دنبال چی میگردی؟

- داری چی کار میکنی؟

+ دارم اینو چک میکنم که ایرادی نداشته باشه.

- داری دنبال زیر بغل مار میگردی؟ بیخیال بابا! ده بار نمیخواد چکش کنی که!

+ زیر بغل مار؟؟؟ این دیگه چه اصطلاحیه؟

- این یه دو لول از عبارت " دنبال قاتل بروسلی میگردی؟ " بالاتره.

+ :))))

موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

سنگ صبور

روزهای سرگردانی ...

روزهایی که حس میکنی در یک جزیره بدون سکنه گیر افتاده ای، درحالی که با " دنیا " تنها چند کیلومتر ناقابل فاصله داری ...

اما نه کسی میداند که تو در جزیره حبس شده ای و نه تو میتوانی شنا کنی یا وسیله ای بسازی که تو را به " دنیا " برساند ...

نمی توانی شنا کنی،چون هیچ وقت در زندگی ات برای یادگیری آن تلاش نکرده ای.

نمی توانی دست به کار شوی و سیله ای برای رهایی بسازی، چرا که در خودت نمیبینی بتوانی این کار را انجام دهی.

شاید هنوز آنقدر ناامید نشده ای که به دنبال تیز کردن یک تکه برای ساختن یک تبر باشی تا بتوانی وسیله نجات بسازی، یا خودت را بی هوا به آب بزنی ...

 

موافقین ۲ مخالفین ۰
سارا

این جمله مانع کسب است!

آقا، یه سری آدم ها هستن که کتار اومدن باهاشون سخته. مخصوصا اگر توی این فاز باشن که اوووووف!! ما بهترینیم و دیگه هیشکی بهتر از ما توی دنیا وجود نداره و کاری هم که انجام میدیم، بهترینه و رو دست نداره.

از این دست موجودات معمولا توی شرکت و در قالب مشتری به پستمون میخوره.

طرف دوساله داره میره میاد و هنوز که هنوزه کارش رو با فروشگاه اینترنتی اش شروع نکرده و هنوز توی مرحله " تست " به سر میبره. چرا؟

چون فکر میکنن که فروشگاهشون باید کاملا بی عیب و نقص باشه. و گاهی این " عیب و نقصی " که به چشمشون میاد، چیزی به جز زایده ذهن پارانویایی شون نیست! مثلا چرا توی صفحه اصلی، به جای 5 تا محصول، 4 تا محصول نمایش میدیم . از نظر این دوستان همین خودش یک ایراد اساسی برای شروع کار محسوب میشه.

الان به جایی رسیدیم که میخوان ساختار گوگل رو هم براشون عوض کنیم ...

دلم میخواد برگردم زل بزنم توی چشم های قهوه ای رنگ و صورت سرخش و بگم : عزیز من! دیگه شرمنده که گوگل و ساز و کارش دست ما نیست، وگرنه حتما حتما براتون انجام میدادیم به خدا ! 

یکی از فروشگاه های دیگه مون از چند روز پیش شروع کرده محصولاتی که اینا میخواستن بفروشن رو توی سایتش گذاشته و عین چی میفروشه!!

وقتی دیگه اولی نباشی که بازار رو توی دنیای دیجیتال دستت بگیری، باید کلی جون بکنی تا به عنوان دومی حتی بشناسنت ...

حالا شما هی بیا بگو فلان جمله رو از فلان جای سایت حذف کنین که مانع کسب است! 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

چرا آدم ها باید برای جنگی بیهوده بمیرند؟

بعضی کتاب ها هستند که باید در زمان خاصی آنها را بخوانی.

گاهی وقتا خود کتاب ها میگویند که چه زمانی برای خواندن آنها بهتر است.

مثلا یک کتاب را میخری و سه سال تمام میگذاری تا در کتابخانه خاک بخورد. میلت نمی کشد اصلا بازش کنی.

بعد ناگهان هوس میکنی که کتاب را برداری و شروع به خواندنش کنی.

 

کتاب خلبان جنگ آنتوآن دوسنت اگزوپری برای من از همین دست کتاب هایی بود که خودش زمان خواندنش را مشخص کرد. می توانم بگویم خواندنش در این شرایط به آدم آرامش میدهد. کتاب را مثل یک طلسم جادویی، گذاشتم توی کیفم و با خودم همه جا میبرم.

اگزوپری در کتاب خلبان جنگ، راجع به جنگی بیهوده  حرف میزند. راجع به آدم هایی که بیهوده کشته میشدند، و فرمان هایی که بیهوده صادر می شدند.

توصیف های کتاب فوق العاده زیبا و کاملا واقعی هستند و نمیتوان از خواندنشان لذت نبرد. فجیع ترین بلایایی را که ممکن است بر سر انسان به صورت فردی یا در قالب یک گروه بیاید را با کلماتی بیان میکند که آنقدر واقعی و ملموس با زبانی شیوا بیان شده اند که نمی توانی کتاب را کنار بگذاری و در عین حال، نمیخواهی که کتاب را زود تمام کنی.

خیلی ها اگزوپری را فقط با کتاب شازده کوچولویش میشناسند. یعنی خیلی ها را دیده ام که از کل شازده کوچولو، همان جملاتی را که در دنیای مجازی دست به دست میچرخد را ورد زبان کرده اند و با فیس و افاده مثلا فقط میگویند : تو مسئول گلی هستی که اهلی کردی ! 

اگزوپری فقط از اهلی کردن حرف نمی زند. از خیلی چیزهای دیگر که در دنیای ما جریان دارد هم گفته است.

مثلا از دلیل اینکه آدم ها باید برای یک جنگ بیهوده بمیرند حرف میزند. این که اگر جنگی محکوم به شکست، چرا آدم ها باید در این شکست بمیرند؟ و دلیل آن را اینطور اعلام میکند که شکست باید تبدیل به عزا شود تا سمبلی شود برای آدم های زنده ...

یا مثلا می تواند از شال صدفی رنگی که به دنبال هوا پیما، مانند دوشیزگان طناز کشیده می شود و پیراهنی زیبا به تن دارد، در زمانی حرف بزند که هواپیماهای شکاری آلمانی به دنبال یافتن آنها هستند و اگر هوا پیما را ببینند، با مسلسل تیربارانش میکنند و مثل برق و باد می گذرند و خلبان و سرنشینان هواپیما را با رگ هایی پاره شده که خون از آنها فواره میزند و موتوری که آتش گرفته پشت سر میگذارند. اگزوپری از شال زیبایی حرف میزند که جای آنها را لو میدهد...

موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

با اسلحه در روز روشن

یه بنده خدایی امروز داشت تعریف میکرد :

" دیروز من خفن ترین صحنه عمرم رو دیدم. داشتم میرفتم خونه که یهویی دیدم توی خیابون، دوتا پرشیا پیچیدن جلوی یه 206 و متوقفش کردن. دو نفر با لباس شخصی پیاده شدن و رفتن سراغ اونی که پشت 206 نشسته بود. کشیدنش بیرون و اونم شروع کرد به داد و هوار کردن. یکی از لباس شخصی ها رفت در صندوق عقب 206 رو باز کرد. توش تا خرخره پر از اسلحه بود !! طرف داد میزد : منو گرفتین، ده تای دیگه رو گرفتین، ولی با صدتای دیگه میخوایین چیکار کنین؟ "

از اینکه اسلحه دست آدم های عادی بیفته می ترسم. از اینکه عاقبتمون بشه مثل رواندا میترسم. از اینکه خانواده ام رو توی خونه تنها بذارم و برم بیرون میترسم ... از اینکه شبا دیرتر از حد معمول بیام خونه می ترسم ...

من از آنچه که آینده قراره جلوی پای کشورم بذاره به حد مرگ میترسم ...

موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

بلادمون ... بارش خون؟

اینا همه اش پدیده های طبیعیه. من اصلا اثر پروانه ای رو قبول ندارم که حالا بخوام بیام تاثیر مریخ و پلوتو روی ماه رو در خسوف قرن همراه با بلادمون قبول داشته باشم !

نه! جنگ نمیشه! نه! امکان نداره جنگ بشه! نه ! اینا همه اش چرت و پرته ... محض رضای خدا خرافاتی نباش ! منطقی و علمی فکر کن !

خرافاتی ترین موجود روی زمین که از جنگ می ترسد

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
سارا

نامه هایی که از تونل زمان عبور کردند تا دست من رسیدند

توجه : این متن قراره نسبتا طولانی باشه.

 

امروز دو سری نامه پیدا کردم. 

نامه هایی که نه عرض جغرافیایی، بلکه از میان تونل زمان عبور کرده بودند تا به دست من برسند.

پیدا کردنشون کاملا تصادفی و بر پایه شانس محض بود.

قضیه از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتم چمدون زیر تختم رو که پر از خرت و پرته، یه کمی مرتب کنم.

موقع تمیز کاری، یه کتاب به اسم " استعاذه - پناهندگی به خدا " اثر آیت الله دست غیب رو دیدم که حدود دوسال پیش از مامان که دیگه برای کتاب های قدیمی اش جا نداشت، دزدیده بودم.

تا به حال لای کتاب رو هم باز نکرده بودم. کتاب رو توی دستم گرفتم و تصادفی مطلبی باز شد که در رابطه با اینکه چرا نوح رو " نوح " صدا میزدند، توضیح میداد. به نظرم جالب اومد و کتاب رو گذاشتم کنار تا بعد از تموم شدن کارم برم سر وقتش.

