بعد از تموم شدن کارم برم سر وقتش.

دوباره رفتم سراغ تمیزکاری چمدون و چشمم به یک پاکت نامه خورد. پاکت رو میشناختم. مال نامه ای بود که وقتی دوم دبستان بودم، یکی از دوستام که به قزوین نقل مکان کرده بودند، برام فرستاده بود. نامه از طرف یک بچه هشت ساله برای یک بچه هشت ساله دیگه با مضمون دلتنگی و دوری و اینا نوشته بود.

اما چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد، نامه دومی بود که توی اون پاکت گذاشته شده بود. من با چشمایی گشاد شده از تعجب و حیرت به نامه دوم نگاه میکردم. خدایا! این دیگه از جا کجا اومده؟ چطوری از اینجا سر درآورده؟

تای برگه رو که باز کردم، دیدم فردی ناشناس به من نامه نوشته بوده. هیچ جای نامه اسمی از نویسنده آورده نشده بود. اما نویسنده نام من رو توی نامه آورده بود، که مطمئن شدم نامه برای من و نه کس دیگری نوشته شده.

نشستم به خوندن نامه. نامه نسبتا قدیمی بود. شاید دوران راهنمایی، شاید هم دبیرستان. اما نویسنده به شدت نویسنده ای حرفه ای بود !!! توصیفاتش محشر بود و خیلی قشنگ جملات رو به هم ربط داده بود. ( و این برای منی که خودم رو در طول دوران تحصیل، یکه تاز عرصه نویسندگی مدرسه میدونستم ، حدس زدن اینکه نامه رو چه کسی نوشته سخت میکرد و همچنین یادآور این قضیه هم میشد که ای بابا! همه اش فیس و افاده بوده که! همون موقعی که فکر میکردی عالی هستی و همه هم همیشه بهت میگفتن که نوشته هات قشنگن، خیلی ها ازت بهتر بودن و کلا هیچ پخی نبودی :| )

توی نامه، نویسنده ناشناس از من تقدیر و تشکر به عمل آورده بود که من تونسته بودم اون رو با دنیای کتاب آشتی بدم و مثل خودم این نطفه عطش به دانش سیری ناپذیر رو در دلش بکارم. ( چه غلطا ! ) و بعد ضمن این مورد که دوستی من چه قدر براش با ارزش بوده، گله کرده بود که دلیل رفتارهای من رو متوجه نمیشه که چرا باهاش سرد برخورد میکنم و اون رو دیگه دوست خودم نمی دونم !!

خداییش نامه عجیبی بود. عجیب تر اینکه من اصلا یادم نمیاد کی نامه رو نوشته یا اینکه توی پاکت یه نامه دیگه چی کار میکرده. اصلا کوچکترین خاطره ای از این نامه ای که با دقت حفظ شده بود، نداشتم. ولی با خوندن جملاتش دو تا موضوع دستگیرم شد:

  • اول اینکه به خودم نهیب زدم خاک بر سرت! ملت از دوران مدرسه شون پیشرفت میکنن، تو پسرفت کردی. یادت میاد زمانی رو که عاشق و شیدای کتاب و کتاب خوندن و یادگرفتن بودی؟ زنگای تفریح و زمانایی که می اومدی خونه، کتاب درسی و غیر درسی از دستت نمی افتاد؟ اما حالا چی؟ زندگی ات شده صبح بری سر کار، شب بیایی خونه و استراحت کنی! بازم برای تاکید خاک بر سرت! و به این نتیجه رسیدم که باید یک روش اصلاحی در پیش بگیرم.
  • دوم اینکه از زمان بچگی تا حالا همون آدم گند دماغ و مغروری هستم که بودم و چیز زیادی عوض نشده. به جز این مورد که حالا میدونم آدم مزخرفی هستم، ولی اون موقع ها دماغم اونقدر فیس و بادش زیاد بود که نمی ذاشت واقعیت رو ببینم و باهاش روبه رو بشم. حالا من واقعیت رو در آغوش گرفته ام، ولی خب کل ماجرا به همین در آغوش کشیدن ختم میشه! هیچ قدم مثبتی در جهت بهبود برداشته نشده.

نامه رو با یک لبخند بوسیدم و گذاشتم کنار. دقیقا همین امروز داشتم فکر میکردم که چه زندگی پوچی دارم و همین موقع، این نامه از میان تونل زمان به دستم رسیده بود که بهم بگه تو بهتر از اینا بودی، پس میتونی خودت رو اصلاح کنی.


سری دوم نامه هارو زمانی پیدا کردم که نشسته بودم و داشتم کتاب استعاذه رو میخوندم. از لای کتاب پیداشون کردم. این دفعه این نامه ها نه خطاب به من بودند و نه برای من نوشته شده بودند. نامه ها متعلق به 12 سال پیش از دنیا اومدن من بودند. وصفشون رو قبلا شنیده بودم. نامه هایی بودند که دایی ام از اسارت برای خانواده فرستاده و جواب هایی که مامانم برای دایی نوشته بود ( که فکر میکنم جواب های مامان رونوشتی از نامه های اصلی اش بودند. )

نامه ها حال و هوای عجیبی داشتند. من تمام عمرم راجع به 10 سال اسارت دایی در عراق شنیده بودم. راجع به نامه هایی که برای هم میفرستادند شنیده بودم. اما اینکه خود نامه ها رو در دستم گرفته بودم و میخوندم، حس دیگه ای داشت.

مامانم، مامان کوچولوی 18 ساله خودم نامه ای نوشته بود که منِ 24 ساله نمیتونم همچین نامه عمیق و فلسفی و در عین حال، ادبی و شاعرانه ای بنویسم.

مثلا یکجا راجع به این گفته بود که نیازی نیست برادرش نگران حال او باشه :

" چرا که انسان با هدف هیچگاه از سختی ناراحت نمی شود و خدا می فرماید که انسان را در سختی آفریدیم، و حال، عمری که به هرحال میگذرد، بهتر است که چنین بگذرد. و من هم به این طریقه ی زندگی راضی ترم."

و چه قدر حس میکردم کسی که اون نامه رو نوشته، با کسی که الان عمر خودش رو تلف شده میدونه و از 24 ساعت شبانه روز، 12 ساعتش رو به دیدن فیلم های تکراری شبکه تماشا میگذرونه فرق داره ...

نامه های دایی همه شون بلا استثنا با جملات احوال پرسی شروع میشدند و تا وقتی که تک تک اعضای خانواده رو نام نمی بردند و آرزوی سلامتی برای همه آنها نمیکردند، جملات بعدی را شروع نمیکردند.

یکبار نوشته بود فعلا تا مدتی نمی تونم نامه بدم. نگران نباشید چون با وضعیت اینجا، این موضوع امری طبیعیه.

یا مثلا توی یکی از بدخط ترین نامه هاش، به خاطر خط بد اش عذرخواهی کرده بود، چون که مجبور شده بود نامه رو توی تاریکی و درحالی که چیز زیادی نمیدیده بنویسه.

یه جا گفته بود

  " ملتی پایدار میماند که بتواند خود را تغییر دهد و به استثناء ملت های زنده، باقی ملل محکوم به فنا هستند و ایران چند سالی است که زنده شده است و اکنون علائم زنده بودن را تنها در ملت ایران می توان سراغ گرفت. ایران محکوم به رشد است ... "

و اونی که بیشتر از همه دوست داشتم، نامه ای بود که خطاب به برادرش نوشته بود. برادری که حالا بعد از گذشت 37 سال از نوشتن اون نامه، دیگه در بین ما نیست. گفته بود :

جواد، سلام. میدانی نزدیک به یک سال است که من اسیر هستم. ولی تا آنجا که یادم می آید، من اسیر بودم. اسیر خودم بودم. اسیر دنیا بودم. اسیر ناآگاهی ام بودم. ولی این اسارت مرا از دست اون اسارت دیگر آزاد کرده. یعنی تقریبا خدا بکنه که اینجور باشه. من حالا قدر آزادی را میدانم ولی تو که اسیر نشدی، نمی توانی بفهمی که اسیری چیه. زور شنیدن چه قدر سخته. آدم فقط در خواب آزاده. [...] داداش جون سعی کن آدم بی خیالی نباشی. آدم بی خیال آدم بی شرفه [...]. "

و چه قدر حس و حال این نامه ها خوب بودند. 

و چه قدر دنیایی که درآن زندگی میکردند، با دنیای الان فرق داشت ...

و چه قدر دنیای ساده شان رنگ و بوی انسانیت و زیبایی داشت ...

 

هر دو سری از نامه ها از تونل زمان گذشته بودند تا در یک روز خاص، روزی که من به پوچی رسیده بودم، از توی چمدونم زیر تختم به دستم برسند تا حالم رو خوب کنند ... تا من رو به آینده امیدوار کنند و بهم نشون دادند که معجزه ها وجود دارند. حتی توی چمدون های خاک گرفته زیر تخت که قبلا ده ها هزار بار بازرسی و تمییز شده باشند ...

  • سارا
  • جمعه ۵ مرداد ۹۷

تلفیق دنیای کامپیوتر و شیمی

 + وقتی داری راجع به اظهار نظرات یک برنامه نویس راجع به دنیای شیمی گوش میدی، شنیدن عبارت هایی مثل " کانفیگ بین اتم هاش اینطوری ست شده " عجیب نیست !

++ از اصطلاحاتی که مکررا  در این هفته های آخر بالا گذاشتن سایت جدید در شرکت شنیده میشه، " کار توکار توکار " هستش که بلای جان همه مون شده! ته روز میبینی فقط یه عالمه تسک اومده که همه رو نصفه و نیمه رها کردی ...

  • سارا
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

بعضی خبرها رو نباید گفت ...

یادم میاد وقتی که برادر مادربزرگم ( مادر پدرم ) فوت شده بود،تا یکسال هیچ کس هیچی بهش نگفته بود.

این نگفتن دلیل داشت.

  • اول اینکه مادربزرگم با داداشش قطع رابطه کرده بود ( به دلایلی که خب دیگه واقعا الان مهم نیستند )
  • دوم اینکه مادربزرگم برادرش رو خیلی دوست داشت ( بالاخره آدم میتونه یک نفر رو دوست داشته و در عین حال از دستش هم عصبانی باشه، نمیتونه؟ )
  • سوم اینکه مادربزرگم 90 رو رد کرده بود! ( آمار موثقی از سن دقیقش وجود نداره، چون که خیلی دیر براش شناسنامه گرفته بودن. ولی ما با محاسبه حدودی وقایع تاریخی زندگی اش، تخمین می زدیم که شیرین، 90 رو داشته باشه )

استدلالمون هم این بود که : اینا که با هم قهربودند و از هم خبر نداشتند. چرا این پیرزن رو ناراحت کنیم و بریم بهش بگیم برادرش دیگه نیست. خب بذار فکر کنه که هنوز زنده است!! چه فرقی میکنه ...

اما خب بعد از یکسال که سر و کله فامیل های خیلی دوری که باهاشون در قطع رابطه به سر می بردیم، دوباره پیدا شد، خیلی راست و حسینی وار ( ارواح شکمشون ! ) رفتند گذاشتند کف دست ننه ی ما که ننه جان! برادرت یکساله که مرده . بهت نگفته بودن ؟؟؟

معلومه که نگفته بودیم. آقا جان، صلاح ندونسته بودیم.

 

مادربزرگم یه جورایی میشه گفت از هم پاشید. به یک هفته نکشید که اونم رفت. توی خواب ... 

خبر مرگ برادرش داغونش کرد ...


 

حالا همین قضیه یه جور دیگه تکرار شده.

رفتن به دایی بزرگه ی مامانم گفتن که برادرت مرده. نمیخواستن بهش بگن. پیرمردی که 90 رو رد کرده و قلبش اونقدر ضعیفه که دکترها جوابش کردند و نمیتونه پاش رو از خوه بذاره بیرون، از برادرش که توی آسایشگاه سالمندان با آلزایمر و مشکل بینایی و آرتروز و چه و چه و چه دست و پنجه نرم میکرد، خبر زیادی نداشت. تصمیم گرفته بودن بهش نگن که احمد رفته.

زنش بند رو آب داده بود. از دهنش در رفته بود. با شنیدنش، دایی بزرگ دو دستی زده بود توی سر خودش و گفته بود : احمد رفت ؟


 

آره دایی جان ... احمد هم رفت ... بعد از سالها درد و زجر کشیدن، اونم بالاخره رفت.

وقتی رفته بودیم بهشت زهرا که بهش سر بزنیم، سر خاک خواهرتون، مادربزرگمون هم رفتیم ( مادر مادرم )

به خدا قسم که هیچ وقت حضور مادربزرگم رو اینطوری کنارم حس نکرده بودم. انگار که ایستاده بود و ما رو تماشا میکرد. انگار که به خاطر برادرش اومده بود. جالب اینکه فقط من نبودم که این حس رو داشتم. بقیه هم همین حس رو داشتند ... 

دایی جان، از بین بزرگای فامیل، حالا فقط شما برای ما موندی ... کمی بیشتر پیشمون بمون

  • سارا
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

جلبک - لول کن

بعضی چیزها از اوجب الواجبات هستند. یعنی اگر یه دونه ازش نداشته باشی، کلا دستت روی زمین میمونه.

مثل جلبک لول کن! 

اینقدر وجودش توی هر خونه ای و واجب و ضروریه که نگو !

بر فرض مثال، اگر شما یه روز هوس کردی که توی خونه کیمباپ درست کنی، اگر جلبک لول کن نداشته باشی که خب نمی تونی به ورژن نهایی کیمباپ دست پیدا کنی.

( کیمباپ یه جور سوشی کره ای محسوب میشه که به صورت رول درستش میکنن و در نهایت دورش یه جلبک میپیچن )

اصن منطقی تر از این استدلال توی دنیا پیدا نمیشه. به خاطر همینم اگر یهویی و کاملا اتفاقی یه جلبک لول کن با قیمت خداد تومنی دیدی، اصن اگر نخری آسمون به زمین میرسه و دنیا تموم میشه.

و باز به خاطر همینم توی این شرایط نا به سامان بد اقتصادی، مجبور شدم که دونه از این جلبک لول کن ها بخرم!

ناگفته نماند که برای استفاده از جلبک لول کن، خود جلبک رو هم خریدم :| فقط امیدوارم خوشمزه باشه :|

 

پ.ن : اسم واقعی جلبک لول-کن رو نمیدونم! به خاطر همینم اسم بهتری به ذهنم نمی رسه.

 

 

 

 

  • سارا
  • چهارشنبه ۲۷ تیر ۹۷