۴۲ مطلب با موضوع «دلِ تنگم می نویسد :» ثبت شده است

بعضی خبرها رو نباید گفت ...

یادم میاد وقتی که برادر مادربزرگم ( مادر پدرم ) فوت شده بود،تا یکسال هیچ کس هیچی بهش نگفته بود.

این نگفتن دلیل داشت.

  • اول اینکه مادربزرگم با داداشش قطع رابطه کرده بود ( به دلایلی که خب دیگه واقعا الان مهم نیستند )
  • دوم اینکه مادربزرگم برادرش رو خیلی دوست داشت ( بالاخره آدم میتونه یک نفر رو دوست داشته و در عین حال از دستش هم عصبانی باشه، نمیتونه؟ )
  • سوم اینکه مادربزرگم 90 رو رد کرده بود! ( آمار موثقی از سن دقیقش وجود نداره، چون که خیلی دیر براش شناسنامه گرفته بودن. ولی ما با محاسبه حدودی وقایع تاریخی زندگی اش، تخمین می زدیم که شیرین، 90 رو داشته باشه )

استدلالمون هم این بود که : اینا که با هم قهربودند و از هم خبر نداشتند. چرا این پیرزن رو ناراحت کنیم و بریم بهش بگیم برادرش دیگه نیست. خب بذار فکر کنه که هنوز زنده است!! چه فرقی میکنه ...

اما خب بعد از یکسال که سر و کله فامیل های خیلی دوری که باهاشون در قطع رابطه به سر می بردیم، دوباره پیدا شد، خیلی راست و حسینی وار ( ارواح شکمشون ! ) رفتند گذاشتند کف دست ننه ی ما که ننه جان! برادرت یکساله که مرده . بهت نگفته بودن ؟؟؟

معلومه که نگفته بودیم. آقا جان، صلاح ندونسته بودیم.

 

مادربزرگم یه جورایی میشه گفت از هم پاشید. به یک هفته نکشید که اونم رفت. توی خواب ... 

خبر مرگ برادرش داغونش کرد ...


 

حالا همین قضیه یه جور دیگه تکرار شده.

رفتن به دایی بزرگه ی مامانم گفتن که برادرت مرده. نمیخواستن بهش بگن. پیرمردی که 90 رو رد کرده و قلبش اونقدر ضعیفه که دکترها جوابش کردند و نمیتونه پاش رو از خوه بذاره بیرون، از برادرش که توی آسایشگاه سالمندان با آلزایمر و مشکل بینایی و آرتروز و چه و چه و چه دست و پنجه نرم میکرد، خبر زیادی نداشت. تصمیم گرفته بودن بهش نگن که احمد رفته.

زنش بند رو آب داده بود. از دهنش در رفته بود. با شنیدنش، دایی بزرگ دو دستی زده بود توی سر خودش و گفته بود : احمد رفت ؟


 

آره دایی جان ... احمد هم رفت ... بعد از سالها درد و زجر کشیدن، اونم بالاخره رفت.

وقتی رفته بودیم بهشت زهرا که بهش سر بزنیم، سر خاک خواهرتون، مادربزرگمون هم رفتیم ( مادر مادرم )

به خدا قسم که هیچ وقت حضور مادربزرگم رو اینطوری کنارم حس نکرده بودم. انگار که ایستاده بود و ما رو تماشا میکرد. انگار که به خاطر برادرش اومده بود. جالب اینکه فقط من نبودم که این حس رو داشتم. بقیه هم همین حس رو داشتند ... 

دایی جان، از بین بزرگای فامیل، حالا فقط شما برای ما موندی ... کمی بیشتر پیشمون بمون

موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

جلبک - لول کن

بعضی چیزها از اوجب الواجبات هستند. یعنی اگر یه دونه ازش نداشته باشی، کلا دستت روی زمین میمونه.

مثل جلبک لول کن! 

اینقدر وجودش توی هر خونه ای و واجب و ضروریه که نگو !

بر فرض مثال، اگر شما یه روز هوس کردی که توی خونه کیمباپ درست کنی، اگر جلبک لول کن نداشته باشی که خب نمی تونی به ورژن نهایی کیمباپ دست پیدا کنی.

( کیمباپ یه جور سوشی کره ای محسوب میشه که به صورت رول درستش میکنن و در نهایت دورش یه جلبک میپیچن )

اصن منطقی تر از این استدلال توی دنیا پیدا نمیشه. به خاطر همینم اگر یهویی و کاملا اتفاقی یه جلبک لول کن با قیمت خداد تومنی دیدی، اصن اگر نخری آسمون به زمین میرسه و دنیا تموم میشه.

و باز به خاطر همینم توی این شرایط نا به سامان بد اقتصادی، مجبور شدم که دونه از این جلبک لول کن ها بخرم!

ناگفته نماند که برای استفاده از جلبک لول کن، خود جلبک رو هم خریدم :| فقط امیدوارم خوشمزه باشه :|

 

پ.ن : اسم واقعی جلبک لول-کن رو نمیدونم! به خاطر همینم اسم بهتری به ذهنم نمی رسه.

 

 

 

 

موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

تلفن های سر صبحی

تلفن های سر صبحی همیشه بدشگون اند.

وقتی یک نفر ساعت 5 یا 7 صبح زنگ میزنه، حتما میخواد خبر مهمی رو بده ... و معمولا این نوع خبرها از اون دسته ای هستند که باعث میشه بعد از پایان دادن به مکالمه تلفنی، بشینی روی صندلی و با صدای آروم هق هق کنی و اشک بریزی.

اونقدر آروم که بقیه اهل خونه از خواب بیدار نشن و هرچه دیر تر از مصیبتی که به سرمون اومده باخبر بشن. 

 

وقتی صدای زنگ اول صبح رو میشنوی تا زمانی که گوشی رو برداری و جواب بدی، همه اش به این فکر میکنی که خدایا! یعنی کی رفته؟ کی میتونه باشه؟ کی رو از دست دادیم...؟

و شروع میکنی اول از همه، آدم هایی که برات عزیز بودن و سن و سالی ازشون گذشته رو توی ذهنت لیست میکنی. 

