۲ مطلب با موضوع «شبه مقالات من» ثبت شده است

لوور در تهران عاشق رخ دادن بود!

گاهی اوقات آدم های خارق العاده ای پا به هستی میذارن که مسیر دنیا و آدم های اون رو تغییر میدن. حتی ممکنه اونقدر خارق العاده باشن که آدم هایی که دو-سه هزار سال بعد از اونها زمین رو به ارث بردن رو هم تحت تاثیر کردار و گفتار خودشون قرار بدن.

مارکوس هم از این دسته از آدم ها بود.

مارکوس رو میگما!

همون مارکوس اورلیوس معروف خودمون! ( که البته شاید نشناسیدش و اگر بخوام یه هینت ریز بدم، توی فیلم گلادیاتور، همون پدر-اپراطوری بود که به دست کومودس کشته شد و با مکسیموس رویایی به نام روم رو در ذهن می پروروندن. همون مارکوس! )

مارکوس اورلیوس، یکی از 5 پادشاه خوب دوران امپراطوری روم محسوب میشه و نه تنها پادشاه خوبی بوده، بلکه فیلسوف محشری هم بوده (البته از نظر بنده!) 

راستش قبل از اینکه به ( موزه؟ نمایشگاه؟ رویداد ؟ ) لوور در تهران برم، منم اطلاعات زیادی ازش نداشتم.

لوور در تهران، موزه؟ نمایشگاه؟ رویداد ؟ ای هستش که در اون 56 تا از اشیاء باستانی موزه لوور رو به نمایش گذاشتن و یکی از مجسمه هایی که تا به حال از چهره مارکوس اورلیوس ساخته شده هم جزءشون بود که میتونین در لینک تصویر زیر، مجسمه مذبور رو مشاهده کنین :

لینک

در بخش انتهایی ساختمون موزه هم یه نمایشگاه کوچیک و بامزه از کارهایی که بچه های هفت ساله ساخته بودن. شاید به جرات بتونم بگم بهترین قسمت نمایشگاه، همین قسمت آخرش بود.

شما فکر کن به یه سری بچه 7 ساله بیان یه سری اشیای باستانی نشون بدن، بعد یه کپه گِل هم بدن دستشون و بگن حالا هر کدوم رو که دوست دارین، خودتون بسازین. ساخته هاشون بی نظیر بود. جالبتر از همه، مجسمه هایی بود که از مارکوس اورلیوس ساخته بودن که عکسشون رو میتونین اینجا ببینین.

یعنی به شخصه عاشقشونم : ))))

این قضیه تموم شد و منم مارکوس رو در قالب چندتا عکس و یه خاطره از موزه شبه - لوور در مموری اطلاعاتی مغزم ذخیره کردم تا اینکه چند روز پیشا داشتم کتاب فرانی و زویی اثر دی جی سلینجر رو میخوندم و اون جایی که زویی میره به اتاق سیمور و بادی و جمله های روی در رو میخونه، یکی از جمله ها چشمم رو گرفت :

" عاشق رخ دادن بود " 

جمله اش از مارکوس اورلیوس بود.

و این شد که نشستم یه کم در موردش تحقیق کردم.

اول اینکه میخواستم بدونم معنی این جمله چیه. چی عاشق رخ دادن بود. دنیا؟ آدم ها؟ حوادث؟ چی؟ عبارت انگلیسی اش اینه : "It Loved to happen" که قضیه رو یکم دشوارتر کرد برام، چون معلوم شد به هیچ بنی بشر و موجود زنده ای اشاره نداره. میخواستم جمله های قبل و بعدش رو پیدا کنم که ببینم دقیقا منظورش از اینکه عاشق رخ دادن بود، چی بوده. اینترنت رو گشتم، اما چیز خاصی پیدا نکردم و به این نتیجه رسیدم که باید برم کتاب meditations یا تعملات اش رو بخونم، بلکه به یه سر نخی برسم و فعلا کتاب رو گذاشتم در لیست کتاب هایی که باید خونده بشه.

