خروسی با بالهای مومی

امروز صبح سری به کتابخانه زدم. بین کتاب ها برای خودم گشت میزدم که عنوان یک کتاب کهنه و قدیمی چشمم را گرفت : طالع بینی چینی. کتاب را باز کردم و خیلی زود بین توضیحات حیوانات زودیاک غرق شدم.

توضیحات کتاب را برای سال تولدم که میخواندم، خشکم زد. انگار که کسی رفتارهای مرا زیر نظر گرفته و تمامی افکارم را ضبط کرده و در فصل مربوط به " خروس " آنها را منعکس کرده باشد.

خروسی که توصیف کرده بود، دقیقا خود من بودم.

 

" او عاشق رویاها و افکار دور و دراز است. عاشق ساختن قصرهای مجلل در میان ابرهاست. او رویاها و تصوارتش را معمولا در آرامش خانه میسازد و عملیات ماجراجویانه او با کفش راحتی صورت میگیرد."

 

این را که خواندم، تصمیمم را گرفتم.

خروس ها پرواز نمی کنند...

اما تصمیم گرفتم که بپرم.

بال های مومی ایکاروس را بر پشتم ببندم و بر بلندترین نقطه ای که میشناسم بایستم، چشمانم را ببندم و خودم را به دست باد بسپارم.

میدانم که بالها مومی اند. اگر بپرم، شاید هرگز نتوانم با آنها پرواز کنم و تنها سقوطی دردناک در انتظارم باشد.

شاید اگر زیادی به خورشید نزدیک شوم، دیگر هرگز نتوانم بلند شوم.

ولی اگر بتوانم پرواز کنم ....

پرواز ....

چه کلمه زیبایی ...

آن وقت رویای خروس محقق خواهد شد.

خروسی که در آرزوی پرواز است، دیگر فقط خیالبافی نمیکند...

بلکه نوازش باد بر روی گونه هایش را با تمام وجود حس خواهد کرد.

از ایستادن بر روی بلندی میترسم. از پرییدن میترسم. 

جدا کردن ریشه هایم از خاک و رها شدن دردناک است. ریشه ها خیلی محکم به نظر میرسند. در عمق وجودم رسوخ کرده اند. کندن شان درد مضاعفی را همراه خواهد داشت. اما رها شدن لذتبخش است. اینطور میگویند...

 

یک روز مانده به روز پرش ...

امروز بالهای مومی را گرفتم و بر پشتم بستم. میترسم. نمیخواهم به سرنوشت ایکاروس دچار شوم. به خودم نهیب میزنم که در داستان دو نفر میپرند، و یکی از آنها پر میکشد و میرود.

دستانم میلرزد. از آینده نامعلوم پیش رو واهمه دارم. 

فردا را استراحت میکنم.

شنبه، روز پریدن است ...

  • سارا
  • پنجشنبه ۲۲ آذر ۹۷

خوش اخلاق ترین مرد دنیا

صرفا جهت درد و دل :

نشسته بودم توی دفتر آقای مدیر کل. صدام زده بود که با هم بشینیم تسک های بخش دیجیتال مارکتینگ رو چک کنیم. 

قبل از اینکه شروع کنیم پرسید: خُــــــــــــــب، کارها چطور پیش میره؟

نمیدونستم چه جوابی بدم. خیلی چیزا به ذهنم اومد ...

  • خواستم بگم چون تیلور نیست، یه عالمه کار ریخته روی سرم.
  • خواستم بگم به جز تیلور، نفر سوم تیم مدیریت پروژه مون هم در دسترس نیست (چون از ناحیه کمر مصدوم شده و مرخصی گرفته )، باید یک تنه به جای سه نفر کار کنم.
  • خواستم بگم انگار که تمام کارفرمایان پروژه های قدیمی مون، نبودن تیلور رو بو کشیدن و هی زنگ میزنن و تیکت میذارن. یا راهنمایی میخوان یا تغییرات توی وبسایتشون. ماشالله همه هم خوش صحبت، زنگ که میزنن دیگه قطع نمیکنن!
  • خواستم بگم این هفته سه تا پروژه رو باید تحویل بدیم آقای مدیر کل. خانم غرغرو از تیم فرانت اند مریض شده و دیروز نتونست بیاد، و با وجود اینکه دکتر براش 5 روز مرخصی نوشته و به دلیل خطرناک بودن اش برای جامعه، گفته مدیونی اگر بری ویروس ات رو پخش کنی، با این حال حس مسئولیت پذیری اش نذاشته بمونه خونه و اومده کارها رو جمع کنه.(ما همچین تیمی هستیم!) ولی با این حال، بازم از برنامه عقبیم و نمیرسیم هر سه تا رو نحویل بدیم.
  • خواستم بگم اینکه برین بالا سر تیم فنی و هی بگین چی شد و من پروژه جواهرفروشی رو تا آخر همین هفته میخوام و بچه ها رو تهدید و تشویق کنین، کار درستی نیست! مدیر تیم گرافیک و بچه ها عصبی شدن.
  • خواستم بگم چون تیلور نیست، بخش دیجیتال و فروش فکر میکنن میتونن تسک ها رو مستقیم برسونن دست تیم فنی و اون موقع  است که دلم میخواد داد بزنم بابا! درسته که تیلور رفته، اما هنوزم تسک ها باید بیاد واحد مدیریت پروژه. من اینجام! نمرده ام که!
  • خواستم بگم این بخش فروش داره کار پیگیری مشتری های قدیمی اش رو به نحو احسنت توی این شرایط به جا میاره! به مشتریای عهد قجرمون زنگ میزنه و چاق سلامتی میکنه ! ( همونایی که یا پروژه هاشون رو نصفه و نیمه رها کردن - مثل لاکچری پرشین - ) وقتی شنیدم میخواد همچین کاری بکنه، سعی کردم با لحن خیلی نرم ازش بخوام که این زنگ ها رو حداقل بذاره برای هفته دیگه که وقت داشته باشیم روشون کار کنیم.

خواستم خیلی چیزا بگم ...

اما همه ی اون " خواستم بگم ها" رو قورت دادم و به جاش یه لبخند تصنعی زدم و گفتم : پیش میره دیگه!

به خودم نهیب زدم: اون " خواستم بگم ها" با این لحن شکوه آمیز، یکسال پیش میتونستن به زبون بیان. اما الان نه. بعد از اینکه از تیلور این همه چیز یاد گرفتی نه! به آموزه های استاد احترام بذار و به کار ببندشون!

راحت تر نشستم روی صندلی. قیافه خونسرد تری به خودم گرفتم و لبخندم رو واقعی تر کردم.

آقای مدیر کل گفت : میدونی، چندنفری هستن از بین اینایی که رزومه فرستادن. که مثل تیلور، آرومن و شخصیت جالبی دارن. البته تیلور خودش اینا رو پیشنهاد کرده ها! ولی خب، دست و دلم نمیره به یکی شون بگم بیاد. آخه من تیلور رو خیلی دوست داشتم. رفیقم بود! وقتی توی یک سازمان، یک پستی خالی میشه که همه از اون فرد راضی بودن، چه به لحاظ کاری و چه به لحاظ اخلاقی، نمی تونی ببینی که یکی دیگه میاد و جاش رو پر میکنه. هی مخوای مقایسه کنی و هی فکر میکنی که این آدم جدیده خیلی کمتر از آدم قبلیه است.

نه سارا! نه! لبخندت رو کنترل کن! جمله " خب آخه من دارم زیر این همه کار له میشم " رو با تندی و عصبانیت به زبون نیار. وگرنه میدونی که چطوری میشه؟ باز فکر میکنه تو داری نق میزنی. آموزه های استاد یادت نره! یجوری، خیلی نرم بهش بگو که باید دلش رو بزنه به دریا و تصمیم بگیره! " بله " سفر سفره عقد نمیخواد بده که! فقط میخواد تیم رو تکمیل کنه...

 

-----------------------------------------------------

 

از دفتر آقای مدیر که بیرون اومدم، یک عالمه ایمیل جواب دادم و سری تلفن های بی پایان رو پاسخگو بودم. یکهو اون وسط بخش فروش زنگ زده میگه پروژه بستنی میگه نمیشه یه هاست با فضای کمتر بگیره؟

اون موقع بود که دیگه کنترلم رو از دست دادم و پشت تلفن داد کشیدم : "نه، نمیشه! گفتیم minimum requierment. (روی مینیم ریکوآیرمنت تاکید کردم.) بهش بگو پایین تر از این نمیشه وگرنه بهش نمیگفتیم مینیمم ریکوآیرمنت!"

البته من از این داشتم حرص میخوردم که با وجود تذکر قبلی، بخش فروش همچنان داشت به همه زنگ میزد و چاق سلامتی اش رو ادامه میداد و به این فکر نمیکرد که این چاق سلامتی ها برای بعضی از پروژه ها یه ریزه و خطرنامه و یک سونامی از تسک های مختلف رو به دنبال داره و ما ( یعنی من ! ) توی این وضعیت نمیتونیم همچین چیزی رو هندل کنیم.

تلفن رو که قطع کردم، به خودم دوباره نهیب زدم: آموزه های استاد، عزیزم، آموزه های استاد! 

چرا عصبانی میشی؟ مگه با عصبانیت چیزی حل میشه؟ خونسرد باش. مثل تیلور باش. اگر تیلور بود چی کار میکرد؟ عصبانی نمیشد، داد نمیزد. خیلی نرم مشکل رو توضیح میداد و براش راه حل ارائه میکرد. توضیحاتت کافی نبوده که متوجه نشدن. شرایط رو خوب توضیح ندادی. آره، همینه! فقط خودت رو کنترل کن!

 

-------------------------------------------------

 

روزِ سومِ نبودن تیلور رو خیلی بهتر هندل کردم. جمله " آموزه های استاد رو از یاد مبر" رو به عنوان "ذکر روز"، صدبار تکرار کردم تا تونستم در نهایت در مقابل درخواست های بیجای ترجمه متن یک نامه خیلی فوری، نوشتن متن برای صفحه مون توی جاب اینجا، درخواست تغییر رنگ بک گراند سکشن اول به - فرما و نیکان-نیکان گفتن های آقای مدیر کل و ایراد گرفتن از یو ایکس طراحی گرافیکی سایت نیکان و بردن گذاشتن همچین چیزی کف دست مشتری دووم بیارم.

نتیجه این شد که از سه تا پروژه،  یک پروژه رو رسوندیم، یک پروژه رو تموم کردیم، اما تحویل ندادیم و یکی دیگه رو هم گذاشتیم برای هفته بعد.

----------------------------------------------

 

روز آخری که نشسته بودم کنار تیلور، بعد از نوشتن وصیت نامه اش ( که اون نکات و جزئیات لازم پروژه ها میگفت و منم تندتند یادداشت میکردم ) گریه ام گرفت. لعنتی بند هم نمی اومد! دست خودم نبود. نمیتوستم به نبودنش فکر کنم و اشکام جاری نشن. هم برای خودم خجالت آور بود و هم برای اون ناراحت کننده و عذاب آور. آدم وقتی میبینه استادش داره م

میدونم که خیلی وقتا از دستم عصبانی میشد. از دست منِ خنگِ تن آسا! میدونم حرصش میدادم، زیاااااد...

اما خب، بعضیا کلا برای این آفریده میشن که ستون باشن. تیلور هم ستون بود، نه فقط برای من، برای همه تیممون. وقتی بود، خیالمون راحت بود که همه چیز حتما درست پیش میره و هیچ اتفاق بدی نمی تونه بیفته... سوپرمن وار رفتار میکرد کلا!

تیلور برای من هم ستون بود، هم راهنما...

به خاطر همینه که وقتی با مشتری ها جلسه دارم، به عنوان یک موجود خرافاتی (علاوه بر اینکه صبحش جورایای شانسم رو میپوشم) توی جلسه خودکار تیلور رو هم همراه خودم میبرم که موقع وصیت نوشتن داده بود به من و اسمش با برچسب روش چسبونده شده. خودکار رو مثل طلسم با خودم میبرم که بهم قوت قلب و شجاعت کافی بده تا بتونم جلسه رو خوب پیش ببرم و نتیجه دلخواه رو بگیرم. خودکار رو میذارم توی کشو که به عنوان خودکار دم دستی استفاده نشه و جوهرش زود تموم نشه!

--------------------------------------------

 

یه روزی یک دختری بود که اخلاق نداشت. طرز درست رفتار کردن و درست حرف زدن رو هم بلد نبود و به عنوان یک درون گرای اصیل، کمی تا قسمتی آدم گریزی داشت. تصمیم گرفت که این عیب هاش رو اصلاح بکنه. به خاطر همینم کاری رو انتخاب کرد که همه اش سر و کارش با مردم بود. شد مدیر پروژه. اما خب مشکل اینجا بود که اطلاعات زیادی توی  این حوزه هم نداشت. 

ملکوتیان که از اون بالا همه چیز رو زیر نظر دارن و تمام کارهای آدم ها از زیر دره بینشون رد میشه، حوصله شون از دست این دختر سر رفت. گفتن یه مدتی براش یه مرشد بفرستیم یه چیزایی رو یادش بده، بلکه اینقدر اعصاب خرد کن نباشه. و برای این کار تیلور رو انتخاب کردن که به تازگی در شرکت قبلی شون رو گل گرفته بودن و دنبال یک کار تازه میگشت. دخترک تیلور رو میدید و هی از خودش و رفتارهاش خجالت میکشید. بنابراین شروع کرد به یاد گرفتن. شروع کرد به سمباده زدن خودش تا اخلاقیاتش نرم تر بشن و تیزی هاش کمتر به چشم بیان، زبونش مهربون تر و نگاهش بدون غرور و عصبانیت باشن. ازش کلی چیزا راجع به حوزه کاری شون یاد گرفت.

اما خب، از اون جایی که ملکوتیان یک سرنوشت خیلی جذاب تری رو برای تیلور در نظر گرفته بودن، فقط گذاشتن تیلور یکسال از عمرش رو صرف راهنما و ستون بودن بکنه. بعدش باید میرفت به دنبال ماجراهای بهتر و جذاب تر. 

دخترک هم مثل زمانی که مدرسه میرفت، بعد از کلی درس خوندن و تمرین کردن، حالا داره امتحان نهایی اش رو پشت سر میذاره. اگر موفق بیرون بیاد، به خودش اجازه میده که بره یه مرحله بالاتر و به دنبال رویاهای بزرگتر و ماجراهای جذاب تر.

اما هیچ وقت یادش نمیره که اگر الان میتونه پشت تلفن، به ده تا مشتری پشت سر هم جواب ده بدون اینکه خیلی تندی به خرج بده، طوری لبخند بزنه که معلوم نشه از دورن داره منفجر میشه، به راه حل فکر کنه به جای غرغر کردن، بازتر فکر کنه و جستجو انجام بده، یا زهر حرف هاش رو ( تا حدی بگیره ) تا کسی ناراحت نشه، همه اش به خاطر تیلوره...

(مرسی و ممنون از اینکه استادم بودید.)

 

  • سارا
  • جمعه ۹ آذر ۹۷

خدافظ شلوار مکعبی

اول که استن لی، حالا هم استفن هیلنبرگ ...

اینکه دیگه شاید باب اسفنجی مثل قبل جذاب نباشه یا دیگه ابر قهرمانی به خفنی اون هایی که تا حالا خلق شده اند، متولد نشه، ناراحت کننده است.

خداوند بابت شاد کردن روح مردمانی افسرده در سراسر دنیا اجرشون بده.

  • سارا
  • چهارشنبه ۷ آذر ۹۷

بهش بگین آمپول ها عضلانی هستند!

دوتا نسخه گذاشتم روی پیشخوان که داروهای خودم و بابا رو بگیرم.

یک آقای جوونی پشت کانتر ایستاده بود. دوتا سبد داروی من و بابا رو از همکارش گرفت، و خیلی آهسته شروع کرد به دونه دونه برچسب زدن روی دارو ها و نوشتن دستورالعمل شون. 

خواستم درباره آمپولی که دکتر برام نوشته بود سوال بپرسم که عوارضی چیزی نداشته باشه. گفتم آقا، ببخشید، یه آمپولی دکتر برای من گذاشته، این آمپول چی هستش؟

جواب نداد.

دو سه دقیقه بعد گفت : این خانم باردار هستن؟

گفتم : خیر.

گفت : داروی خاصی مصرف نمیکنن؟

گفتم : نه. داروی خاصی مصرف نمیکنم.

گفت : این سه تا آمپولی که براشون گذاشتن، آمپول های عضلانی هستش. حواسشون باشه.

گفتم : چشم.

گفت : باردار بودنشون رو برای این پرسیدم که ( یک قرص گذاشت روی پیشخون ) این دارو نباید در زمان بارداری مصرف بشه.

گفتم : آهان. باشه :|

دوتا کیسه داد دستم که توی هرکدوم یک نسخه با دارو های من و بابا بود.

دارو ها رو که چک میکردیم، معلوم شد اون آمپول های عضلانی و اون قرص با عوارض در زمان بارداری مال نسخه بابا بود و آن آقای جوان تمام مدت داشت راجع به نسخه بابا حرف می زد!

بس که حواس ها این روزا جمعه!!

 

  • سارا
  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

ترس های شبیه به هم

+ از من یکسال کوچک تر بود. لیسانس حسابداری داشت و به عنوان ناظر فضای سبز شهرداری کار میکرد. ازش پرسیدم یعنی دقیقا چی کار میکنی؟ گفت نظارت بر کار کارگرها که مثلا جای درست گیاه ها رو بکارن.

 

+ وقتی از کارش حرف میزد، قیافه اش درهم میشد. معلوم بود دل خوشی از کاری که انجام میده نداره. دوست داشت ارشد بخونه که یک کار بهتر پیدا کنه. بهش گفتم جاب ویژن و جاب اینجا رو نگاه کن. میتونی چیزی که میخوای رو از توشون پیدا کنی. یه مدت کاراموزی کنی و کار یاد بگیری. بعدا برای یه شغل بهتر درخواست بدی. باز قیافه اش درهم شد.

 

+ نمیخواست کار دولتی اش رو از دست بده. کاری که براش امنیت می آورد و اون چندرغاز، پول دولتی رو تضمین میکرد. نمیخواست برای یک آینده بهتر ریسک کنه ...

 

+ مثل هرکس دیگه ای، آرزوها داشت برای خودش. شش ماهه که عقد کرده بود. میگفت وقتی بریم سر خونه و زندگیمون، با هم میشینیم درس میخونیم برای ارشد. آخه اونم لیسانس داره.

 

+ به اینجای حرفاش که رسید، لپاش گل انداخت. صورتش از هم باز شد و یه لبخند سرتاسری، کل صورتش رو پوشوند. نمیدونم فکر عروسی کردن بود، یا درس خوندن برای ارشد با شوهرش یا فکر کردن به یک آینده شغلی بهتر با مدرک ارشدش، اما هرچی که بود، باعث شد صورتش پر از امید به نظر برسه...

 

+ صورت خندان و پر امیدش رو بیشتر دوست داشتم ...

 

= بعد به این فکر کردم که چه قدر شبیهشم ... شاید ترس هایمان پوسته های متفاوتی داشته باشن، اما از درون یکی هستند و به دیواره افکارمان چنگ انداخته اند.

= به این فکر کردم که من هم آرزوهای خودم رو دارم ... و با فکر کردن به آرزوهام بقیه چیزها تحمل پذیر میشن.

= به این فکر کردم که چه قدر باهاش فرق دارم و در عین حال چه قدر شبیهشم ...

  • سارا
  • شنبه ۲۶ آبان ۹۷

اسماعیل؟ seriously ؟

یه بنده خدایی داشت میگفت :

" قشر قابل توجهی از اسرائیلی ها فارسی زبان اند. "

بعد، چشم های گشاد شده من رو که دید، اینطور ادامه داد :

" خب به لحاظ ژنتیکی هم بخواییم حساب کنیم، یه جورایی شبیه هم هستیم. ( ژست کارشناسانه ای گرفت ) به هرحال اونا از نسل حضرت اسحاق هستن و ما هم از نسل حضرت اسماعیل و زبانمون تا حدی مشابهه. "

از اون موقع تاحالا هی با خودم فکر میکنم که خب اوکی. میتونم بپذیرم یهودی هایی که موقع انقلاب از ایران رفتن، نهایتا سر از اسرائیل در آورده باشن ( اما تعدادشون اونقدر ها هم زیاد نمی تونه باشه )، اما بابت اون نظر کارشناسانه ی ژنتیکی، هرچی فکر میکنم به نتیجه نمی رسم!

این درسته که ما همه مون از نسل آدمیم، و بعد از طوفان بزرگ تاریخ هم لقب پدر دوم رو به حضرت نوح دادن و ما همه از نواده های نوح و سه فرزندش هستیم، اما قضیه اینجاست که اگر بخواییم به لحاظ زمانی بیاییم جلوتر و به اسماعیل و اسحاق برسیم، ایرانی ها از تبار اسماعیل نیستن.

یعنی اگر داستان هاجر و چشمه زمزم رو در نظر بگیریم و با توجه به اینکه پیامبر از نسل حضرت اسماعیل بوده، میشه گفت بخشی از اعراب ( حالا نه همه شون ) جز نواده های حضرت اسماعیل هستن.

و اینکه آریایی ها از منطقه ای در بالای جایی که تمام این اتفاقات ( یعنی عربستان ) رخ داده اومدن و ساکن ایران شدن. حالا در رابطه با اینکه اگر اون وسط، بخشی از نواده های اسماعیل کوچیده باشن و رفته باشن اون بالا و اقوام آریایی رو تشکیل داده باشن، اطلاعی ندارم، ولی فکر هم نمیکنه اینطور شده باشه. ولی از این مطمئنم که زبان عبری با زبان فارسی فرق داره :|

 

خلاصه که هرچی فکر میکنم، جور در نمیاد. دلم میخواد برم بهش بگم که آقا بیا و تجدید نظر کن. اما متاسفانه شرایط جوری نیست که بخوام به طرف بگم داداش، فرضیاتت ممکنه غلط باشه و باید فقط خودخوری کنم.

البته این احتمال هم وجود داره که فرضیات من از دم غلط باشه :|

  • سارا
  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

خورش کاری، آرزوی هر اتاکوی بین المللی

این نتیجه تلاش دوتا آدمه که خورش کاری های توی انیمه ها حسابی دهنشون رو آب مینداختن :

 

 

روی بسته ادویه کاری فقط ژاپنی نوشته بود. با ژاپنی دست و پا شکسته، یه چیزایی ازش رو ترجمه کردم و مواد اولیه لازم و طرز پخت رو نیمی با استناد به ترجمه و نیمی حدس و گمان جلو بردیم و غذا رو پختیم.

 

 

از تلاش شبانه ی خودم و ته تغاری راضی ام حسابی : )))) 

اصن این ته تغاری ما پیشنهاد های خفنی راجع به غذا داره.

عاشق وقتایی هستم که شام و ناهار نداریم و میاد از این پیشنهادهای شگفت انگیز میده.

خدا این یه دونه ته تغاری رو تا ابد برای ما نگه داره.

  • سارا
  • شنبه ۱۹ آبان ۹۷

سنگ صبور (2)

بعضی وقتا آدم به یه نقطه ای میرسه که میگه : " خب دیگه، بسه! این مسیری که اومدم تا همینجا کافیه. "

بعد شروع میکنه اطرافش رو نگاه میکنه تا یک مسیر جدید رو کشف کنه.

مسیری که چیزهای بیشتری رو نشون بده.

چیز های بیشتری رو یادش بده ...

و هیجان زندگی کردن رو به آدم برگردونه ...

 

ولی موضوع اینجاست که گاهی میبینی نمیخوای از مسیر قبلی ات جدا بشی.

با اینکه ادامه مسیر برات دردناک و نا خوشاینده،

اما دورنمای یک مسیر جدید، هراس انگیز به نظر میرسه

و دورنمای وهم انگیز و ناشناخته اش باعث سست شدن پاها و قدم هات میشه

و در آخر میبینی که نمیتونی به سمتش گام برداری.

 

به هزارتا موضوع فکر میکنی

و میگی اگر این راه رو ول کنم و برم، چه اتفاقی ممکنه برام بیفته؟ 

به سر فلان چیز چی میاد؟

و در آخر،

ترس از ناشناخته ها و ترس از شکست باعث میشه که به همون راه خاکی نفرت انگیز بچسبی و ادامه بدی...

 

تا الان هزاربار تصمیم گرفتم که راهم رو ول کنم و برم یه راه جدید کشف کنم.

هزار بار برنامه چیدم و همه چیز رو محاسبه کردم.

اما هرچی به روز موعودی که از قبل برای خودم مشخص کرده بودم، نزدیک تر میشم،

دست و دلم بیشتر میلرزه و فکر و خیال های بیشتری وارد افکارم میشن که ترس رو به جونم میندازن.

 

به خاطر همین هم چشم به آسمون دوخته ام و منتظر یک معجزه ام ... 

( شایدم هم یک زنگ تلفن ...)

 

  • سارا
  • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

آقای باشو و نقطه عطف

+ هر وقت که میرم کتابفروشی و کتاب ملکه سرخ رو میبینم، احساس افتخار توی گلوم قلنبه میشه. یه نگاه به اسم مترجمش که " آقای محمد صالح نورانی " باشه میندازم، یه دستی به جلد کتاب میکشم و با خودم میگم :

" ممد دارک نایت، تو مایه ی افتخار مایی! "

دارک نایت رو از یک فروم قدیمی که یک مشت عاشق سینه چاک کتاب توش جمع شده بودن میشناختم. چه قدر به من توی درس میکروپروسسورم کمک کرد. هم رشته ایم بود و یه سال ازم بزرگتر بود. 

اصلا فکرش رو که میکنم، اونجا خیلی ها به من کمک کردن! یه مرتضی بود، معروف به مرتضی 979. همین مرتضی بود که به من کمک کرد که شخصیتم رو بازآفرینی بکنم و یه سری رفتار های به درد نخورم رو دور بندازم! هنوزم که هنوزه کلی دعای خیر براش میکنم و خودم رو سرزنش میکنم که به خاطر یه سری خل بازی و حرف های احمقانه، همچین دوستی رو از دست دادم...

اصن کلی دلم هوای بچه های فروم قدیمی رو کرده... هیچی هم نمی تونه دلم رو آروم کنه ... چون اون فروم با اون آدما دیگه نیست ... حالا فقط یه خاطره است. یه خاطره تلخ و شیرین ...

 

++ مترجمای دور و برم دارن زیاد میشن. یکی از دوستام داره برای انتشارات قدیانی داره کتاب ترجمه میکنه. خیلی حس خوبی داره که بری توی کتاب فروشی و ببینی که عه! اسم دوستت روی فلان کتابه. اصن این حس افتخار که قلنبه میشه ها، خیلی حس خوبیه.

 

+++من نیز دوست میدارم کتاب ترجمه کنم. بسی بسیار! 

تنها چیز درست و حسابی که توی عمرم ترجمه کردم، یه راهنمای قطور برای پنل فروشگاه اینترنتی nopCommerce  هستش که قرار بود توی سایت خود ناپ کامرس گذاشته بشه، اما بنا به دلایلی، فقط روی سایت شرکتمون گذاشته شد و مخاطبش هم فقط مشتری ها و برنامه نویسا هستن :| 

کمی تا قسمتی اسفباره. اما خب، یکی از آروزهام اینه که یه روز کتابای کارل ساگان و تمامی هایکو های " باشو " رو به فارسی ترجمه کنم. ( فکر کنم استادم آقای باشو، یه چیزی در حدود 1000 و خورده ای تا هایکو داره که فقط 200 تاش ترجمه شدن. باشو، پدر شعر هایکو محسوب میشه. )

 

++++ به لیوانم که نگاه کردم، دیدم یک حشره تویش افتاده و جسدش روی سطح مایع سبز رنگ لیوانم شناوره. 

یک نگاه به چپ و راستم انداختم بلکه یه چیزی پیدا کنم تا باهاش جسد رو بیرون بکشم. تنها گزینه موجود، حبه قند بود. یه دونه برداشتم و فرو کردم توی لیوانم و جسد رو باهاش بیبرون کشیدم و با پرت کردن قند توی باغچه پشت سرم از شرش خلاص شدم.

بعد هم با لذت دم کرده پونه کوهی ام رو که از پونه های چیده شده ی کنار یه رود در " کوهستانی پر از سگ ولگرد و قاطر های چموش و انواع پهن رها شده در طبیعت" درست شده بود، سر کشیدم. 

اون لحظه بود که فهمیدم به بکی از نقاط عطف زندگی ام رسیده ام و دیگه اون آدم سوسول تمیز و نظیف وجود نداره.

 

  • سارا
  • سه شنبه ۱ آبان ۹۷

ایشالا خان

اثاث کسی زمان خیلی خوبی برای بلند کردن چیزاییه که مدت هاست چشمت رو گرفتن!

مثلا خود من یه " تراریوم " از مدیرعاملمون کش رفتم!

قضیه از چه قرار بود؟ از این قرار بود که در جریان اسباب کشی اولیه از طبقه دوم به طبقه اول شرکت، تمام گیاهان و کاکتوس هایی که اقای مدیر در طول این چند سال خریده و در بخش های مختلف شرکت چیده بود، همه به طبقه اول منتقل شدند و باید بگم تعداد این گل و گیاه ها و مخصوصا کاکتوس ها اونقدر زیاده که میشه شرکت رو " خانه کاکتوس " نام نهاد. 

خلاصه اینکه در جریان جابه جایی و به دلیل کمبود جا، این گل و گیاه ها همه جا پراکنده شده بودند و بعضی هاشون از روی میز بچه ها سر در آورده بودن. یکی از این گیاه های بی خانمان، یک تراریوم به شدت خوشگل،جذاب و سبزرنگ بود.

( تراریوم چیست؟ تراریوم به گیاهانی گفته میشه که در داخل یک فضای بسته ی معمولا شیشه ای یا پلاستیکی نگه داری میشن و معمولا از گیاهان خاصی هم برای این کار استفاده میشه که به نوعی از این گیاهان میگن وابی کوزا. این نوع گیاهان آب زیادی لازم ندارن و دو سه چیکه آب، به شرطی که در ظرفشون بسته باشه، برای یکی دو هفته شون کافیه. )

 

تراریوم آقای مدیر یک ظرف شیشه ای گرد و قلنبه با یک چوب پنبه بامزه بود که وسطش یک پر فلزی آویزون بود و پر فلزی بالای گیاهای سبز و ریز دوست داشتنی دلنگ دلنگ میکرد.

همه عاشقش بودن. یعنی همه!! و درصدد بلند کردنش بودن. تراریوم که من " تری " نام نهاده بودمش، در ابتدا روی میز آقای تیلور قرار داشت و به هیچ کس هم نمیداد حتی دستش بگیره. میگفت " بعد این همه مدت به ما یه چیزی رسیده، بذار سر جاش بچه! " و عملیات ربایش رو کنسل میکرد.

 

در جریان اثاث کشی، همه تری رو فراموش کردن. قرار بود که هرکس وسایل خودش رو اعم از کیبورد و ماوس و هد ست و سایر خرده ریزها جمع کنه و بیاره. توی اون شلوغ پلوغی که همه به فکر جمع کردن وسایل بودن، تری روی میز جاموند. و همون لحظه بود که من موقعیت رو مناسب دیدم و تری رو بلند کردم.

رسوندن تری به شرکت جدید با سختی و مشقت های بسیاری همراه بود.

من و یکی از بچه ها موندیم تا جمع و جور نهایی رو انجام بدیم، همه با ماشین رفته بودن و من و دوستم در نهایت مجبور شدیم پشت وانت، کنار اسباب و اثاثیه و دقیقا روی نرده حایل وانت بشینیم و به دفتر جدید کوچ کنیم. من تری رو توی دستم بالای وانتی که با سرعت 100 کیلومتر بر ساعت ویراژ میداد محکم نگه داشته بودم و از اونجایی هم که عملا روی یک میله نازک نشسته بودم، هر آن امکان پرت شدنم به کف خیابون وجود داشت.

وقتی رسیدم شرکت بلند اعلام کردم از اونجایی که هیچ کس به فکر تری نبود و جا گذاشته شده بود، از این به بعد من سرپرستی اش رو بر عهده میگیرم!

چشمای همه چنان برقی میزد که یک آن حس کردم باید اشهد ام رو بخونم.

قطعا آقای مدیر هم راضی نبود که عزیزش رو یکی دیگه به سرپرستی بگیره. 

امروز که اومدیم شرکت، دیدیم رفته برای همه یه دونه تری کوچولو خریده و گذاشته روی میزهامون : ))))))

تری اعظم هم سرجاش نبود : ))))))))

 

تری کوچک با نام " ایشالا خان "

 

 

  • سارا
  • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷

روزمرگی : Mr.Beard + Moving + uni

+ نشسته بودم توی اتوبوس و برای خودم از لیست آهنگ های پاییزی ام، بهترین هاش رو گذاشته بودم و با لذت گوش میکردم. گاهی هم جاهایی رو که بلد بودم زیرلبی تکرار میکردم و اصلا توی یه دنیای دیگه بودم.

هوای محشر نیمه ابری صبح پاییزی هم یه عالمه انرژی بهم داده بود. خیلی با انگیزه و با نشاط، همزمان با نزدیک شدن اتوبوس به ایستگاه، بلند شدم که کارت بزنم و پیاده شم که یکهویی از پشت پنجره اتوبوس دیدم که یه بنده خدایی که من از قضا میشناسمش داره توی پیاده رو حرکت میکنه و دقیقا به سمت جایی میاد که من قراره پیاده بشم.

تمام حس خوبم پرید! هول شدم. کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم و هی زل زدم به صورتش که اطمینان پیدا کنم خودِ لعنتیشه. لعنتی، خودش بود! تکون نخورده بود. حتی مدل ریش و سبیل تنک دور دهنش هم همون طوری بود که یادم می اومد. تمام خاطراتم از چهارسال پیش یهویی جلوی چشمم اومد.

دروغگوی لعنتی حقه باز! 

وقتی از اتوبوس پیاده شدم و سلانه سلانه رفتم و با آهسته ترین سرعت ممکن کارت زدم، هنوز رد نشده بود. عملا چند ثانیه پشتم رو بهش کردم و به آسمون زل زدم که باهاش چشم تو چشم نشم. 

تمام خوشحالیم به اینه که فردا شرکت اسباب کشی میکنه و میریم یکجای دیگه و تمام احتمالات مبنی بر رویت دوباره فرد مزبور ( در صورتی که محل کارش اون طرفا باشه ) کنسل میشه.

 - پی نوشت مخصوص مژده : اصلا عشق و عاشقی در کار نبود! موضوع کاری بود. به همین کیبرد قسم! :)

 

+این اسباب کشی دیگه داره اعصاب خرد کن میشه. اول که باید یک طبقه از شرکت رو خالی میکردیم و به صاحبش تحویل میدادیم. که این یعنی دو طبقه آدم چپیدیم تنگ همدیگه تا سر فرصت بتونیم به مکان جدید اثاث کشی کنیم. قرار بود یک هفته در این وضعیت به سر ببریم. فکر کنم الان یک ماه از موعد " یک هفته " گذشته باشه.

 

+ در یک هفته گذشته هم تاریخ نقل و انتقالات هی می افته اون ور تر.  وقتی میخواییم جلسه ست کنیم، هی باید به مشتریا بگیم ببخشیدا، با عرض شرمندگی ما این هفته اسباب کشی داریم. تورو خدا ما رو عفو کنید. اما بذاریمش هفته دیگه؟ شرمنده واقعا، رومون سیا، هفته قبل اسباب کشی کنسل شد، فردا داریم جابه جا میشیم. بذاریمش برای شنبه دیگه؟

 

+ یه بنده خدایی خیلی جدی میگفت فردا هرکی کیس اش رو بزنه زیر بغلش تا شرکت جدید بیاد که به کیس ها آسیبی نرسه :| نمی تونیم ریسک کنیم با باربری بفرستیمشون :|

 

+ همچنان منتظر خبر دادن از دانشگاه تبریزم. میشه با مرخصی و درخواست انتقالیم موافقت کنین؟ توروخدا!

 

+

  • سارا
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷

گازماخ

کارت دانشجویی ام رو ( که نشون میداد از حالا به بعد من دانشجوی ارشد دانشگاه تبریز هستم) گذاشتم جلوش، یه لبخنده گنده ی سرتاسری از این گوش تا اون گوش روی صورتم کشیدم و گفتم : یاشاسین آذربایجان!

اول فقط زل زده بود به کارت. انگار که نمیفهمید قضیه از چه قراره. حق هم داشت! من خودم هم هنوز توی شُک ناشی از هضم این مطلب بودم که حالا دوباره بعد از سه سال بازگشته ام به دنیای درس و دانشگاه. اونم کجا،تبریز!!

سرش رو آورد بالا و اینبار با حیرت به صورت من خیره شد.

- مگه تو نگفتی بابات نمیذاره که بری؟ مگه نگفتی نشستی کلی گریه زاری کردی، زدی تو سر و کله خودت، آخرش هم گفته نه؟ مگه نگفتی مامانت به خاطر اصرار کردن هات باهات قهر کرده بود؟ پس این از کجا اومده؟؟؟

گفتم : " داستان داره!"

دست به سینه به صندلیش تکیه داد و گفت : بگو. میشنوم.

و بعد زل زد به صورتم.

صدام رو صاف کردم و گفتم :

هیچی دیگه. مثل همیشه دست به دامن دخترخاله هام شدم. خداییش از ده هزارتا خواهر در حقم بیشتر خوبی کردن تا حالا. دست منو گرفتن بردن تبریز، ثبت نام کردیم، درخواست مرخصی برای این ترم دادم و درخواست مهمان شدن برای یکی از دانشگاه های تهران. فعلا منتظریم جواب درخواستمون بیاد.  هر کی ما رو میدید که 5 نفری اومدیم برای ثبت نام ارشد، از خنده ریسه می رفت. 

- پنج نفری رفتین ثبت نام؟ چه خبره !

- خودم و مامان و خاله و " دخترخاله بزرگ بزرگه ی اول " و " دختر خاله بزرگ بزرگه ی دوم "، معروف به دوقلو ها. مامان و خاله به عنوان ترنسلیتر زبان ترکی اومده بودن.

-تبریز رو گشتین حالا؟

- یه ریزه. آخه یک روزه رفتیم. ولی ناهار روی یک رستوران محشر خوردیم. یه گازماخی گذاشتن جلومون که دین و ایمون رو از یاد آدم می برد. واااای! خورش هویجش رو که دیگه نگو ... نارنجی و ملس با یه وجب روغن ... 

- گازماخ؟

-همون ته دیگ خودمون!

- حالا خوبه نرفتی اونجا درس بخونی! وگرنه کلا فارسی کلا یادت می رفتا.

- :)

- یعنی از ترم دیگه شروع میکنی؟

- ایشالله.

- یه چیزی بگم؟

-بوگو!

یادته موقع گرفتن امضای پایان نامه کارشناسی ات، رفتی پیش دکتر محمدی، ازت پرسید میخوای ادامه تحصیل بدی یا نه؟ بعد تو برگشتی وسط کلاس درسش بین 60 نفر آدم، توی صورتش جوری گفتی نع که بیچاره کپ کرد؟ 

- یادمه.

- فقط خواستم اشاره کنم که محمدی تبریزی بود... و الان دانشجوی تبریز هستی... اگر یه کم با ملایمت تر جوابش رو میدادی، حداقل تهران قبول میشدی.

- :|

 

  • سارا
  • دوشنبه ۹ مهر ۹۷

خودکشی در یک جنگل نروژی

یه جایی آخرای فیلم cloud atlas، موقعی که رابرت فرابیشر، آهنگساز گمنامی که اولین و آخرین قطعه مسحورکننده اش رو به پایان میرسونه، آخرین سیگارش رو میکشه و میره تا به زندگی اش پایان بده، میگه خودکشی جسارت زیادی رو میطلبه و شجاعت زیادی میخواد ...

این جمله اش بارها و بارها توی ذهنم تکرار میشه، به دیواره ی مرزهای افکارم برخورد میکنه و بعد دوباره تکرار میشه ... و پشت اون، صدای برخورد تفنگ با دندان هایش توی سرم میپیچه ... اسلحه ای که با ترس و درد میذاره توی دهنش تا کار رو تموم کنه ...

اینجور وقتا با خودم میگم واقعا همینطوریه؟ خودکشی شجاعت زیادی لازم داره؟

 

چندوقت پیش که بازی نهنگ آبی بین بچه ها رایج شده بود و تعداد زیادی از بچه های بی کله، احمق و ساده به خاطر تفکرات یک روسی با افکار حال به هم زن چارپایه زیر پاشون رو می کشیدن و کار رو تموم کردن چطور؟ این بچه ها هم شجاعت زیادی به خرج دادن برای اینکه کار رو تموم کنن؟

 

آخرای کارِ نهنگ آبی و تیترهای جنجالی از قربانیانش، دوتا دختر دبیرستانی توی اصفهان هم از یک پل پریدن پایین و دست به خودکشی زدن. اولاش میگفتن این دوتا هم قربانی های نهنگ آبی بودن. اما بعد یک ویدئو ضبط شده ازشون پیدا کردن. توی راه رسیدن به پل، از خودشون فیلم گرفته بودن. با دوست پسراشون حرف میزدن. خیلی شاد و سرخوش بودن و سر اینکه دوست پسراشون حاضر نبودن باهاشون ازدواج کنن و سر یک کل کل ساده میرفتن که خودشون رو پرت کنن پایین تا به اونها نشون بدن که چه قدر کله خرن و پای این حرفشون که "اگر نیایین ما رو بگیرین، خودمون رو میکشیم " ایستادن.

مادر یکی از بچه ها باردار بود. یعنی خودش اینطور توی ویدئو گفت و مراقبت از مادرش رو به دوست پسرش سپرد.

همه اش به این فکر میکنم که آیا بعد از اون ماجرا، اون بچه سالم دنیا اومد؟ مادرش در چه وضعیه؟

 

امروز داشتم رادیو دال گوش میکردم. مصاحبه ای بود با یه بابایی که 12 ساله توی توکیو زندگی میکنه. داشت تعریف میکرد که زندان های ژاپن وحشتناکند. میگفت زندانی های ژاپن از جامعه طرد میشن و حتی نمی تونن از خودشون خونه ای داشته باشن و دولت برای کمک بهشون، یه سری خونه های خاصی رو در نظر میگیره. مجری رادیو دال هم گفت : پس با این تفاسیر بهتره برن توی جنگل خودکشی کنن!! آیا واقعا این جواب مناسبی از سمت کسیه که داره تلاش میکنه محتوای مناسب برای جامعه تولید کنه؟ شوخی و خوش سر و زبونی تا وقتی از بعضی از مرزها عبور نکنیم جذاب هستند. آیا واقعا خودکشی مساله ایه که بشه باهاش شوخی کرد؟ یعنی اینقدر همه چیز ساده است ...؟

 

درسته که ژاپنی ها یه جنگل دارن که معروف شده به اینکه آدم ها میرن و اونجا به زندگی شون پایان میدن.

و باز هم درسته که ژاپنی ها مراسم هایی مثل هاراگیری و سپوکی از دوران سامورایی ها براشون به یادگار مونده و اینکه اگر توی زندگی ناموفق باشن، آبرو و حیثتشون رفته باشه و ورشکست شده باشن، تصمیم میگرن که کار رو یکسره کنن ... ولی این یه جورایی جزء فرهنگشونه، اینکه میخوان سربلند باشن و اگر زندگی اون طوری که برنامه ریزی کرده بودن پیش نرفت، پس ارزش ادامه دادن نداره و تصمیم میگیرن همه چیز رو تموم کنن ...

یه بنده خدایی هم میگفت این مساله میتونه به خاطر اعتقادات دینی شون هم باشه. از اونجایی که به تناسخ اعتقاد دارن، تصورشون بر اینه که خودشون رو می کشن تا زندگی بعدی شون شروع بشه. درست مثل یک بازی که دست به عملیات انتحاری میزنی تا دوباره از نو شروع کنی ...

 

وقتی که درگیر تمام کردن جنگل نروژیِ هاروکی موراکامی بودم، همه اینها ذهنم رو مشغول کرده بود. 

و بیشتر به این فکر میکردم که خب باشه! خودکشی شجاعت زیادی رو می طلبه.

اما یه نکته ای این وسط هست. کسی که میخواد به زندگی خودش پایان بده، به فکر بقیه هم هست؟

ما آدم ها توی یک دنیای اجتماعی زندگی میکنیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم، مرزهای زندگی مون مشخص نیستند و با مرزهای زندگی دیگران آمیخته شده اند. پدر، مادر، خواهر و برادر ... دوستانمان ... اگر کسی تصمیم گرفت کار رو یک سره کنه، آیا به این هم فکر میکنه که بعد از اون چه بلایی سر بقیه میآد؟ چه ظلمی در حق اونا میکنه؟

در حق کسانی که توی این دنیا میمونن و مجبورن تحمل کنن و دم نزنن و گاهی این دم نزدن و تلنبار کردن در سرداب افکار نهانی باعث میشه که همه چی بهم بریزه؟

جنگل نروژی راجع به بازمانده ها حرف میزنه. راجع به دختر و پسری حرف میزنه که دوست مشترکشون توی 17 سالگی تصمیم میگیره کار رو تموم کنه و این درحالیه که خواهر دخترک هم قبلا دست به خودکشی زده. اینکه دونفر از عزیزان دخترک تصمیم گرفتن خودکشی کنن، روان دخترک رو به هم میریزه. طوریکه دخترک هم در آخر تصمیم میگیره کار رو تموم کنه. 

اگر بر فرض مثال، دخترک هر دو آدم های عزیز زندگی اش را در کنارش داشت، بازهم دست به خودکشی میزد؟ بازهم اینطور روانش آسیب میدید و در بیمارستان بستری میشد و یک شب طبق نقشه ای که از قبل کشیده، میرفت تا کار رو تموم کنه؟

جنگل نروژی خیلی حرف ها برای زدن داشت. اما به طور عجیبی این قسمتش برام پر رنگ شده.

و این روزها، وقتی که میخونم یا میشنوم که به خاطر مشکلات جامعه مون و کمرنگ شدن هدف ها، از بین رفتن امید ها و مرگ رویاها آمار خودکشی روز به روز داره بالاتر و بالاتر میره، فقط از ته قلبم دعا میکنم که خدا به خانواده هاشون صبر بده تا بتونن تحمل کنن و رفتار "شجاعانه " یا " سبکسرانه " عزیزانشون رو تاب بیارن ...

کسی که خودکشی میکنه، فقط به زندگی خودش پایان نمیده ... خیلی های دیگه رو هم با خودش پایین میکشه ...

  • سارا
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

450 درجه‌ی فارنهایت

و خورشید گفت ماجرا از این قرار است و پای مرا به چالش باز کرد.

 

مقدمه

19 سالم بود که رفتم دانشگاه. پشت کنکوری نبودم. اما متولد دومین ماه نیمه دوم سال بودن یعنی یکسال از همه چیز و همه کس عقب تر بودن. 19 سالگی برای من حکم آزادی را داشت.

4 سال تمام بی وقفه درس خوانده بودم. از اول دبیرستان مثل یک کنکوری زندگی کرده بودم، تابستان ها به مدرسه می رفتم، عید نوروز و خیلی از روز های تعطیل دیگر از صبح تا بعد از ظهر مدرسه بودم و هر یک جمعه در میان هم آزمون میدادم. دنیای من شده بود دنیای تست و کتاب های آبی و خاکستری و کتاب کار نارنجی. جزوه و دفتر و کتاب های درسی. معدل و درصد و بازخواست شدن برای تراز های احمقانه.

اصلا مرده شور هرچی تست و تراز و موسسه های آموزشی کنکوری و آزمون های جامع است را ببرند! تمام شیره وجود آدم را میکشند و بعد مثل صدفی خالی که قبلا محتویات درونش را خالی کرده باشند، دورت می اندازند. 

وقتی به دانشگاه پا گذاشتم، دوباره شروع کردم به خواندن. 19 سالگی برای من مثل تولدی دوباره بود. دوباره حس هایم کم کم برمیگشتند و من با سرعت خودم و به شیوه خودم شروع کردم به کشف کردن دنیا.

 

کتاب اول

آن روزها کتابی خواندم تحت عنوان " خاطرات یک دختر جوان ". این نام سانتی مانتال، نام فارسی اثر بود. در دنیا، کتاب را با عنوان " خاطرات آن فرانک " می شناسند. کتاب معروفی است. خاطرات واقعی دختر نوجوان یهودی است که در زمان جنگ جهانی دوم و برای فرار از دست نازی ها، به همراه خانواده اش در یک مخفیگاه زندگی میکنند. درواقع بیشتر می شود گفت که زندانی هستند و به جز چند نفری که برایشان غذا تهیه میکنند، راه ارتباطی دیگری با دنیا ندارند. 

چندین سال زندگی کردن مثل ارواح، بدون هیچ سر و صدایی به همراه یک خانواده دیگر که به لحاظ فرهنگی کاملا با شما متفاوت هستند و هر روز ناراحتی های مختلفی را برایتان ایجاد میکنند، درحالی که آن بیرون نازی ها در به در به دنبالتان میگردند تا پیدایتان کنند و شما را به اردوگاه های کار اجباری ( یا کوره های آدم سوزی ) بفرستند، قطعا زندگی ساده ای نمی تواند باشد. 

در 19 سالگی، تفکرات آن برایم خیلی جالب بود. و اینکه گاهی اوقات ( نه همیشه ) بسیار بزرگتر و پخته تر از سنش رفتار میکرد، مرا شیفته شخصیتی کرده بود که 50 سال پیش از به دنیا آمدن من، دنیای خاکی را بدرود گفته بود، درست دو ماه قبل از پایان یافتن جنگ و آزادی ...

 

کتاب دوم

تولد 19 سالگی ام، دوستانم پول روی هم گذاشتند و برایم هدیه ای " درخور " خریدند. یک کتاب سه جلدی قطور که عکس یک خانم اشراف زاده قدیمی روی آن چاپ شده بود و به جز نام کتاب و مترجم آن، چیز دیگری بر روی جلدهای ضخیم هیچ یک از 3 جلد ندیده نمی شد.

عشاق نامدار، ترجمه و اقتباس : ذبیح الله منصوری

راستش را بگویم، هدیه را بیشتر برای این خریده بودند که خودنمایی کنند و بگویند ببین که ما چه چیزی برایت گرفته ایم!!

کتاب شیکی بود!! گران قیمت و خوشگل بود!! اما معلوم بود موقع خرید لای آن را هم باز نکرده اند و براساس ظاهر خرید کرده اند!!!

حقیقت دوم هم این بود که تخصص من در حوزه ادبیات و داستان بود، نه کتاب های تاریخی سه جلدی 1700 صفحه ای! نمی دانستم با آن سه جلد قطور باید چکار کنم. بگذارم توی قفسه ام خاک بخورد یا به کتابخانه اهدا کنم؟ اصلا فکرش را هم نمی کردم که بشود آن را خواند!!

اما بالاخره به سراغش رفتم.

کتاب در رابطه با تاریخ فرانسه بود. از لویی چهاردهم تا ناپلئون سوم. و روابط آدم ها و نحوه شکل گرفتن انقلاب ها را عنوان می کرد. تا به حال کتاب تاریخی نخوانده بودم و باید اعتراف کنم که نیمه دوم جلد آخر را هم هنوز که هنوزه نخوانده ام.

اما عشاق نامدار به من یک دید کلی از تاریخ فرانسه و روسیه داد. انگار که برای من یک بستر اولیه شد تا بر روی آن سایر اطلاعات تاریخی ام را ذره ذره انبار کنم. و وقتی در کتاب های دیگر به وقایع مربوطه میرسیدم، درک بهتر و بیشتری از اتفاقات تاریخی پیدا میکردم. 

کم کم دیدم که این بستر دارد همینطور بزرگ و بزرگتر می شود، طوری که تاریخ دنیا برایم شده یک جور پازل که با خواندن بخش های مختلف تاریخ، علاوه بر اینکه قطعات بیشتری پیدا می شود و سر جای خودش در ذهنم قرار میگیرد، پازل بزرگتر و بزرگتر هم می شود و رشد میکند.

یک کتاب که برای پز و افه خریداری شده بود، مرا شیفته تاریخ کرد!

 

نتیجه

گاهی اوقات آدم فکر میکند که در طول چندین سال هیچ تغییری نکرده و همانی هست که بود.

اما حقیقت این است که ما همیشه درحال تغییر کردن هستیم.

یا رشد میکنیم یا به سوی عقب میرویم و از آنجایی که این حرکت یا تغییر کم کم در آدمی شکل میگیرد، خیلی وقت ها متوجه اش نمی شویم و راهی برای پی بردن به آن راهی به جز رجوع به حافظه نداریم.

راستش تا همین چندوقت پیش نفهمیده بودم که چه قدر خودم و طرز فکرم در اثر کتاب هایی که خوانده ام و شرایطی که در آن به سر برده ام تغییر کرده است. تا اینکه دوباره به سراغ آن فرانک رفتم.

هوس کتاب را فیلم the fault in our stars به جانم انداخت، همانجایی که میروند و از پناهگاه فرانک ها دیدن میکنند. به دنبال کتاب به سه تا کتابخانه سر زدم تا بالاخره یک نسخه پیدا کردم. ( نسخه ای که من قبلا خوانده بودم را کتابخانه نزدیک خانه به دلیل فرسودگی از دور خارج کرده بود.)

کتاب را که دوباره میخواندم، تمام افکاری که زمان خواندن آن برای بار اول در 19 سالگی داشتم دوباره به یادم می آمد. انگار که من هم خاطراتم را در لابه لای جملات خاطرات یک دختر دیگر مخفی کرده بودم. اما راز آنها فقط و فقط برای خودم آشکار میشد و بس.

کاملا طرز فکرم را به یاد میآوردم. نظراتم را درباره وقایع مختلف کتاب به یاد می آوردم و با افکار کنونی ام مقایسه میکردم.

حس میکردم بار دومی که کتاب را میخوانم، به خیلی از مسائل دیگر که پیش از این کاملا از دیدم به دور مانده بود هم توجه دارم، مثل پس زمینه تاریخی کتاب یا تحقیقم که خارج از کتاب و راجع به شخصیت های آن انجام دادم.

به وضوح میدیدم که چه قدر فرق کرده ام. و از این تغییر خوشحال بودم.

 

پ.ن 1:

راستش الان که این ها را می نویسم به این فکر میکنم که : " آن " با آن همه بدبختی که داشت، باز هم در همان پناهگاه سعی میکرد خوشحال، با هدف و با انگیزه باشد.

با به یاد آوردنش به خودم نهیب میزنم که هی! اینقدر افسرده و اخمالو نباش لطفا! درسته که این روزها اوضاع کشور رو به وخامت میرود، اما خب نازی ها که به دنبالمان نیستند و قصد جانمان را نکرده اند و ما هم در یک انباری بدون نور خورشید زندگی نمیکنیم و کوره آدم سوزی هم در انتظارمان نیست. و هنوز هم به سرنوشت آن دختر بیچاره دچار نشده ای!! پس لبخند بزن و به دنبال راه چاره باش! 

 

پ.ن 2 :

کسی چه میداند. شاید باز هم یک روزی من و خاطرات دخترک یهودی به هم بر بخوریم و من دوباره موقع خواندن، خاطرات و افکاری را که لابه لای سطرها مخفی کرده ام، پیدا کنم و دختری را بازبشناسم که روزی روزگاری در بیست و چند سالگی، قبل از طوفان بزرگ کشور زندگی میکرد ... آخر میگویند وقتی طوفان میاید، دیگر هیچ چیز مثل گذشته نخواهد بود ...

 

پ.ن 3 :

آیا کسی هست که بخواد این چالش رو ادامه بده؟ با کمال میل ازش دعوت به عمل میارم : )

  • سارا
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

حرف های تکه پاره

1. امروز پاشدم رفتم بهشت مادران.

شلوغ بود؟ چه جورم !

ملت عملا هرجا که می تونستن بساط پهن کرده بودند، می خوردند و میخندیدند و تا جایی که امکان داشت، از هوای نیمه تمیزی که به لطف دار و درختی که هوای اتوبان رو تصفیه میکرد، لذت میبردند. 

البته رقص هم بود : )

ملت میزدن و می رقصیدن. آهنگ های جورجواجور میذاشتن و حسابی قر میدادن. اینکه چطور داشتن با تمام وجود از آخرین ساعات قبل از شروع دو ماه سنگین محرم و صفر، با سرعت 3 چرخش کمر در ثانیه استفاده می کردند، خیلی بامزه و جالب بود و باعث میشد لبخند بشینه رو لبای آدم.

شاد بودن یه نعمته. نعمتی که این روزا ازمون دریغ کردن ... و ما هم از خودمون دریغ کردیم. 

 

2. امروز یکی از همکارها داشت خداحافظی میکرد. بنده خدا تک تک میرفت پیش بچه ها و به این صورت حلالیت میگرفت که :

" بابت اینکه همه اش کولر روشن میکردین حلالتون کردم. خیالتون راحت باشه! " 

من : مرسی که حلالمون میکنین :|

  • ( این آدم شخصیتی بود که تا آخر آبان اجازه نمیداد اسپلیت ها خاموش بشن.
  • ما توی تابستون هر روز عین جوجه های منجمد شده، بعد از ساعت کاری میرفتیم زیر آفتاب سوزان می ایستادیم بلکه یه کم گرم شیم.
  • یه بارم از بس که دمای اسپلیت رو آورده بود پایین و مدام ازش کار میکشید، اسپلیت تصمیم گرفت به خواب ابدی فرو بره.
  • و امروز داشت مثلا بامزه بازی در می آورد. طفلکی همیشه شوخی هاش بی مزه و بابابزرگی بود. )

اون : جدا از اون شوخی، اون روزی اومدین کنار من نشستین و باد مستقیم بهتون میزد و مجبور شدین پتو بیارین دور خودتون بپیچین و بشینین رو یادتون میاد؟ بابت اون معذرت میخوام.

من : خواهش میکنم.

( یادمه از اون زمان به بعد چه گوارای مرحوم هم به من لقب ابر سفید رو داد :| میگفت مثل سرخ پوستا توی تابستون با پتو نشستی آخه؟ و عکس بانوان سرخ پوست با پتوی آبی رو  برام می فرستاد. )

همکاری که قراره از فردا در یاد ما تبدیل به " مرحوم " بشه، در کل آدم بدی نبود، درسته که خیلی بلند می خندید و زور هرکول رو داشت و میخ رو با دست خالی توی دیوار بتنی فرو میکرد. ولی خداییش خبره بود توی کارش.

وقتی گفت دارم میرم توی فلان شرکت با فلان سمت و در فلان بخش کار کنم، شعله های حسادت بود که از قلبم زبانه می کشید. موقعیت شغلی اش صد و هشتاد درجه بهتر شده بود و لیاقتش رو هم داشت.

 

3. گوشام رو هشت ماه پیش برای اولین بار سوراخ کردم. توی این هشت ماه، گوشواره طبی توی گوشام گیر کرده بود و بیرون نمی اومد. یعنی این نگه دارنده پشتش و میله گوشواره زنگ زده بودن و به هم چسبیده بودن. کلا از بیرون اومدن امتناع می کردن.

به هر کی میگفتم گوشواره هام گیر کرده و در نمیاد، یه پوزخند میزد و میگفت : مگه میشه؟ بعد به جای خالی کنارش اشاره میکرد و میگفت، بیا اینجا بشین ببینم! و می افتاد به جون گوش و گوشواره هام و حالا نکش کی بکش! انقدر که گوشام در قسمت سوراخ شده زخم میشدن و باد میکردن و باید کلی صبر میکردم تا خوب بشن.

انواع مواد ضد زنگ خانگی رو درست کردم : ترکیب نشاسته با مایع صابون. سرکه سفید با مایع صابون. سیب زمینی خام! نشاسته و آب لیمو و یه چیزای دیگه که حافظه یاری نمیکنه. نشد که نشد.

رفتم پیش دکتر اعظم سبیل چخماقی. وقتی داشت لوازمش رو برای باز کردن گوشواره ها می آورد گفت : دیدی توی این فیلم ترسناک ها وقتی میخوان یه نفر رو شکنجه بدن، میرن از این لوازم و ابزارهای دلهره آور میارن؟ 

من : " قورت "

هیچی دیگه! ایکی ثانیه ای و کاملا بدون درد بازشون کرد و انداختتشون کف دستم. قیافه گوشواره ها مثل جواهراتی شده بود که توی مقبره ها پیدا میکنن. حسابی پوسیده شده بود و جای زخم های بی شمار گوشم روشون رد روزگار رو حک کرده بود :|

دکتر اعظم سبیل چخماقی گفت : " میتونی تا وقتی برسی خونه از آزادی ات لذت ببری :| بعدش باید دوباره گوشواره بندازی. این گوشایی که من میبینم ( به سوراخ گوشم که سیاه شده بود و وضعیت جالبی نداشت اشاره کرد ) باید تا یکی دو سال به طور مداوم گوشواره داشته باشن که بسته نشه.

تجویز از این قشنگ تر هم داریم مگه ؟ : )))))))))

  • سارا
  • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