و گوشی رو برمیداری و بهت خبر میدن که اینبار قرعه به نام کی افتاده ... بهت میگن که دنیا از دیدن لبخندهای چه کسی محروم شده ...

بعد از اینکه گوشی رو میذاری، به خاطراتت از اون آدم فکر میکنی. به زندگی اش فکر میکنی که توی اون چند سالی که خدا بهش فرصت داده بود، چطوری زندگی کرده ...

... و دعا میکنی که جاش خوب باشه ... از ته دل دعا میکنی که خدا تمام گناهاش رو ببخشه ... به خاطر تمام سختی هایی که توی این دنیا کشیده ...

 

تلفن های سر صبحی همیشه بدشگون اند. تن آدم رو میلرزونند.

بازم تلفن ساعت 7 صبح زنگ زد. تن و بدنمون رو لرزوند.

مامان تلفن رو برداشت. مدتی فقط گوش کرد و بعد گفت خدا رحمتش کنه... آره. ساعت ده میام بهشت زهرا...

گوشی رو که گذاشت، اومد نشست روی صندلی. آروم گریه میکرد. لباش می لرزید. 

 

تلفن های سر صبحی همیشه بدشگون اند ... صدای زنگشان بوی مرگ میدهد ...

 

موافقین ۴ مخالفین ۰
سارا

خاطرات سوسکی ( پارت 1 )

صبح وقتی از در شرکت اومدم تو، دیدم که یه "چیز" درشت قهوه ای ِ نسبتا براقی روی زمین کنار یکی از میزها افتاده.

آب دهنم رو قورت دادم. ترس برم داشت و پاهام شروع کرد به لرزیدن. خودش بود یعنی؟

آروم آروم رفتم جلو. با احتیاط قدم برمیداشتم که اگر تشخیصم درست بود، یهویی وحشی نشه و هجوم بیاره. یا خدای نکرده در بره و ...

نزدیک تر که شدم دیدم که آره، خود خودش بود. شاخک های درازش ... بدنه ی قهوه ای لیز و براقش ... دشمن خونیم!!

درحالی که سعی میکردم صدام نلرزه و خودم رو لو ندم، آقای پ رو صدا زدم : آقای پ توی آشپزخونه هستین؟

- بله؟ چیزی شده؟

- یه سوسک اینجاست. میشه لطفا بیایین برش دارین؟

جوابی نرسید. هی صبر کردم. هی صبر کردم و با دلشوره به دشمنم خیره شدم که مبادا تکون بخوره و بیفته به جونم. مبادا شاخک هاش رو تکون بده و با اون پاهای درازش شروع به حرکت کنه. مبادا ...

ثانیه ها کش می اومدن و اون یک دقیقه به اندازه ابدیت طول کشید تا اینکه بالاخره آقای پ با یک جارو خاک انداز از آشپزخونه اومد بیرون.

- کوش؟

با انگشت، سوسک خاطی رو نشون دادم : ایناهاش.

و بعد از اونجا فرار کردم که آتش تقابل لنگ های دراز پرسرعت و ضربه های رشته های جارو گریان منو نگیره.

با دقت زیر میز و روی میز و توی کشو و روی صندلی و پشت دفترهام و اینا رو همه رو با وسواس چک کردم. به هرحال از قدیم گفتن که اگر یه سوسک یه جایی پیدا شد بدون چندتا دیگه هم اون اطراف هستن!! ( و این کابوس زندگی منه !)

سوسک مزبور مرده بود. اقای پ با جارو اومد بندازتش توی خاک انداز. جسد سوسکه لابه لای رشته ها گیر کرده بود. آقای به دنبال سوسکه هر دور خودش می چرخید :|. گفتم : گیر کرده به جارو.

یه آهانی گفت و جارو رو تپ تپ به خاک انداز کوبید. بعد دیدم که اروم اروم به دستشویی نزدیک میشه تا جسد رو توی چاه سر به نیست بکنه!

توی دلم فریاد کشیدم نه! دست نگه دار!! اونجا نه! دستشویی نه! 

اما دیر شده بود. اونقدر دیر که حتی اگر هم بلند فریاد اعتراض آمیز سر میدادم، اتفاقی نمی افتاد ...

جسد در چاه دستشویی ناپدید شد.

با خودم گفتم عالی شد!! حالا حتی دستشویی هم نمی تونم برم :|

موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

سرزمین آزادگان

نیچه در کتاب حکمت شادان می گوید : 

" فراموش نکنیم که اسامی ملت ها عموما توهین آمیز هستند.

مثلا " تاتارها " طبق نامی که چینی ها به آنها داده اند، "سگ" معنی میدهد.

آلمانی Die Deutschen بدواً به معنی کافر بود و این نامی بود که گوتهایی که به مسیحیت گرویده بودند، به توده عظیم برادران نژادی خود که هنوز غسل تعمید نیافته بودند، دادند ... "

ایران به معنای سرزمین نجیب زادگان و آزادگان است ...

تمدن چندهزار ساله مان را به رخ کسی نمی کشم...

فقط میگویم که ما آزاده ایم ... همیشه آزاده بوده ایم و همیشه آزاده خواهیم بود ...

 

 

 

1- کتاب حکمت شادان، نوشته فردیش نیچه، ترجمه جمال آل احمد، سعید کامران و حامد فولادوند

2- معنی کلمه ایران پیست ؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

دیلاق پول پرست

با اعصاب خط خطی در رو پشت سرم بستم و راه افتادم.

چند قدمی بیشتر بر نداشته بودم که یهویی از پشت سرم صدای " پیس پیس " شنیدم.

من، کاملا بی اعصاب، با یه عالمه فکر و خیال توی ذهن، با شنیدن صدای پیس پیس سرم رو برگردوندم و به این فکر کردم که " خدایا این دیگه کیه؟ این کارا چیه؟ میشه بکشمش؟ میشه؟و بعدش هردو با هم بریم جهنم؟ میشه ؟" 

سرم رو که برگردوندم، دیدم منبع پیس پیس، آقای دیلاقِ ریغوی خودمونه.

اینقدر از دستش عصبانی بودم که وقتی سلام کرد هم فقط زل زدم توی جفت تخم جشماش بلکه یه کم خجالت بکشه.

 

گفت : میخواستم مثلا به قصد اینکه مزاحمم بهت نزدیک بشم که ببینم عکس العملت چیه.

من :   :|

اون : ببینم بالاخره فارغ شدی یا نه؟ ( از شوخی تکراری و بی مزه خودش کلی خندید. منظورش این بود که مدرکت رو گرفتی یا نه )

اون : چرا اینقدر پکری؟ ای بابا!! چرا از شرکت بیرون نمیایی خب؟ برو یه جای دیگه کار کن.

من :   :|

اون : بابا من از وقتی از اونجا دراومدم کلی پول درمیارم. اصن اینقدر در میارم که نمیدونم چطوری خرجش کنم.

دیدم دیگه کم کم داره روی اعصاب خط خطی من با ناخن خط های جدید میندازه. زین جهت سکوت رو جایز نشمردم و گفتم : بابا تو یه بار مثلا ما رو بردی بهمون شیرینی کار جدید و حقوق بالات رو بدی، آخرش اون سی تومن رو هم با بهره اش بهت برگردوندیم. چی چیو نمیدونم چطوری خرجش کنم!! البته اینم بگم که من و اونی (خواهر بزرگترم) این داستان رو برای همه تعریف کردیما!! خیالت را حت باشه، همه میدونن، همه! 

اون : بابا میذاشتین حداقل یه ذره آبرو برام میموند خب!

من : یعنی بیچاره اون بانکی که بهت زنگی میزنه!!

ریسه رفت از خنده. گفت : یعنی تو هم جریان بانک رو میدونی؟

من : خیالت راحت باشه، همه میدونن، همه!! وقتی دوست دختر آدم زنگ بزنه، عکسش روی گوشی بیفته بعد آدم بره بگه بانک با من تماس گرفته و یه کار فوری پیش اومده، باید یه سر تا بانک برم و برگردم، خداییش اونقدر تاریخیه که حتی تا چندین نسل بعد از کارمندای شرکت هم برای همدیگه تعریفش میکنن.

رسیدیم سر کوچه. اون باید میرفت بالایی، من هم جهت مخالفش.

اون (با لودگی) : ناراحتی که نمی تونم باهات تا میدون بیام؟ آره میدونم به هرحال. دوری من سخته برات.

حس میکردم که خداوند یه کیسه داده به من تا این بنده اش رو بسابم.

من : (قیافه ام رو یه جوری چروک کردم که قشنگ معلوم باشه حالم از حرفش بد شده ) خدا اون روز رو نیاره. خیلی خوشحالم که در این روز و در این ساعت مسیرمون بیشتر از این با هم تلاقی نداره. 

بازم خندید. ولی حس کردم یه ریزه ناراحت شد. به هرحال من باید انتقام اون سی تومنی که مثلا مهمونمون کرده بود و بعد از حلقوممون کشیده بود بیرون رو میگرفتم یا نه؟

خداحافظی که کردم، اصن حس کردم حالم خوب شده! 

یعنی میخوام بگم که تاثیر سابیدن بر روی احوالات انسان شاید به طور علمی ثابت نشده باشه، ولی کلا در اینجور مواقع، اگر کمی با حس انتقامجویی قاطی شده باشه و روی حد ملایم هم تنظیم شده باشه ها، تاثیر مثبت و خوبی داره ! دیده ام که میگم !

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

ترس از صدای پره ها

ترس، چیز وحشتناکیه.

خیلی وقتا اون چیزی که ازش می ترسیم، به ترسناکی و وحشتناکی خود ترس نیست!!!!

ترس لابه لای عمیق ترین افکارت نفوذ میکنه، خواب هات رو کنترل میکنه و رویاها و آرزوهات رو دستخوش تغییر میکنه.

مثلا چیزهایی که من تا الان ازشون می ترسیدم

  • سوسکیه که وقتی ساعت 3 صبح پا شدی و داری درس میخونی، جلوی روت سبز میشه و ارامش رو ازت سلب میکنه و نمیذاره درس بخونی و تو نه میتونی بکشیش، نه میتونی ازش چشم برداری، و نه میتونی به امان خدا رهاش کنی تا آزادانه توی خونه برای خودش ول بچرخه.
  • پرده از موهای مشکی پرکلاغی که جلوی صورت یک دختر ریخته شده و ممکنه یهویی از توی تلویزیون خونه بیاد بیرون و ... دیگه بقیه اش هم که واضحه
  • جن! این دیگه نیاز چندانی به توضیحات نداره ... 

اینا خیلی مسخره به نظر میرسن، میدونم! اما وقتی که این ترس ها ایجاد میشن، یه بخشی از مغز رو به هرحال اشغال میکننن.

اما موردی که تازگی ها اضافه شده، ترس از جنگه ... ترس از مرگ عزیزانمه ... ترس از آواره شدن و از دست دادن حیثیت و شرف نه فقط خودم، بلکه تمام مردم سرزمینمه ...

این ترس اونقدر قدرتمنده که شبا خیس عرق از خواب بیدارم میکنه، آرزوهای دور و درازم رو از یادم برده، و داره کم کم منو به پرتگاه ناامیدی میرسونه ...

خلاصه که ترس، آدم ها رو بدجوری عوض میکنه...

دیروز صبح درحالی که از درد معده به خودم میپیچیدم، صدای یه هلی کوپتر رو از بیرون شنیدم که هی دور میزد و برگشت. از درد نمیتونستم پاشم و چک اش کنم، اما حسم میگفت این صدای وزوز پره ها خیلی امیدبخش نیست ...

و کل صبحم رو در درد و ترس مضاعف سپری کردم... حالا ترس از صدای پره ها هم به لیستم اضافه شده.

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سارا

شاید هم فردا ...

گاهی وقت ها برای رسیدن به یه چیزی خیلی زحمت میکشی. از جون و دل مایه میذاری تا بتونی خروجی رو به بهترین نحو ممکن در بیاری.

و وقتی که تموم میشه، عاشق اش میشی، و مثل یک مادر، قربون صدقه ی تحفه ات میری که شش ماه تموم براش زحمت کشیدی و اگر یه نفر چپ نگاش کنه، با جفت پا میری تو دهنش!

خلاصه همه جوره از کاری که انجام دادی راضی هستی.

 

اما بعدش بهت میگن که نه! دیر رسیدی! باید یکی دو ماه زودتر میومدی!!

یا اینکه حداقل باید "فلانی" به ما خبر میداد که دارین روی این پروژه کار میکنین. ( و تو، روحت هم از این قضیه خبر نداره که "فلانی" خبر نداده! )

" نمی تونیم قبولش کنیم. نه نمیشه."

 

و اون موقع است که حس میکنی دنیا روی سرت خراب میشه ... 

مدت زمان خوب شدن این زخم عجیب که مثل یه سیاهچاله توی قفسه سینه، تموم حال خوبت رو میمکه و شکسته و افسرده ولت میکنه تا توی دنیا سرگردون بشی چه مدته؟

چه قدر باید صبر کنم تا این زخم چرکی به هم جوش بخوره تا بتونم دوباره یه کار جدید رو از اول شروع کنم؟

 

شاید یکسال دیگه - شاید یک ماه دیگه -شاید هم فردا ... 

شاید فردا دوباره بتونم سر پا شم و پر انرژی و با قدرت تمام، مدادم رو بردارم و از اول شروع کنم ...

( "فلانی" که در بالا بهت اشاره شد، تو روحت :| )

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سارا

مغزِ غلیطِ مایع

 هوا داره اونقدر گرم میشه که حس میکنم کم کم دارم انسانیتم رو از دست میدم!! 

یعنی اینکه آفتاب رسما چنان بر فرق سر می تابه که حس میکنم مغزم با اون همه تدابیر امنیتی که براش اندیشیده شده، آب میشه و به صورت یک مایع خاکستری نسبتا غلیظی در میاد که با راه رفتنم زیر آفتاب، در کاسه سرم از این ور به اون ور میره و باید مواظب باشم که از جمجمه بیرون نریزه، این فرآیند، قدرت تعقل و اندیشیدن رو به طور کامل ازم سلب میکنه.

امروز زیر نور بی رحمانه آفتاب راه میرفتم که یهویی حس کردم دیگه نمی تونم بیشتر از این ظلم و ستم این خورشید سلطه گر رو تحمل کنم و در همون لحظه، چشمم به یک یخ در بهشت فروشی (؟) افتاد که دو نوع پرتقالی و آلبالویی رو عرضه میکرد و دوان دوان به سمت آلبالویی هجوم بردم و یک دو تومنی عزیز رو فدای مقدار متنابهی یخ و شکر و رنگ کردم.

و فقط چسبوندمش به صورتم که خنک بشم. 

بعد از پنج دقیقه، چیزی جز شربت آلبالو توی لیوان نمونده بود.

 

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سارا

حس عجیب زندگی در حباب

گاهی وقتا که به این فکر میکنم چرا تازگی ها زمان مثل برق و باد میگذره، و تازگی ها به این نتیجه رسیدم که شاید تقصیر خودمونه.

اینکه ماها تبدیل شدیم به یک مشت عجولِ همیشه در حال دویدن.

مثلا همین خود من، تا میشینم توی اتوبوس و تاکسی و مترو، میگم ای بابا! کاش زودتر برسم.

حوصله ندارم با خودم تنها باشم. دوست ندارم خودم رو با افکارم تنها بذارم.

و برای اینکه زمان رو چین بدم، توی ذهنم سریع تر به مقصد برسم و گذر زمان رو حس نکنم، گوشی مو در میارم و شروع میکنم به چک کردن شبکه های اجتماعی. یا اینکه anipop که یه بازی چهارصد و خورده ای مرحله ای هستش رو بازی میکنم. 

یا مثلا تمام روز هی منتظر اینم که زودتر ساعت اتمام کاری فرا برسه و کیفم رو بزنم زیر بغلم و شتابان و دوان دوان به سوی خانه یا باشگاه پر بکشم.

توی باشگاه، زمان دویدن دعا میکنم که زودتر تموم بشه و برسیم به قسمت تمرین های اصلی.

کل هفته رو انتظار میکشم که ای بابا! پس کی چهارشنبه میشه که به تعطیلی برسم و برم استراحت کنم.

این مواردی که گفتم، حداقل برای من، چیزهایی هستند که باعث میشه زمان شتاب بگیره. 

یعنی تمام مدت دارم آروز میکنم که کاش زمان زودتر بگذره که به فلان چیز برسم، و بعد هم شاکی میشم که خدایا!! چرا زمان داره اینقدر زود میگذره!!

 

تازگی ها خیلی سراغ تلگرام نمیرم. شاید دوبار در روز که ببینم کسی برام پیام نذاشته باشه. اینستاگرام رو هم بوسیدم و گذاشتم کنار. نه کسی رو لایک میکنم، نه خبرهای روز دنیا رو دنبال میکنم، نه توییت های ملت رو میخونم. هیچیِ هیچی ... رسما دارم توی یه حباب بزرگ ( وری وری بیگ سایز با در نظر گرفتن ابعاد جثه ) زندگی میکنم و به صورت نیمه آنالوگ- وار در این عصر دیجیتال ریاضت میکشم.

و باید اعتراف کنم که بد نیست. حبابم علاوه بر اینکه من رو از جهان دور میکنه، جهان رو هم از من دور میکنه، سرو صداهای اضافی رو میبنده و من رو با خودم و افکارم تنها میذاره و وقتی به خودم اومدم، دیدم که یه عالمه وقت اضافه دارم که میتونم جاهایی که دوست دارم مصرفشون کنم.

 

در همین راستا، دیروز بند و بساطم رو جمع کردم و رفتم بالای پشت بوم خونه نشستم. از ساعت هفت تا نه بعد از ظهر نشستم و تغییر رنگ آسمون رو نگاه کردم که از آبی روشن تبدیل میشه به نارنجی و طلایی سحرآمیزی که یک حس عجیب و جادویی بهم میداد. راستش حس میکردم پشت اون کوه هایی که خورشید داره آروم آروم خودش رو قایم میکنه و نور جادویی اش معلومه، دروازه ای رو به دنیای پری های باز شده و من، که خیلی خیلی دور از این کوه هام، نمیتونم بهش برسم و وارد یه دنیای قشنگ و سراسر صلح و آرامش بشم!!!!

وقتی آسمون کم کم تاریک میشد، یه تک ستاره بین من و کوه هایی که خورشید رو قایم کرده بودند، ایستاده بود. چشمک نمی زد. فقط فاصله من و خورشید رو نصف کرده بود.

هلال ماه هم درست بالای سرم، با لبه های قاچ شده تیز، یه نور نقره ای رنگ پریده ای رو نثار آسمونی می کرد که به تاریکی میرفت.

بعد کم کم چراغ های شهر روشن شدند. چراغ هایی که به صورت نقطه چین وار، کل شهر رو روشن کرده بودند و توی تاریکی و روشنی سوسو میزدند.

تنها چیزی که به فکرم برای توصیف این صحنه می رسید، دیالوگی بود که اون دودکش پاکن کن توی فیلم مری پاپینز به زبون آورده بود :

coo...what a sight...

و خورشید کامل غروب کرد و من و با یه عالمه فکر و رویا توی سرم و تک ستاره و هلال نقره ای قاچ خرده تنها گذاشت. با یه عالمه پشیمونی از اینکه تا به حال من خودم رو از چه چیزهایی محروم کرده بودم ...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

چه گوارای ما

امروز چه گوارای ما بعد از مدت ها برگشته بود شرکت.

بلافاصله با دیدن قیافه خندانش که در رو باز کرد و اومد تو، به طور اتوماتیک جمله ی " اِاِاِ سلااام!! چه قدر دلمون براتون تنگ شده بود " از دهنم بیرون پرید و بعد هم با یک نیش باز، به طور کاملا ابلهانه بهش زل زدم و تا رسیدن به میزش با چشمام بدرقه اش کردم.

اونّی ( خواهر بزرگترم ) هم از دیدن چه گوارا کلی خوشحال شده بود. نیش اون هم تا ته باز بود و میدیدم که داره تقلا میکنه نیش رو کمی تحت کنترل خودش در بیاره و به طور خصوصی، بین خودم و خودش اظهار کرد که واقعا دلش تنگ شده بود.

بعد کم کم بچه های شرکت از راه میرسیدن و با دیدن چه گوارا ذوق میکردن، باهاش دست میدادن و بعداز اینکه همه اعضای کلوپ سیگاری هامون جمع شدند، پاکت و فندک به دست شتابان به طرف بالکن فسقلی راه افتادند تا در کنار چه گوارا، چند پک عمیق بکشند و از حرفاش لذت ببرند.


 

من اطلاعات زیادی راجع به چه گوارای واقعی ندارم. یعنی هیچ وقت دنبالش نرفتم و علاقه ای هم به کوبا و انقلابش و تفکرات مارکسیستی ندارم. اما میدونم که چه گوارای ما عاشق چه گوارای واقعیه! و این رو هم میدونم که ما همگی عاشق چه گوارای خودمونیم!

چه گوارای ما یه جور کاریزمای قوی از خودش ساطع میکنه که به جرئت میتونم بگم هرکس که در شعاع 30 متری اش قرار میگیره، یا عاشقش میشه یا تبدیل میشه به دشمن خونی اش!

اگر خاصیت یک برنامه نویس نابغه رو با یه عالمه چاشنی بذله گویی ناب و خالص قاطی کنیم و در عین حال، عصاره جذبه، قدرت و بی کله گی رو با یه عالمه مهربونی و دلسوزی بهش اضافه کنیم، در آخر هم یه قدرت بینایی عجیب، شنوایی خارق العاده و حس بویایی گربه سانان رو به همراه درک فوق العاده از همه چیز ( تک تک پدیده های عالم به جز پدیده احتراق در موتور که باعث به حرکت در اومدن ماشین میشه و منطق ترانزیستورها) در وجود یک انسان بلند قدِ خوش صدا بذاریم، میشه چه گوارای ما.

 

ماها همگی مرید و شاگردش هستیم. ازش یه عالمه چیز یاد گرفتیم و خیلی وقتا، ناخواسته رفتارهاش رو تقلید میکنیم، طوری که این رفتارها جزیی از وجودمون شده.

 

یادمه یه بار داشت بهم میگفت میدونی، من دو تا آرزوی خیلی بزرگ دارم. یکی اش اینه که یه گیتاریست خیلی خفن باشم و درحالی که روی صحنه ی یه سالن خیلی بزرگ ایستادم و از بالا نور رو انداختن روی من، دارم با جون و دل گیتار برقی میزنم و همه سالن هم مجذوب جادوی آهنگ من شدن.

می گفت میدونی، این یه رویاست. من دوست دارم بهش برسم، اما یه راه دیگه رو انتخاب کردم. به خاطر همینم یه رویای دیگه هم برای خودم دارم.

اینکه به آدم هایی که میان و پیشم کار میکنن، یه عالمه چیز یاد بدم و دانششون رو بالا ببرم، و این آدم ها وقتی یاد میگیرن، کم کم نحوه کد زدنشون مثل من میشه. انگار که امضای من پای یه عالمه کد میخوره. انگار که دارم تکثیر میشم. یه عالمه کلون از چه گوارا توی دنیا پخش میشن! این رویای دیگه ی منه. این که با یاد دادن به دیگران، خودم رو تکثیر کنم!!

 

راستش رویای عجیب و بامزه ای بود. این حرفا رو میزد که بهم بگه : مشکل من با بچه های همسن و سال تو میدونی چیه؟ اینکه رویایی ندارین. اینکه برای خودتون خیالبافی نمی کنین. فقط سعی میکنین توی لحظه زندگی کنین و ازش لذت ببرین. فقط هستین! و این زندگی ای نیست که باید داشته باشی.

باید خودت رو دوست داشته باشی. باید بری رویا تو پیدا کنی. اگر نمیخوای اینجا کار کنی، باشه! اما تکلیف خودت رو مشخص کن. میخوای درس بخونی؟ باشه! اما بدون با خودت چندچندی و تهش میخوای چی کار کنی. رویات رو پیدا کن و سعی کن که برای محقق کردن رویایی که داری زندگی کنی.

 

حالا بعد از یکسال از اون جلسه توبیخی که من و خودش رو تا دو ساعت توی اتاق جلسه حبس کرده بود و من های های اشک میریختم و کپه کپه دستمال دورم جمع کرده بودم و اون حرف میزد و من گوش میکردم، یه رویای خیلی بزرگ دارم که سعی میکنم بهش برسم. سعی میکنم خودم رو دوست داشته باشم و به جای اون دختر خجالتی که نمیدونست باید چه غلطی توی این دنیای لعنتی بکنه، دختری رو جایگزین کردم که سعی میکنه قوی باشه ( یا حداقل اینطوری نشون میده ) و یه هدف پیدا کردم که در انتهای یه جاده خاکی و ناهموار با یه عالمه شن و ماسه روان قرار داره و با خوشحالی و نیش باز، آروم آروم روی ناهمواری ها گام بر میدارم و سعی میکنم با مشکلات رو به رو مقابله کنم تا به آرزوم برسم.

 

چه گوارای ما نه فقط منطق کد زدنش رو، بلکه طریقه تفکر و نگرشش رو هم به ما منتقل کرد و یه عالمه چیز ریز و درشت هم بهمون یاد داد. بذر یه عالمه چه گوارای کوچولو رو درون تک تک ما کاشت ... و حالا داره میره ...

داره میره تا یه جای دیگه بتونه بذرهای تفکراتش رو بکاره. داره میره دنبال آرزوهاش تا به قول خودش، به جز پیاده سازی فروشگاه اینترنتی که باعث میشه زور توی بازوش بگنده، بره و کارهای بزرگ انجام بده.

فقط میدونم که دلم براش تنگ میشه ... 

برای شوخی هاش ...

برای حرفا و داستان هاش ...

برای مهربونی هاش ...

و میدونم که تا ابد قدردانش خواهم بود.

شاید یه روزی بیاد که بتونم ازش تشکر کنم ... .

 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

لوور در تهران عاشق رخ دادن بود!

گاهی اوقات آدم های خارق العاده ای پا به هستی میذارن که مسیر دنیا و آدم های اون رو تغییر میدن. حتی ممکنه اونقدر خارق العاده باشن که آدم هایی که دو-سه هزار سال بعد از اونها زمین رو به ارث بردن رو هم تحت تاثیر کردار و گفتار خودشون قرار بدن.

مارکوس هم از این دسته از آدم ها بود.

مارکوس رو میگما!

همون مارکوس اورلیوس معروف خودمون! ( که البته شاید نشناسیدش و اگر بخوام یه هینت ریز بدم، توی فیلم گلادیاتور، همون پدر-اپراطوری بود که به دست کومودس کشته شد و با مکسیموس رویایی به نام روم رو در ذهن می پروروندن. همون مارکوس! )

مارکوس اورلیوس، یکی از 5 پادشاه خوب دوران امپراطوری روم محسوب میشه و نه تنها پادشاه خوبی بوده، بلکه فیلسوف محشری هم بوده (البته از نظر بنده!) 

راستش قبل از اینکه به ( موزه؟ نمایشگاه؟ رویداد ؟ ) لوور در تهران برم، منم اطلاعات زیادی ازش نداشتم.

لوور در تهران، موزه؟ نمایشگاه؟ رویداد ؟ ای هستش که در اون 56 تا از اشیاء باستانی موزه لوور رو به نمایش گذاشتن و یکی از مجسمه هایی که تا به حال از چهره مارکوس اورلیوس ساخته شده هم جزءشون بود که میتونین در لینک تصویر زیر، مجسمه مذبور رو مشاهده کنین :

لینک

در بخش انتهایی ساختمون موزه هم یه نمایشگاه کوچیک و بامزه از کارهایی که بچه های هفت ساله ساخته بودن. شاید به جرات بتونم بگم بهترین قسمت نمایشگاه، همین قسمت آخرش بود.

شما فکر کن به یه سری بچه 7 ساله بیان یه سری اشیای باستانی نشون بدن، بعد یه کپه گِل هم بدن دستشون و بگن حالا هر کدوم رو که دوست دارین، خودتون بسازین. ساخته هاشون بی نظیر بود. جالبتر از همه، مجسمه هایی بود که از مارکوس اورلیوس ساخته بودن که عکسشون رو میتونین اینجا ببینین.

یعنی به شخصه عاشقشونم : ))))

این قضیه تموم شد و منم مارکوس رو در قالب چندتا عکس و یه خاطره از موزه شبه - لوور در مموری اطلاعاتی مغزم ذخیره کردم تا اینکه چند روز پیشا داشتم کتاب فرانی و زویی اثر دی جی سلینجر رو میخوندم و اون جایی که زویی میره به اتاق سیمور و بادی و جمله های روی در رو میخونه، یکی از جمله ها چشمم رو گرفت :

" عاشق رخ دادن بود " 

جمله اش از مارکوس اورلیوس بود.

و این شد که نشستم یه کم در موردش تحقیق کردم.

اول اینکه میخواستم بدونم معنی این جمله چیه. چی عاشق رخ دادن بود. دنیا؟ آدم ها؟ حوادث؟ چی؟ عبارت انگلیسی اش اینه : "It Loved to happen" که قضیه رو یکم دشوارتر کرد برام، چون معلوم شد به هیچ بنی بشر و موجود زنده ای اشاره نداره. میخواستم جمله های قبل و بعدش رو پیدا کنم که ببینم دقیقا منظورش از اینکه عاشق رخ دادن بود، چی بوده. اینترنت رو گشتم، اما چیز خاصی پیدا نکردم و به این نتیجه رسیدم که باید برم کتاب meditations یا تعملات اش رو بخونم، بلکه به یه سر نخی برسم و فعلا کتاب رو گذاشتم در لیست کتاب هایی که باید خونده بشه.

دوم اینکه بین گشت و گذارام در دنیای مجازی، به یه سری جملات فلسفی از این فیلسوف گرانقدر رسیدم و اونجا بود که حس کردم عاشقش شدم.

مارکوس اورلیوس میگه که :

کلا همه چیز به خودت و طرز فکرت بستگی داره. میگه تو نمی تونی جلوی حوادث رو بگیری، اما با فکرت میتونی قدرتی رو پیدا کنی که بشه باهاش بر ناملایمات روزگار پیروز شد. میگه اینکه به چی فکر میکنی و چطور فکر میکنی دست خودته. این فکرای تو هستن که باعث میشن روحت رنگ بگیره و در نهایت بتونی شادی رو پیدا کنی.

کلا خیلی به نحوه اندیشیدن و عقل آدمیزاد اهمیت میده که همین باعث شده ازش خوشم بیاد : )))

یه جمله دیگه هم داره که میگه :

Everything we hear is an opinion, not a fact. Everything we see is a perspective, not the truth.

( که معنش تقریبا این میشه : هر چیزی که میشنویم فقط یک نظر است، واقعیت نیست. هرچیزی که میبینیم یک دیدگاه است، حقیقت نیست.)
این جمله منو یاد همون مجسمه های گِلی ای انداخت که بچه ها از مارکوس اورلیوس ساخته بودن.
طرحی که مجسمه ساز اولیه دیده و تا ابد روی سنگ حک کرده، تنها یک پرسپکتیو بوده و اونچیزی هم که بچه ها دیدن و ساختن هم پرسپکتیو اونها بوده.
لزوما حقیقت و واقعیت نه! فقط یک دیدگاه. دریچه ای که مجسمه ساز و بچه ها از اون دنیا رو میبینن و با هنرشون اجازه دادن ما هم بتونیم دنیا رو از نگاه اونها ببینیم. حس عجیبیه که بخوای اینطوری به این فکر کنی که هر چیزی که ساخته دست بشره، فقط و فقط یک پرسپکتیوه ...
حس میکنم اون مارکوس اورلیوس سوزن - سوزنی ( سمت راست در تصویر بالا ) درس بزرگی بهم داده : )))))))
 
+ من هنوزم دلم میخواد بدونم معنی حرف مارکوس از " عاشق رخ دادن بود" چی بوده :| 
 
 
 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

why an early bird acts like a night owl

بعضی آدما هستن که سر ساعت 10 شب میرن میخوابن. 

اگر این همچین آدمی تا ساعت 2 نصف شب بیدار موند، بدونین که یا گیوتین رو به گردن خودش نزدیک حس میکرده و باید یه چیزی رو تحویل میداده، یا داشته فیلم و انیمه میدیده که از قضا خیلی هم هیجان انگیز ناک بوده یا داشته روی یه پروژه ای کار میکرده که از دل و جون دوستش داشته.

پ . ن : بعضی وقتا هم ممکنه در ماه رمضون، برای اینکه وعده سحری رو جا نمونه، کل شب رو بیدار بمونه که این حالت، هرسال، یکی دوبار بیشتر رخ نمی ده!

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سارا

افسانهِ آدم خوب

توی یه بعد از ظهر گرم نشسته بودیم و داشتیم راجع ابلهانه ترین موضوع ممکن در دنیا حرف میزدیم و بحث میکردیم.

خسته شده بودم، گرمم بود، تشنه ام بود، کلافه بودم و از اظهارنظرهای بی خودی هم به ستوه اومده بودم.

 

یهویی یکی برگشت گفت : خانم خانی دیگه داره از حال میره.

یکی دیگه گفت : آخه روزه است!

نفر سوم گفت : این مسخره بازیا چیه بابا! آدم باید " آدم " خوبی باشه!! بقیه اش چرت و پرته، که چی مثلا روزه بگیره آدم؟

حال بحث کردن نداشتم. فقط گفتم : اینا اعتقادات منه.

نفر اولی گفت : اعتقادات و اینا همه اش مسخره بازیه. آدم باید " آدم " باشه ...

 

توی بحثشون در رابطه با " آدم " و " آدم بودن " و " انسانیت " شرکت نکردم. نفر اول و سوم هی حرف میزدن و میخندین و مسخره بازی در میاوردن و به خیال خودشون آدم های cool جمع بودن که خیلی از منی که با اون لب های سفید و رنگِ پریده ام، برچسب " روزه دار " بهم خورده بود، با کلاس تر و متشخص تر بودن و " مدرن و امروزی " رفتار میکردن و گویا " آدم های خوبی هم بودن". یعنی خودشون اینطور میگفتن...

اینا باعث شد یه سوال بزرگ توی ذهن من شکل بگیره که واقعا ملاک آدم خوب بودن چیه ؟

 

البته این سوالیه که قدمت پرسش اون به ابتدای خلفت انسان برمیگرده و در تمامی دوران ها و بین تمام اقوام و ملل گوناگونی که پا به این کره خاکی گذاشتن و بعد هم ترکش کردن، نسل به نسل پرسیده شده و مطمئنا جستجوهای بزرگ و شگرفی هم برای یافتن پاسخ این سوال انجام شده که ممکنه خیلی هاشون به جواب نزدیک شده باشن و خیلی هاشون هم حتما به بیراهه رفتن.

آدم های زیادی اومدن و سعی کردن پاسخی برای این سوال پیدا کنن و فکر کنم نزدیک به 124 هزار نفر هم تا به حال اومدن که سعی کنن یه جواب حدودی در حد و فهم انسان ارائه بدن و خدا هم یه سری guide book در این زمینه برامون فرستاده. 

با همه اینا، شاید اصلا جواب دقیقی براش وجود نداشته باشه ...

اینکه تو سعی کنی به کسی آزار نرسونی، دل کسی رو نشکونی، نون کسی رو نبری، دروغ نگی، تهمت نزنی، به حریم خصوصی آدم ها تجاوز نکنی و خیلی موارد دیگه ای از این دست که هرکس یکی اش رو به عنوان ملاک خوب بودن قرار میده.

ولی آیا اینها کافیه؟ درون ما چی؟ اینکه در حق خودمون ظلم نکنیم، با خودمون صادق باشیم و زندگی مون رو هدر ندیم ... آیا اینها هم ملاک یک آدم خوب بودن حساب میشه یا " آدم خوب " صرف در روابط با سایر آدم ها سنجیده میشه؟ روابط با خدا چی؟ آیا باید این رو هم جز فاکتورهای اصلی برای تعیین میزان خوب بودن آدم ها قرار داد؟

اگر تمامی این موارد صحیح باشه، آیا میشه گفت که ما میتونیم برای خودمون راه بیفتیم و برچسب انسان خوب و بد رو بر هرکس که از راه رسید بچسبونیم؟ آیا برآورد ما، قضاوت صحیحی محسوب میشه؟

شاید هیچ کس بهتر از خود آدم نتونه تعیین کنه که آدم خوبی هست یا نه.