دوم اینکه بین گشت و گذارام در دنیای مجازی، به یه سری جملات فلسفی از این فیلسوف گرانقدر رسیدم و اونجا بود که حس کردم عاشقش شدم.

مارکوس اورلیوس میگه که :

کلا همه چیز به خودت و طرز فکرت بستگی داره. میگه تو نمی تونی جلوی حوادث رو بگیری، اما با فکرت میتونی قدرتی رو پیدا کنی که بشه باهاش بر ناملایمات روزگار پیروز شد. میگه اینکه به چی فکر میکنی و چطور فکر میکنی دست خودته. این فکرای تو هستن که باعث میشن روحت رنگ بگیره و در نهایت بتونی شادی رو پیدا کنی.

کلا خیلی به نحوه اندیشیدن و عقل آدمیزاد اهمیت میده که همین باعث شده ازش خوشم بیاد : )))

یه جمله دیگه هم داره که میگه :

Everything we hear is an opinion, not a fact. Everything we see is a perspective, not the truth.

( که معنش تقریبا این میشه : هر چیزی که میشنویم فقط یک نظر است، واقعیت نیست. هرچیزی که میبینیم یک دیدگاه است، حقیقت نیست.)
این جمله منو یاد همون مجسمه های گِلی ای انداخت که بچه ها از مارکوس اورلیوس ساخته بودن.
طرحی که مجسمه ساز اولیه دیده و تا ابد روی سنگ حک کرده، تنها یک پرسپکتیو بوده و اونچیزی هم که بچه ها دیدن و ساختن هم پرسپکتیو اونها بوده.
لزوما حقیقت و واقعیت نه! فقط یک دیدگاه. دریچه ای که مجسمه ساز و بچه ها از اون دنیا رو میبینن و با هنرشون اجازه دادن ما هم بتونیم دنیا رو از نگاه اونها ببینیم. حس عجیبیه که بخوای اینطوری به این فکر کنی که هر چیزی که ساخته دست بشره، فقط و فقط یک پرسپکتیوه ...
حس میکنم اون مارکوس اورلیوس سوزن - سوزنی ( سمت راست در تصویر بالا ) درس بزرگی بهم داده : )))))))
 
+ من هنوزم دلم میخواد بدونم معنی حرف مارکوس از " عاشق رخ دادن بود" چی بوده :| 
 
 
 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

مداد و قدم زدن در پارک هم برای خودشان ” روز” دارند!

به احتمال زیاد نمی دونستین که روز ۳۰ ام مارچ، روز جهانی مداد تشریف داره! و به احتمال خیلی خیلی بیشتر هم نمی دونستین که همین ۳۰ ام مارچ، از قضا روز جهانی قدم زدن در پارک هم هست!!

شاید این دوتا در نگاه اول کاملا بی ربط به نظر برسن، که خب درواقع هستند. این منو یاد معمایی میندازه که کلاهدوز دیوانه در « آلیس در سرزمین عجایب » موقع صرف چای می پرسه :

 

 «نظری داری دربارهٔ اینکه چرا کلاغ شبیه میز تحریر است؟»

وقتی آلیس از کلاهدوز می‌خواهد خودش جواب معما را بدهد، می‌گوید: «کوچکترین نظری در اینباره ندارم.»

واقعا ارتباطی بین مداد و قدم زدن در پارک وجود داره؟ بیایین یه خرده دقیقتر به این دو رویداد نگاه کنیم:

 

روز مداد:

در مورد مداد باید بگم که حدود صد و شصت سال پیش در چنین روزی، آقای هایمن لیپمن (Hymen Lipman) با زدن یه پاکن ناقابل به ته یک مداد تونست حق امتیاز این اثر بزرگ رو به ثبت برسونه …

شاید این موضوع در زمان حاضر با این همه تکنولوژی و پیشرفت، مساله خیلی قابل توجه و چشمگیری نباشه، اما خب با به یادآوردن اینکه همه مون حداقل یه بار با این مداد های پاکن دار، مسئله ریاضی حل کردیم و با فهمیدن اینکه جوابمون غلطه، با خوشحالی تنبلانه ای مداد رو برعکس کردیم و بعد از پاک کردن، جواب درست رو نوشتیم، یه خرده احترام بیشتری براشون قائل میشیم.

اما مداد چرا اینقدر مهمه؟

اگر همین مداد ساده ( ورژن بدون پاکن اش ) رو در نظر بگیریم، یه تیکه گرافیت با پوششی چوبی یا کاغذیه که وسیله خلق ایده های بزرگ در تمام اعصار بوده.

از ادیسون گرفته ( که مدادهای کلفت مخصوصی رو سفارش میداد که براش بسازن تا ایده هاش رو با اونها روی کاغذ بیاره) تا جان اشتاین بک ( که برای نوشتن کتاب هاش فقط از مداد استفاده می کرد و میگن کتاب شرق بهشتش فقط ۳۰۰ تا مداد رو قلع و قمع کرده ) همگی از مداد برای واقعیت بخشیدن به افکار و ایده هاشون استفاده می کردن. هنرمندان و نقاشان هم که دیگه جای خودشون رو دارن.

مداد یعنی چه؟

در واقع، کلمه مداد در زبان انگلیسی (pencil) از ریشه کلمه ی peincel از زبان فرانسوی عهد عتیق گرفته شده که اون هم مشتق کلمه peinture یا painting بوده و به معنای قلم هنرمند هستش.

مداد یا همان قلم هنرمند به افکارمون شکل بیرونی می بخشه و مهم ترین وسیله خلق ایده های ناب برای همه به شمار میره.

 

روز قدم زدن در پارک :

اینکه اصلا روزی رو به این اسم نام گذاری کردن، به اندازه کافی عجیب هستش و برعکس روز جهانی مداد، چیز زیادی هم در مورد این روز در دنیای مجازی نمی بینیم. اما خب، کلا قدم زدن برای خودش مزایایی داره، حالا میخواد توی پارک باشه یا هرجای دیگه.

جدا از اینکه راه رفتن و تحرک داشتن برای بدن مفیده و از انواع و اقسام امراض و بیماری ها مثل چاقی، فشار خون، انواع سرطان، افسردگی و غیره جلوگیری میکنه، با یه ریزه تعمق در رفتار دانشمندان و نوابغ بزرگ میبینیم که تقریبا همه شون از دم، روزانه یه عالمه پیاده روی میکردن. آدم های مشهوری از جمله :

  • آلبرت انیشتین
  • داروین
  • استیو جابز
  • چارلز دیکنز
  • چایکوسفکی
  • بتهوون
  • مارک زوکربرگ
  • نیچه
  • ارسطو
  • و خیلی های دیگه که هر کدوم داستان های مربوط به خودشون رو دارن که چرا قدم زدن جز ارکان زندگیشونه.

ساخت جاده پیشرفت بشریت مرهون همین راه رفتن است!

اما موردی که در داستان های همه این آدمها به چشم میخوره اینه که همه شون معتقد بودن ( یا هستن ) که راه رفتن و قدم زدن به خلق اندیشه کمک میکنه و ایده های تازه ای رو در ذهن شکل میده. چه نویسنده هایی که کل داستان هاشون رو در این قدم زدنها طرح ریزی کردن، چه دانشمدانی که مساله های بغرنج رو موقع راه رفتن در ذهنشون حل کردن و چه آدم های موفقی که قرار ملاقات های مهمشون رو موقع پیاده روی برگزار کردن.

 

آیا واقعا انتخاب این دو رویداد در یک روز تصادفی بوده؟

اینا رو گفتم که بگم شاید انتخاب روز جهانی مداد و روز قدم زدن در پارک خیلی هم تصادفی نبوده باشه. شاید باید اسم این روز رو بذاریمروز خلاقیت و سعی کنیم یک امروز رو به چیزهای تازه تر فکر کنیم و ایده های جدیدی رو برای کسب و کار یا زندگی مون به کار بگیریم.

 

یا شاید هم … از کجا معلوم؟ شاید انتخاب این دو رویداد برای یک روز، فقط و فقط شانس محض بوده باشه و مثل کلاغ و میزتحریر ارتباطی با هم نداشته باشن!

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا