بعضی روزا خیلی به خودم افتخار میکنم.
مثل زمانی که میرم کوه، و درحالی که ریه هام کم آوردن و پاهام دیگه نا ندارن، خودم رو تا مقصد تعیین شده میرسونم.
یا مثل اون روزی که قرار بود بریم مسافرت و من صبحش حالت تحوع داشتم، اما از ترس اینکه خوشحالی بقیه رو خراب نکنم، دم نزدم و فقط تحمل کردم و با نیروی اراده محض، همه چیز رو تا مقصد توی معده ام نگه داشتم.
یا مثل امروز، که با وجود دل درد شدید و حال خرابم، تعهدم به کار رو از یاد نبردم و تا ساعت یک شب بیدار موندم تا خروجی رو به کارفرما تحویل بدم.
این روزایی که استقامت عجیبی نشون میدم، سخت به خودم افتخار میکنم.