ولی خب من هنوزم نمی دونم که چطور کسی که توی روم وایمیسته و منو به خاطر روزه گرفتنم مسخره میکنه، دم از انسان خوب بودن میزنه، خودش رو ادم خوبی میدونه که نیازی به روزه گرفنتن نداره. ملاک این ادم از انسان خوب چیه؟ نمیگم این آدم خوبه یا بد. قضاوت نمی کنم ( البته دارم تمام زورم رو میزنم که قضاوت نکنم!! ) اما واقعا دوست دارم بدونم که هرکس چطور آدم های خوب و بد رو از هم تشخیص میده و چه ملاکی برای این قضیه داره.

 اصلا جوابی وجود داره؟

نظر شما چیه؟ آیا واقعا ما میتونیم بگیم که کسی ادم خوبیه؟ و اینکه ملاکمون برای تعیین ادم خوب چی باید باشه؟ اگر چیزی به ذهنتون اومد و اگر دوست داشتین نظرتون رو بگین، خوشحال میشم ( از ته ته قلبم! ) که با من در میون بذارینش.

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

سوپرنچرال استوری ( مادربزرگ برمیخیزد! )

مامان بزرگ من ( که همگی متفق القول، مامان جون صداش میزنیم ) خیلی آدم خیّر و فعّالیه. یعنی روزی نیست که باعث و بانی خیر نباشه. ماشالله برای خودش همه جا  میره و همه رو میبینه و حواسش به عالم و آدم هست. 

شما یه خانم هفتاد و خورده ای ساله ی یه ریزه تپل مپل و تر گل ورگلِ با پرستیژ رو در نظر بگیر که نسبت به زمان خودش خیلی های-کلاس رفتار میکرده و صلابت عجیبی داشته و ما الآن اش هم خیلی وقتا طبق آموزه های ایشون رفتار میکنیم. 

یعنی باید رفتار کنیم، وگرنه از هزار طرف چشم غره های غلیظ نصیبمون میشه و سرهایی که به علامت عدم تصدیق رفتار، به چپ و راست تکون داده میشن و ابروهایی که به صورت تهدید آمیز بالا میرن، آسایش خاطر رو ازمون سلب می کنن و مانع پایین رفتن آب خوش از گلو میشن.

مثلا یه مورد خیلی تیپیکال که شاید بارها و بارها به ما، نوه ها، تذکر داده شده، فرق بین کلفت و ضخیم هستش. اگر شما به یه تیکه نون بگی " کلفت "، هزارتا سر به سمتت برمیگرده که : " ضخیم! بگو ضخیم! مامان جون همیشه روی این قضیه تاکید داشت که کلمات درست ادا بشن و کلفت به جای ضخیم به کار برده نشه. "

مامان جون من 9 ساله که از بین ما رفتن. درست توی قبر مادرش دفن شده و روی سنگ قبرش نوشته شده که در بغل مادرش، بیگم، به آرامش رسیده.

اینو میخوام بگم که مامان جونم فعالیت های پس از مرگ بسیاری داره!!!

یعنی شبی نیست که به خواب خاله ام، دخترخاله هام یا افراد دور و نزدیک فامیل نره و باعث و بانی خیر نباشه.

چند شب پیشا، رفته بوده به خواب نوه ی خواهرش که دختر کم سن و سالیه و کلا هیچ وقت مامانجون ما رو ندیده. چون که مامانش ( که میشه دخترخاله مامانم ) کلا با ما از زمان ازل تا کنون قهر بوده گویا. ( به خدا اگه دلیلش رو بدونم! )

رفته به خواب این بچه و گفته میدونی من کی هستم؟ من خاله بزرگ ات هستم. میدونی کجا دفن شده ام؟ بهشت زهرا، فلان قطعه، فلان ردیف. بیا بهم سر بزنن.

بچه هم پا شده و برای مامانش تعریف کرده. دخترخاله مامانم هم ( که در زمان تشییع جنازه کلا نیومده بود سر خاک و توی هیچ یک از مراسم ها هم شرکت نجسته بود و نمی دونست خاله اش کجا دفن شده ) اتلاف وقت رو جایز ندونسته و دست بچه رو گرفته و رفتن بهشت زهرا. 

رفتن همون ردیف و قطعه ای که مامانجون توی خواب به بچه گفته و دیدن که بعله! قبر مامان جونم درست همونجاست.

خلاصه نادم و پشیمان، بعدش اومدن خونه خاله ی بنده و مراسم آشتی کنون راه انداختن.

خاله ی بزرگ بنده که دختر ارشد و مورد علاقه مامانجونم بوده، میره از مراجع این قضیه رو جویا میشه که آقا، این مامان ما، پس از مرگ، فعالیت زیادی داره و اگر مثلا من یه پولی رو بدم دست یه بنده خدا که باید به یکی برسونتش و طرف کوتاهی کنه، میاد به خوابم و میگه که فلانی پول رو نرفته بده! و منم فرداش میرم پیگیری میکنم و پول رو به دست صاحبش میرسونم. حالا اخیرا هم چنین اتفاقی افتاده که رفته به خواب نوه خواهرش و ... .

در جواب به خاله جان گفتن که مادر شما روح آزادی داره که همه جا میره و بانی خیر هستش. دخترخاله تون هم احتمالا کارش جایی گیر بوده و به مشکل خورده و مادرتون خواسته با این کار، مشکل از کارش باز بشه و ثوابی نصیبش بشه.

 

اینکه مامانجون ما پس از مرگ، فعالیت های دنیوی بسیار بیشتری نسبت به اواخر عمرش داره شکی توش نیست( بنده خدا آلزایمر گرفته بود و خودش رو هم یادش نیومد )، اما اینکه کلا مامان و من و ته تغاری رو ایگنور میکنه رو توش موندم! حتی یه بار هم توی این 9 سال به خواب ما نیومده ...

درسته که من نوه محبوبش نبودم و مامان هم فقط عنوان " دختر عاقل" اش رو داشت، ولی خب از نوه خواهرش که بهش نزدیک تریم!!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا