۲ مطلب با موضوع «خیال پردازی» ثبت شده است

جهنم شیطان

Now I'm finally home, where I belong

Flying into the flame of hell every night

Just before the sunrise

To burn to ashes

Just to form again for a new night of suffering

to remain what I was, Evil, again and again

 

بالاخره من دوباره در خانه هستم، جایی که به آن تعلق دارم.
هرشب به سوی شعله های آتش پر میکشم
درست پیش از سپیده ی صبح
تا بسوزم و خاکستر شوم
تا برای رنج دوباره شبانگاهی بازهم شکلی به خود بگیرم
تا باز هم آنچه که بودم باقی بمانم، شیطان، بارها و بارها

 

نصف شب بهم گفتن اینو ترجمه کن. ترجمه کردم و براشون فرستادم. یکی گفت " من که هیچی نفهمیدم" .

یکی دیگه هم گفت " الله اکبر! من ترسیدم ! به معنای واقعی ترسیدم "

ولی من فقط حس کردم دردناکه ... 

 

  • سارا
  • سه شنبه ۳۰ مرداد ۹۷

دلار و زندگی در نقطه آبی کمرنگ !

اینکه زندگی هامون اینقدر به یک تکه کاغذ بستگی داره، غم انگیزه ...

دلار، یه تیکه کاغذه، اما با بالا و پایین شدن ارزشش، زندگی ما هم بالا و پایین میشه ...

    ...

تا حالا چیزی درباره " نقطه آبی کمرنگ " شنیدین؟

نقطه آبی کمرنگ

این عکسیه که وویجر1 در سال 1990 گرفته. اون نقطه رو میبینین؟ اون ماییم. اون زمین ماست. ( همون نقطه نیمه پیدا زیر شعاع نور، در سمت راست صفحه )

تمام دنیایی که میشناسیم و تمام آنچه که میبینیم، همان یک نقطه در وسط ناکجا آباد، در فضای بی کرانه ...

( دقیقتر بگم، سیاره سوم از منظومه شمسی در راه شیری که وسط ناکجا آباد قرار داره !)

تمام آدم هایی که تا به حال روی زمین زندگی کرده اند، تمام پادشاهان آزمندی که اومدن و کشورگشایی کردن و حمام خون راه انداختن، تمام ظالمین و مظلومین، تمام اقوام و ملل، تمام تاریخ جهان از زمان باستان تا به حال و ...

تمام آنچه که از ازل وجود داشته و تمام آنچه که میشناسیم، همان یک نقطه کوچک ناقابل است.

و ما آدم ها در دل آن یک نقطه جا شده ایم.

همان نقطه ناقابل ...

و همچنان به یک تکه کاغذ وابسته ایم. این احمقانه نیست؟

 

(بر گرفتن از سخنرانی کارل سیگن درباره نقطه آبی کمرنگ )

 


خیال پردازی :

- داداش بی زحمت از اینجا بپیچ توی راه شیری، بعدش برو توی منطومه شمسی، کنار سیاره سوم نگه دار.

+ جبرئیل، داداش، اینجا خیلی پرته ها! هیچ کس از اینجا رد نمیشه. فقط شهاب سنگ های آواره از اینجا عبور میکنن. اونم نه همیشه. گم نشی یه وقت.

- نه. یه کم اینجا منتظر باش من یه سر برم پایین و بیام.

( چند ساعت بعد )

- این چیه با خودت آوردی؟

+ گل!

- واسه چی؟

+خدا هوس کرده کاردستی بسازه!

- کاردستی چی؟

+ نمیدونم. میگه یه فکرایی داره واسه اینجا. نه اینکه خیلی پرته، میخواد توی یه محیط ایزوله یه سری آدَم مادَم بریزه اینجا، ببینه چی کار میکنن.

- آها. پس بازم میخواد آزمایش علمی انجام بده.

+ یه جورایی.

- حالا این آدمی که میگی چی هست؟

+ به خدا اگه بدونم!! میخواد تا لحظه آخر، secret نگه اش داره! 

 

  • سارا
  • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