دوباره رفتم سراغ تمیزکاری چمدون و چشمم به یک پاکت نامه خورد. پاکت رو میشناختم. مال نامه ای بود که وقتی دوم دبستان بودم، یکی از دوستام که به قزوین نقل مکان کرده بودند، برام فرستاده بود. نامه از طرف یک بچه هشت ساله برای یک بچه هشت ساله دیگه با مضمون دلتنگی و دوری و اینا نوشته بود.

اما چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد، نامه دومی بود که توی اون پاکت گذاشته شده بود. من با چشمایی گشاد شده از تعجب و حیرت به نامه دوم نگاه میکردم. خدایا! این دیگه از جا کجا اومده؟ چطوری از اینجا سر درآورده؟

تای برگه رو که باز کردم، دیدم فردی ناشناس به من نامه نوشته بوده. هیچ جای نامه اسمی از نویسنده آورده نشده بود. اما نویسنده نام من رو توی نامه آورده بود، که مطمئن شدم نامه برای من و نه کس دیگری نوشته شده.

نشستم به خوندن نامه. نامه نسبتا قدیمی بود. شاید دوران راهنمایی، شاید هم دبیرستان. اما نویسنده به شدت نویسنده ای حرفه ای بود !!! توصیفاتش محشر بود و خیلی قشنگ جملات رو به هم ربط داده بود. ( و این برای منی که خودم رو در طول دوران تحصیل، یکه تاز عرصه نویسندگی مدرسه میدونستم ، حدس زدن اینکه نامه رو چه کسی نوشته سخت میکرد و همچنین یادآور این قضیه هم میشد که ای بابا! همه اش فیس و افاده بوده که! همون موقعی که فکر میکردی عالی هستی و همه هم همیشه بهت میگفتن که نوشته هات قشنگن، خیلی ها ازت بهتر بودن و کلا هیچ پخی نبودی :| )

توی نامه، نویسنده ناشناس از من تقدیر و تشکر به عمل آورده بود که من تونسته بودم اون رو با دنیای کتاب آشتی بدم و مثل خودم این نطفه عطش به دانش سیری ناپذیر رو در دلش بکارم. ( چه غلطا ! ) و بعد ضمن این مورد که دوستی من چه قدر براش با ارزش بوده، گله کرده بود که دلیل رفتارهای من رو متوجه نمیشه که چرا باهاش سرد برخورد میکنم و اون رو دیگه دوست خودم نمی دونم !!

خداییش نامه عجیبی بود. عجیب تر اینکه من اصلا یادم نمیاد کی نامه رو نوشته یا اینکه توی پاکت یه نامه دیگه چی کار میکرده. اصلا کوچکترین خاطره ای از این نامه ای که با دقت حفظ شده بود، نداشتم. ولی با خوندن جملاتش دو تا موضوع دستگیرم شد:

  • اول اینکه به خودم نهیب زدم خاک بر سرت! ملت از دوران مدرسه شون پیشرفت میکنن، تو پسرفت کردی. یادت میاد زمانی رو که عاشق و شیدای کتاب و کتاب خوندن و یادگرفتن بودی؟ زنگای تفریح و زمانایی که می اومدی خونه، کتاب درسی و غیر درسی از دستت نمی افتاد؟ اما حالا چی؟ زندگی ات شده صبح بری سر کار، شب بیایی خونه و استراحت کنی! بازم برای تاکید خاک بر سرت! و به این نتیجه رسیدم که باید یک روش اصلاحی در پیش بگیرم.
  • دوم اینکه از زمان بچگی تا حالا همون آدم گند دماغ و مغروری هستم که بودم و چیز زیادی عوض نشده. به جز این مورد که حالا میدونم آدم مزخرفی هستم، ولی اون موقع ها دماغم اونقدر فیس و بادش زیاد بود که نمی ذاشت واقعیت رو ببینم و باهاش روبه رو بشم. حالا من واقعیت رو در آغوش گرفته ام، ولی خب کل ماجرا به همین در آغوش کشیدن ختم میشه! هیچ قدم مثبتی در جهت بهبود برداشته نشده.

نامه رو با یک لبخند بوسیدم و گذاشتم کنار. دقیقا همین امروز داشتم فکر میکردم که چه زندگی پوچی دارم و همین موقع، این نامه از میان تونل زمان به دستم رسیده بود که بهم بگه تو بهتر از اینا بودی، پس میتونی خودت رو اصلاح کنی.


سری دوم نامه هارو زمانی پیدا کردم که نشسته بودم و داشتم کتاب استعاذه رو میخوندم. از لای کتاب پیداشون کردم. این دفعه این نامه ها نه خطاب به من بودند و نه برای من نوشته شده بودند. نامه ها متعلق به 12 سال پیش از دنیا اومدن من بودند. وصفشون رو قبلا شنیده بودم. نامه هایی بودند که دایی ام از اسارت برای خانواده فرستاده و جواب هایی که مامانم برای دایی نوشته بود ( که فکر میکنم جواب های مامان رونوشتی از نامه های اصلی اش بودند. )

نامه ها حال و هوای عجیبی داشتند. من تمام عمرم راجع به 10 سال اسارت دایی در عراق شنیده بودم. راجع به نامه هایی که برای هم میفرستادند شنیده بودم. اما اینکه خود نامه ها رو در دستم گرفته بودم و میخوندم، حس دیگه ای داشت.

مامانم، مامان کوچولوی 18 ساله خودم نامه ای نوشته بود که منِ 24 ساله نمیتونم همچین نامه عمیق و فلسفی و در عین حال، ادبی و شاعرانه ای بنویسم.

مثلا یکجا راجع به این گفته بود که نیازی نیست برادرش نگران حال او باشه :

" چرا که انسان با هدف هیچگاه از سختی ناراحت نمی شود و خدا می فرماید که انسان را در سختی آفریدیم، و حال، عمری که به هرحال میگذرد، بهتر است که چنین بگذرد. و من هم به این طریقه ی زندگی راضی ترم."

و چه قدر حس میکردم کسی که اون نامه رو نوشته، با کسی که الان عمر خودش رو تلف شده میدونه و از 24 ساعت شبانه روز، 12 ساعتش رو به دیدن فیلم های تکراری شبکه تماشا میگذرونه فرق داره ...

نامه های دایی همه شون بلا استثنا با جملات احوال پرسی شروع میشدند و تا وقتی که تک تک اعضای خانواده رو نام نمی بردند و آرزوی سلامتی برای همه آنها نمیکردند، جملات بعدی را شروع نمیکردند.

یکبار نوشته بود فعلا تا مدتی نمی تونم نامه بدم. نگران نباشید چون با وضعیت اینجا، این موضوع امری طبیعیه.

یا مثلا توی یکی از بدخط ترین نامه هاش، به خاطر خط بد اش عذرخواهی کرده بود، چون که مجبور شده بود نامه رو توی تاریکی و درحالی که چیز زیادی نمیدیده بنویسه.

یه جا گفته بود

  " ملتی پایدار میماند که بتواند خود را تغییر دهد و به استثناء ملت های زنده، باقی ملل محکوم به فنا هستند و ایران چند سالی است که زنده شده است و اکنون علائم زنده بودن را تنها در ملت ایران می توان سراغ گرفت. ایران محکوم به رشد است ... "

و اونی که بیشتر از همه دوست داشتم، نامه ای بود که خطاب به برادرش نوشته بود. برادری که حالا بعد از گذشت 37 سال از نوشتن اون نامه، دیگه در بین ما نیست. گفته بود :

جواد، سلام. میدانی نزدیک به یک سال است که من اسیر هستم. ولی تا آنجا که یادم می آید، من اسیر بودم. اسیر خودم بودم. اسیر دنیا بودم. اسیر ناآگاهی ام بودم. ولی این اسارت مرا از دست اون اسارت دیگر آزاد کرده. یعنی تقریبا خدا بکنه که اینجور باشه. من حالا قدر آزادی را میدانم ولی تو که اسیر نشدی، نمی توانی بفهمی که اسیری چیه. زور شنیدن چه قدر سخته. آدم فقط در خواب آزاده. [...] داداش جون سعی کن آدم بی خیالی نباشی. آدم بی خیال آدم بی شرفه [...]. "

و چه قدر حس و حال این نامه ها خوب بودند. 

و چه قدر دنیایی که درآن زندگی میکردند، با دنیای الان فرق داشت ...

و چه قدر دنیای ساده شان رنگ و بوی انسانیت و زیبایی داشت ...

 

هر دو سری از نامه ها از تونل زمان گذشته بودند تا در یک روز خاص، روزی که من به پوچی رسیده بودم، از توی چمدونم زیر تختم به دستم برسند تا حالم رو خوب کنند ... تا من رو به آینده امیدوار کنند و بهم نشون دادند که معجزه ها وجود دارند. حتی توی چمدون های خاک گرفته زیر تخت که قبلا ده ها هزار بار بازرسی و تمییز شده باشند ...

موافقین ۵ مخالفین ۰
سارا

تلفیق دنیای کامپیوتر و شیمی

 + وقتی داری راجع به اظهار نظرات یک برنامه نویس راجع به دنیای شیمی گوش میدی، شنیدن عبارت هایی مثل " کانفیگ بین اتم هاش اینطوری ست شده " عجیب نیست !

++ از اصطلاحاتی که مکررا  در این هفته های آخر بالا گذاشتن سایت جدید در شرکت شنیده میشه، " کار توکار توکار " هستش که بلای جان همه مون شده! ته روز میبینی فقط یه عالمه تسک اومده که همه رو نصفه و نیمه رها کردی ...

موافقین ۵ مخالفین ۰
سارا

بعضی خبرها رو نباید گفت ...

یادم میاد وقتی که برادر مادربزرگم ( مادر پدرم ) فوت شده بود،تا یکسال هیچ کس هیچی بهش نگفته بود.

این نگفتن دلیل داشت.

  • اول اینکه مادربزرگم با داداشش قطع رابطه کرده بود ( به دلایلی که خب دیگه واقعا الان مهم نیستند )
  • دوم اینکه مادربزرگم برادرش رو خیلی دوست داشت ( بالاخره آدم میتونه یک نفر رو دوست داشته و در عین حال از دستش هم عصبانی باشه، نمیتونه؟ )
  • سوم اینکه مادربزرگم 90 رو رد کرده بود! ( آمار موثقی از سن دقیقش وجود نداره، چون که خیلی دیر براش شناسنامه گرفته بودن. ولی ما با محاسبه حدودی وقایع تاریخی زندگی اش، تخمین می زدیم که شیرین، 90 رو داشته باشه )

استدلالمون هم این بود که : اینا که با هم قهربودند و از هم خبر نداشتند. چرا این پیرزن رو ناراحت کنیم و بریم بهش بگیم برادرش دیگه نیست. خب بذار فکر کنه که هنوز زنده است!! چه فرقی میکنه ...

اما خب بعد از یکسال که سر و کله فامیل های خیلی دوری که باهاشون در قطع رابطه به سر می بردیم، دوباره پیدا شد، خیلی راست و حسینی وار ( ارواح شکمشون ! ) رفتند گذاشتند کف دست ننه ی ما که ننه جان! برادرت یکساله که مرده . بهت نگفته بودن ؟؟؟

معلومه که نگفته بودیم. آقا جان، صلاح ندونسته بودیم.

 

مادربزرگم یه جورایی میشه گفت از هم پاشید. به یک هفته نکشید که اونم رفت. توی خواب ... 

خبر مرگ برادرش داغونش کرد ...


 

حالا همین قضیه یه جور دیگه تکرار شده.

رفتن به دایی بزرگه ی مامانم گفتن که برادرت مرده. نمیخواستن بهش بگن. پیرمردی که 90 رو رد کرده و قلبش اونقدر ضعیفه که دکترها جوابش کردند و نمیتونه پاش رو از خوه بذاره بیرون، از برادرش که توی آسایشگاه سالمندان با آلزایمر و مشکل بینایی و آرتروز و چه و چه و چه دست و پنجه نرم میکرد، خبر زیادی نداشت. تصمیم گرفته بودن بهش نگن که احمد رفته.

زنش بند رو آب داده بود. از دهنش در رفته بود. با شنیدنش، دایی بزرگ دو دستی زده بود توی سر خودش و گفته بود : احمد رفت ؟


 

آره دایی جان ... احمد هم رفت ... بعد از سالها درد و زجر کشیدن، اونم بالاخره رفت.

وقتی رفته بودیم بهشت زهرا که بهش سر بزنیم، سر خاک خواهرتون، مادربزرگمون هم رفتیم ( مادر مادرم )

به خدا قسم که هیچ وقت حضور مادربزرگم رو اینطوری کنارم حس نکرده بودم. انگار که ایستاده بود و ما رو تماشا میکرد. انگار که به خاطر برادرش اومده بود. جالب اینکه فقط من نبودم که این حس رو داشتم. بقیه هم همین حس رو داشتند ... 

دایی جان، از بین بزرگای فامیل، حالا فقط شما برای ما موندی ... کمی بیشتر پیشمون بمون

موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

جلبک - لول کن

بعضی چیزها از اوجب الواجبات هستند. یعنی اگر یه دونه ازش نداشته باشی، کلا دستت روی زمین میمونه.

مثل جلبک لول کن! 

اینقدر وجودش توی هر خونه ای و واجب و ضروریه که نگو !

بر فرض مثال، اگر شما یه روز هوس کردی که توی خونه کیمباپ درست کنی، اگر جلبک لول کن نداشته باشی که خب نمی تونی به ورژن نهایی کیمباپ دست پیدا کنی.

( کیمباپ یه جور سوشی کره ای محسوب میشه که به صورت رول درستش میکنن و در نهایت دورش یه جلبک میپیچن )

اصن منطقی تر از این استدلال توی دنیا پیدا نمیشه. به خاطر همینم اگر یهویی و کاملا اتفاقی یه جلبک لول کن با قیمت خداد تومنی دیدی، اصن اگر نخری آسمون به زمین میرسه و دنیا تموم میشه.

و باز به خاطر همینم توی این شرایط نا به سامان بد اقتصادی، مجبور شدم که دونه از این جلبک لول کن ها بخرم!

ناگفته نماند که برای استفاده از جلبک لول کن، خود جلبک رو هم خریدم :| فقط امیدوارم خوشمزه باشه :|

 

پ.ن : اسم واقعی جلبک لول-کن رو نمیدونم! به خاطر همینم اسم بهتری به ذهنم نمی رسه.

 

 

 

 

موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

تلفن های سر صبحی

تلفن های سر صبحی همیشه بدشگون اند.

وقتی یک نفر ساعت 5 یا 7 صبح زنگ میزنه، حتما میخواد خبر مهمی رو بده ... و معمولا این نوع خبرها از اون دسته ای هستند که باعث میشه بعد از پایان دادن به مکالمه تلفنی، بشینی روی صندلی و با صدای آروم هق هق کنی و اشک بریزی.

اونقدر آروم که بقیه اهل خونه از خواب بیدار نشن و هرچه دیر تر از مصیبتی که به سرمون اومده باخبر بشن. 

 

وقتی صدای زنگ اول صبح رو میشنوی تا زمانی که گوشی رو برداری و جواب بدی، همه اش به این فکر میکنی که خدایا! یعنی کی رفته؟ کی میتونه باشه؟ کی رو از دست دادیم...؟

و شروع میکنی اول از همه، آدم هایی که برات عزیز بودن و سن و سالی ازشون گذشته رو توی ذهنت لیست میکنی. 

و گوشی رو برمیداری و بهت خبر میدن که اینبار قرعه به نام کی افتاده ... بهت میگن که دنیا از دیدن لبخندهای چه کسی محروم شده ...

بعد از اینکه گوشی رو میذاری، به خاطراتت از اون آدم فکر میکنی. به زندگی اش فکر میکنی که توی اون چند سالی که خدا بهش فرصت داده بود، چطوری زندگی کرده ...

... و دعا میکنی که جاش خوب باشه ... از ته دل دعا میکنی که خدا تمام گناهاش رو ببخشه ... به خاطر تمام سختی هایی که توی این دنیا کشیده ...

 

تلفن های سر صبحی همیشه بدشگون اند. تن آدم رو میلرزونند.

بازم تلفن ساعت 7 صبح زنگ زد. تن و بدنمون رو لرزوند.

مامان تلفن رو برداشت. مدتی فقط گوش کرد و بعد گفت خدا رحمتش کنه... آره. ساعت ده میام بهشت زهرا...

گوشی رو که گذاشت، اومد نشست روی صندلی. آروم گریه میکرد. لباش می لرزید. 

 

تلفن های سر صبحی همیشه بدشگون اند ... صدای زنگشان بوی مرگ میدهد ...

 

موافقین ۵ مخالفین ۰
سارا

خاطرات سوسکی ( پارت 1 )

صبح وقتی از در شرکت اومدم تو، دیدم که یه "چیز" درشت قهوه ای ِ نسبتا براقی روی زمین کنار یکی از میزها افتاده.

آب دهنم رو قورت دادم. ترس برم داشت و پاهام شروع کرد به لرزیدن. خودش بود یعنی؟

آروم آروم رفتم جلو. با احتیاط قدم برمیداشتم که اگر تشخیصم درست بود، یهویی وحشی نشه و هجوم بیاره. یا خدای نکرده در بره و ...

نزدیک تر که شدم دیدم که آره، خود خودش بود. شاخک های درازش ... بدنه ی قهوه ای لیز و براقش ... دشمن خونیم!!

درحالی که سعی میکردم صدام نلرزه و خودم رو لو ندم، آقای پ رو صدا زدم : آقای پ توی آشپزخونه هستین؟

- بله؟ چیزی شده؟

- یه سوسک اینجاست. میشه لطفا بیایین برش دارین؟

جوابی نرسید. هی صبر کردم. هی صبر کردم و با دلشوره به دشمنم خیره شدم که مبادا تکون بخوره و بیفته به جونم. مبادا شاخک هاش رو تکون بده و با اون پاهای درازش شروع به حرکت کنه. مبادا ...

ثانیه ها کش می اومدن و اون یک دقیقه به اندازه ابدیت طول کشید تا اینکه بالاخره آقای پ با یک جارو خاک انداز از آشپزخونه اومد بیرون.

- کوش؟

با انگشت، سوسک خاطی رو نشون دادم : ایناهاش.

و بعد از اونجا فرار کردم که آتش تقابل لنگ های دراز پرسرعت و ضربه های رشته های جارو گریان منو نگیره.

با دقت زیر میز و روی میز و توی کشو و روی صندلی و پشت دفترهام و اینا رو همه رو با وسواس چک کردم. به هرحال از قدیم گفتن که اگر یه سوسک یه جایی پیدا شد بدون چندتا دیگه هم اون اطراف هستن!! ( و این کابوس زندگی منه !)

سوسک مزبور مرده بود. اقای پ با جارو اومد بندازتش توی خاک انداز. جسد سوسکه لابه لای رشته ها گیر کرده بود. آقای به دنبال سوسکه هر دور خودش می چرخید :|. گفتم : گیر کرده به جارو.

یه آهانی گفت و جارو رو تپ تپ به خاک انداز کوبید. بعد دیدم که اروم اروم به دستشویی نزدیک میشه تا جسد رو توی چاه سر به نیست بکنه!

توی دلم فریاد کشیدم نه! دست نگه دار!! اونجا نه! دستشویی نه! 

اما دیر شده بود. اونقدر دیر که حتی اگر هم بلند فریاد اعتراض آمیز سر میدادم، اتفاقی نمی افتاد ...

جسد در چاه دستشویی ناپدید شد.

با خودم گفتم عالی شد!! حالا حتی دستشویی هم نمی تونم برم :|

موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا

سرزمین آزادگان

نیچه در کتاب حکمت شادان می گوید : 

" فراموش نکنیم که اسامی ملت ها عموما توهین آمیز هستند.

مثلا " تاتارها " طبق نامی که چینی ها به آنها داده اند، "سگ" معنی میدهد.

آلمانی Die Deutschen بدواً به معنی کافر بود و این نامی بود که گوتهایی که به مسیحیت گرویده بودند، به توده عظیم برادران نژادی خود که هنوز غسل تعمید نیافته بودند، دادند ... "

ایران به معنای سرزمین نجیب زادگان و آزادگان است ...

تمدن چندهزار ساله مان را به رخ کسی نمی کشم...

فقط میگویم که ما آزاده ایم ... همیشه آزاده بوده ایم و همیشه آزاده خواهیم بود ...

 

 

 

1- کتاب حکمت شادان، نوشته فردیش نیچه، ترجمه جمال آل احمد، سعید کامران و حامد فولادوند

2- معنی کلمه ایران پیست ؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

دیلاق پول پرست

با اعصاب خط خطی در رو پشت سرم بستم و راه افتادم.

چند قدمی بیشتر بر نداشته بودم که یهویی از پشت سرم صدای " پیس پیس " شنیدم.

من، کاملا بی اعصاب، با یه عالمه فکر و خیال توی ذهن، با شنیدن صدای پیس پیس سرم رو برگردوندم و به این فکر کردم که " خدایا این دیگه کیه؟ این کارا چیه؟ میشه بکشمش؟ میشه؟و بعدش هردو با هم بریم جهنم؟ میشه ؟" 

سرم رو که برگردوندم، دیدم منبع پیس پیس، آقای دیلاقِ ریغوی خودمونه.

اینقدر از دستش عصبانی بودم که وقتی سلام کرد هم فقط زل زدم توی جفت تخم جشماش بلکه یه کم خجالت بکشه.

 

گفت : میخواستم مثلا به قصد اینکه مزاحمم بهت نزدیک بشم که ببینم عکس العملت چیه.

من :   :|

اون : ببینم بالاخره فارغ شدی یا نه؟ ( از شوخی تکراری و بی مزه خودش کلی خندید. منظورش این بود که مدرکت رو گرفتی یا نه )

اون : چرا اینقدر پکری؟ ای بابا!! چرا از شرکت بیرون نمیایی خب؟ برو یه جای دیگه کار کن.

من :   :|

اون : بابا من از وقتی از اونجا دراومدم کلی پول درمیارم. اصن اینقدر در میارم که نمیدونم چطوری خرجش کنم.

دیدم دیگه کم کم داره روی اعصاب خط خطی من با ناخن خط های جدید میندازه. زین جهت سکوت رو جایز نشمردم و گفتم : بابا تو یه بار مثلا ما رو بردی بهمون شیرینی کار جدید و حقوق بالات رو بدی، آخرش اون سی تومن رو هم با بهره اش بهت برگردوندیم. چی چیو نمیدونم چطوری خرجش کنم!! البته اینم بگم که من و اونی (خواهر بزرگترم) این داستان رو برای همه تعریف کردیما!! خیالت را حت باشه، همه میدونن، همه! 

اون : بابا میذاشتین حداقل یه ذره آبرو برام میموند خب!

من : یعنی بیچاره اون بانکی که بهت زنگی میزنه!!

ریسه رفت از خنده. گفت : یعنی تو هم جریان بانک رو میدونی؟

من : خیالت راحت باشه، همه میدونن، همه!! وقتی دوست دختر آدم زنگ بزنه، عکسش روی گوشی بیفته بعد آدم بره بگه بانک با من تماس گرفته و یه کار فوری پیش اومده، باید یه سر تا بانک برم و برگردم، خداییش اونقدر تاریخیه که حتی تا چندین نسل بعد از کارمندای شرکت هم برای همدیگه تعریفش میکنن.

رسیدیم سر کوچه. اون باید میرفت بالایی، من هم جهت مخالفش.

اون (با لودگی) : ناراحتی که نمی تونم باهات تا میدون بیام؟ آره میدونم به هرحال. دوری من سخته برات.

حس میکردم که خداوند یه کیسه داده به من تا این بنده اش رو بسابم.

من : (قیافه ام رو یه جوری چروک کردم که قشنگ معلوم باشه حالم از حرفش بد شده ) خدا اون روز رو نیاره. خیلی خوشحالم که در این روز و در این ساعت مسیرمون بیشتر از این با هم تلاقی نداره. 

بازم خندید. ولی حس کردم یه ریزه ناراحت شد. به هرحال من باید انتقام اون سی تومنی که مثلا مهمونمون کرده بود و بعد از حلقوممون کشیده بود بیرون رو میگرفتم یا نه؟

خداحافظی که کردم، اصن حس کردم حالم خوب شده! 

یعنی میخوام بگم که تاثیر سابیدن بر روی احوالات انسان شاید به طور علمی ثابت نشده باشه، ولی کلا در اینجور مواقع، اگر کمی با حس انتقامجویی قاطی شده باشه و روی حد ملایم هم تنظیم شده باشه ها، تاثیر مثبت و خوبی داره ! دیده ام که میگم !

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

اینجوری شد که قد ما کوتاه شد!

در یک جلسه ای شرکت جسته بودیم که دو تا اورانگوتان شیک و پیک اومده بودن نشسته بودن اون طرف میز و داشتیم راجع به ابلهانه ترین موارد ممکن بحث میکردیم.

این کلمه " بحث " دقیقا شامل مواردی از جمله داد زدن و روی میز کوبیدن، صندلی رو با عصبانیت عقب دادن و فریاد زدن، تیکه انداختن و به زبون آوردن جملاتی طعنه دار در لفافه ی ادب بود. 

البته ما در "بحث" شرکت نمی جستیم، نگاه میکردیم و سعی در آروم کردن اوضاع داشتیم، اما اون ور میزی ها دست بردار نبودن که نبودن و از ساعت یک تا پنج و نیم بعد از ظهر که رفته بودیم توی اتاق جلسات و در رو به روی خودمون بسته بودیم که مثلا به یه نتیجه ای برسیم، با قدرت تمام روی میز میکوبیدن. 

خلاصه اوضاع طوری بود که به هیچ وجه نمیخواستی در اون زمان و مکان خاص، جای ما باشی ...

( بابا جلسه یه ساعت، دو ساعت، نه چهارساعت و نیم!! )

اینگونه بود که وقتی بالاخره در رو باز کردیم و مهمانان گرامی رو بدرقه نمودیم، مثل این بود که از غار اصحاب کهف دراومده باشیم. شوخی نمیکنم، به معنای واقعی کلمه از غار اومده بودیم بیرون!

یعنی وقتی در باز شد، یهویی دیدیم که کل شرکت رو بادکنک هایی در حال پرواز با سه رنگ اصلی سازمانی به تسخیر خودشون در آورده اند و یه کیک سوپر جاینت قرمز رنگ اون وسط گذاشته شده و همه درحال عکس و خندیدن و حرف زدن هستن. ما که هیچی، مهمانان گرام هم شکه شده بودن و می گفتن چی شده؟ نظام عوض شده؟؟ 

 

بچه ها گروه گروه نشسته بودن و حرف میزدن. اومدم نشستم پشت میزم که یهویی یه نفر یک بحث طولانی رو با یک جمله تموم کرد : اینجوری شد که قد ما کوتاه شد!!

- بله ؟؟؟

- بعلــه!! شما نبودی، داشتیم حرف میزدیم.

و ما حیران و سرگردان اینطوری بودیم که : دقیقا اینجا چه اتفاقی افتاده ؟؟؟

تهش فهمیدیم که بدون حضور ما جشن افتتاح یک دپارتمان جدید گرفتن و جشن اینقدر مهم بوده که بدون ما شروع کردن :|

یعنی اینقدر دوسمون دارن !!!

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سارا