۶ مطلب با موضوع «کتاب های افسونگر» ثبت شده است

سرزمین آزادگان

نیچه در کتاب حکمت شادان می گوید : 

" فراموش نکنیم که اسامی ملت ها عموما توهین آمیز هستند.

مثلا " تاتارها " طبق نامی که چینی ها به آنها داده اند، "سگ" معنی میدهد.

آلمانی Die Deutschen بدواً به معنی کافر بود و این نامی بود که گوتهایی که به مسیحیت گرویده بودند، به توده عظیم برادران نژادی خود که هنوز غسل تعمید نیافته بودند، دادند ... "

ایران به معنای سرزمین نجیب زادگان و آزادگان است ...

تمدن چندهزار ساله مان را به رخ کسی نمی کشم...

فقط میگویم که ما آزاده ایم ... همیشه آزاده بوده ایم و همیشه آزاده خواهیم بود ...

 

 

 

1- کتاب حکمت شادان، نوشته فردیش نیچه، ترجمه جمال آل احمد، سعید کامران و حامد فولادوند

2- معنی کلمه ایران پیست ؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

لوور در تهران عاشق رخ دادن بود!

گاهی اوقات آدم های خارق العاده ای پا به هستی میذارن که مسیر دنیا و آدم های اون رو تغییر میدن. حتی ممکنه اونقدر خارق العاده باشن که آدم هایی که دو-سه هزار سال بعد از اونها زمین رو به ارث بردن رو هم تحت تاثیر کردار و گفتار خودشون قرار بدن.

مارکوس هم از این دسته از آدم ها بود.

مارکوس رو میگما!

همون مارکوس اورلیوس معروف خودمون! ( که البته شاید نشناسیدش و اگر بخوام یه هینت ریز بدم، توی فیلم گلادیاتور، همون پدر-اپراطوری بود که به دست کومودس کشته شد و با مکسیموس رویایی به نام روم رو در ذهن می پروروندن. همون مارکوس! )

مارکوس اورلیوس، یکی از 5 پادشاه خوب دوران امپراطوری روم محسوب میشه و نه تنها پادشاه خوبی بوده، بلکه فیلسوف محشری هم بوده (البته از نظر بنده!) 

راستش قبل از اینکه به ( موزه؟ نمایشگاه؟ رویداد ؟ ) لوور در تهران برم، منم اطلاعات زیادی ازش نداشتم.

لوور در تهران، موزه؟ نمایشگاه؟ رویداد ؟ ای هستش که در اون 56 تا از اشیاء باستانی موزه لوور رو به نمایش گذاشتن و یکی از مجسمه هایی که تا به حال از چهره مارکوس اورلیوس ساخته شده هم جزءشون بود که میتونین در لینک تصویر زیر، مجسمه مذبور رو مشاهده کنین :

لینک

در بخش انتهایی ساختمون موزه هم یه نمایشگاه کوچیک و بامزه از کارهایی که بچه های هفت ساله ساخته بودن. شاید به جرات بتونم بگم بهترین قسمت نمایشگاه، همین قسمت آخرش بود.

شما فکر کن به یه سری بچه 7 ساله بیان یه سری اشیای باستانی نشون بدن، بعد یه کپه گِل هم بدن دستشون و بگن حالا هر کدوم رو که دوست دارین، خودتون بسازین. ساخته هاشون بی نظیر بود. جالبتر از همه، مجسمه هایی بود که از مارکوس اورلیوس ساخته بودن که عکسشون رو میتونین اینجا ببینین.

یعنی به شخصه عاشقشونم : ))))

این قضیه تموم شد و منم مارکوس رو در قالب چندتا عکس و یه خاطره از موزه شبه - لوور در مموری اطلاعاتی مغزم ذخیره کردم تا اینکه چند روز پیشا داشتم کتاب فرانی و زویی اثر دی جی سلینجر رو میخوندم و اون جایی که زویی میره به اتاق سیمور و بادی و جمله های روی در رو میخونه، یکی از جمله ها چشمم رو گرفت :

" عاشق رخ دادن بود " 

جمله اش از مارکوس اورلیوس بود.

و این شد که نشستم یه کم در موردش تحقیق کردم.

اول اینکه میخواستم بدونم معنی این جمله چیه. چی عاشق رخ دادن بود. دنیا؟ آدم ها؟ حوادث؟ چی؟ عبارت انگلیسی اش اینه : "It Loved to happen" که قضیه رو یکم دشوارتر کرد برام، چون معلوم شد به هیچ بنی بشر و موجود زنده ای اشاره نداره. میخواستم جمله های قبل و بعدش رو پیدا کنم که ببینم دقیقا منظورش از اینکه عاشق رخ دادن بود، چی بوده. اینترنت رو گشتم، اما چیز خاصی پیدا نکردم و به این نتیجه رسیدم که باید برم کتاب meditations یا تعملات اش رو بخونم، بلکه به یه سر نخی برسم و فعلا کتاب رو گذاشتم در لیست کتاب هایی که باید خونده بشه.

دوم اینکه بین گشت و گذارام در دنیای مجازی، به یه سری جملات فلسفی از این فیلسوف گرانقدر رسیدم و اونجا بود که حس کردم عاشقش شدم.

مارکوس اورلیوس میگه که :

کلا همه چیز به خودت و طرز فکرت بستگی داره. میگه تو نمی تونی جلوی حوادث رو بگیری، اما با فکرت میتونی قدرتی رو پیدا کنی که بشه باهاش بر ناملایمات روزگار پیروز شد. میگه اینکه به چی فکر میکنی و چطور فکر میکنی دست خودته. این فکرای تو هستن که باعث میشن روحت رنگ بگیره و در نهایت بتونی شادی رو پیدا کنی.

کلا خیلی به نحوه اندیشیدن و عقل آدمیزاد اهمیت میده که همین باعث شده ازش خوشم بیاد : )))

یه جمله دیگه هم داره که میگه :

Everything we hear is an opinion, not a fact. Everything we see is a perspective, not the truth.

( که معنش تقریبا این میشه : هر چیزی که میشنویم فقط یک نظر است، واقعیت نیست. هرچیزی که میبینیم یک دیدگاه است، حقیقت نیست.)
این جمله منو یاد همون مجسمه های گِلی ای انداخت که بچه ها از مارکوس اورلیوس ساخته بودن.
طرحی که مجسمه ساز اولیه دیده و تا ابد روی سنگ حک کرده، تنها یک پرسپکتیو بوده و اونچیزی هم که بچه ها دیدن و ساختن هم پرسپکتیو اونها بوده.
لزوما حقیقت و واقعیت نه! فقط یک دیدگاه. دریچه ای که مجسمه ساز و بچه ها از اون دنیا رو میبینن و با هنرشون اجازه دادن ما هم بتونیم دنیا رو از نگاه اونها ببینیم. حس عجیبیه که بخوای اینطوری به این فکر کنی که هر چیزی که ساخته دست بشره، فقط و فقط یک پرسپکتیوه ...
حس میکنم اون مارکوس اورلیوس سوزن - سوزنی ( سمت راست در تصویر بالا ) درس بزرگی بهم داده : )))))))
 
+ من هنوزم دلم میخواد بدونم معنی حرف مارکوس از " عاشق رخ دادن بود" چی بوده :| 
 
 
 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارا

بنویس تا اتفاق بیفتد

یه مفهومی هست با این مضمون که میگه : به هرچی فکر کنی، همون رو هم جذب میکنی.

اسمش رو گذاشتن قانون جذب.

البته به روش ها و اسم های دیگه هم میشناسنش.

مثلا همین قضیه شکرگزاری که میگه تو باید هر روز بارها و بارها نعمت های خوبت رو با خودت تکرار کنی، مراقبه انجام بدی، هرشب اتفاقات خوب روزت رو بنویسی و کلا به یه موجود مثبت تبدیل بشی تا بتونی شادی رو وارد زندگی کنی و هرچیزی رو که میخوای به دست بیاری.

 

یه روز به کتابی بر خوردم به اسم " بنویس تا اتفاق بیفتد "، نوشته هنریت کلاوسر.

این کتاب میگه شما اگر میخوایی کاری انجام بدی و به خواسته ات برسی، باید اون بنویسی. چون وقتی چیزی رو مکتوب میکنی، انگار که حکم وقوع اون اتفاق رو مهر میزنی. کتاب میگه تو هرطور که دوست داری میتونی خواسته هات رو بنویسی، مثلا : 

  • یه فهرست تهیه کنی و به طور مکرر مرورش کنی.
  • فهرستت رو بارها و بارها بنویسی.
  • اون چیزی که میخوایی رو با جزئیات دقیق به همراه دلایلت بنویسی.
  • و ...

توی کتاب مثال هایی از افرادی آورده شده که در جهت برآورده شدن آرزویشان، خواسته هاشون رو نوشتن و بعد هم به اون جامه عمل پوشانده اند. 

هدف کتاب شاید بیان این مطلب باشه که به مخاطب بگه " برادر من، خواهر من، از جزیره یه روزی بیا بیرون! با " اگر " و " کاشکی " و " یه روزی قراره آرزوهام اتفاق بیفته"، هیچوقت پل آرزوهات ساخته نمیشه که بتونی ازش عبور کنی و به سرزمین موعودت برسی."

کتاب میگه که تو وقتی می نویسی، درواقع داری به اون موضوع فکر میکنی ( چه توی خودآگاه و چه توی ناخودآگاه ) و نوشتن به تو شجاعت میده تا قدم هایی رو برداری که شاید ناچیز به نظر بیان، ولی درواقع فوندانسیون پل آرزوهامون هستند!

کتاب " بنویس تا اتفاق بیفتد"، بیشتر روی نوشتن تاکید داره. اما وقتی کمی دقت کنیم، میبینیم که مفهوم کلی اش با فلسفه قانون جذب و شکرگزاری یکیه.

یعنی اینکه برای رسیدن به چیزی، کافیه که بهش فکر کنیم، توی مغزمون بچرخونیمش و حسابی این رو و اون رو بکنیمش، روی کاغذ بیاریمش تا از حالت مجازی، حالت نیمه جامدی به خودش بگیره و برای محقق شدن در دنیای واقعی آماده بشه.( یه جورایی ورز بیاد! ) بعد کم کم هر طوری که می تونیم و در توانمون هستش، شروع کنیم به جلو رفتن. لازم نیست یه قدم فیلی بزرگ برداریم! 

قدم های کوچولوی مورچه ای هم کفایت میکنه : )))))))))))))

فقط باید آهسته و پیوسته، قدم های کوچولو کوچولو برداریم، اون وقت یهویی چشم باز میکنیم و میبینیم که رسیدیم به مقصد ...

 

پ.ن : البته توی اوضاع الان کشور، آرزوها امنیت جانی و مالی ندارن. متاسفانه بیمه شون هم نمیشه کرد که اگر از دست رفتن یا ازمون گرفتنشون، بتونیم به نوعی جایگزین شون کنیم. توی کشورمون اگر آرزویی از دست بره، برای همیشه رفته ...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سارا

نمایشگاه کتاب : روز اول فاجعه ای بیش نبود!

امروز، خیلی خوشحال و خندون، شال و کلاه کردم و سمت نمایشگاه راه افتادم.

کلی ذوق زده بودم و اولین باری بود که روز اول نمایشگاه، این میعادگاه علم و فرهنگ رو زیارت می کردم.

با دوستام قرار گذاشته بودیم که بریم غرفه های بین الملل و ناشران خارجی رو حسابی رو بگردیم و روز اول، تا قبل از اینکه بچه های انیم ورلد و سایر دوستان، مانگا ها و آرت بوک ها رو درو نکردن، یه سر و گوشی آب بدیم و شاید یکی دوتا مانگا هم بخریم. 

( به کمیک استریپ ژاپنی مانگا میگن )

اما ...

نمایشگاه افتضاح بود. افتضاح کلمه ای نیست که بتونم عمق فاجعه رو باهاش نشون بدم، باید بگم که اگر مسئولین محترم تصمیم میگرفتن نمایشگاه رو افتضاح برگزار کنن، صد در صد بهتر از چیزی میشد که امروز باهاش مواجه شدم!!

شما تصور کن که یه جای در حال ساخت و ساز رو بدن دست یه سری ناشر. که خیلی هاشون تازه همین امروز صبح شروع به چیدن کتاب ها کرده باشن.

برای اینکه کف داغون ساختمون نیمه ساز دیده نشه، کف اش رو موکت کردن و زیر اون موکت، از تیکه های آهن-پاره بگیر تا آجر شکسته هم پیدا میشه. به خاطر همینم امکان داشت هر لحظه یکی کله پا شه.

دستگاه های پوز کار نمی کردن. نصف ATM ها خراب بودن و برای اینکه پول یه کتاب رو حساب کنی، باید مدت ها توی صف دستگاه ATM میموندی.

و قیمت ها ...!

کتاب های خارجی رو هرکس با هر قیمتی که دوست حساب میکرد. عملا سر گردنه بود. هر جلد مانگای پیزوری که شاید بیش از 200 صفحه نداشته باشه، پارسال با قیمت بین 30 تا 35 تومن به فروش می رفت، اما امسال زیر 58 تومن پیدا نمی کردی. ( البته به جز یه سری دست دوم داغون )

گرونی دلار هم مزید بر علت بود. شما اگر یه کتاب با قیمت 16 دلار میخواستی بخری، باید 96 تومن پیاده میشدی. به دلار بخوای حساب کنی، چیز زیادی نمیشه، اما به تومن ... 96 تومن برای یه کتاب 16 دلاری باعث میشه بغضت بگیره که ...

کتاب های دست دوم انگلیسی هم رسما توی انباری چندین سال خاک خورده بودن و جلدهاشون کثیف بود. اما از اونجایی که یه کتابخون حرفه ای با این چیزا از پا در نمیاد، توی اون همه گرد و خاک شیرجه زدم و تک تک کتاب ها رو بررسی کردم، اما کتاب هایی که میخواستم رو پیدا نکردم.

کلا تنها چیزی که از نمایشگاه گرفتم، یه شربت سکنجبین و لیمو و یه ساندویچ بود :|

تنها خوبی امروز این بود که دوستامو دیدم، با هم دیگه کلی حرف زدیم و خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم.

بازم مثل پارسال، چترم رو در آوردم و درحالی که سه تایی زیرش چپیده بودیم، زیر آفتاب سوزان راه می رفتیم تا مثلا از آفتاب سوختگی در امان باشیم : )))) خیلی مزه داد:)))

رفتیم روی چمن ها زیر سایه درخت نشستیم و ساندویچ خوردیم و بعدش هم همونجا روی چمن ها دراز کشیدیم. باد میومد و وقتی حرف میزدیم، کلماتمون رو باخودش می برد... میتونم بگم امروز چیزی دشت نکردم، اما کلی روحم تازه شد و با یاران غارم درد دل کردم : )))

امیدوارم جمعه بتونم چندتا کتاب خوب به چنگ بیارم!!!!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سارا

دختری با کیفِ آبیِ ایفل دار

گاهی وقت ها در شرایط خاصی، دوستی های عجیب و غریبی شکل میگیرند. مثل دوستی و من و دختری که روی کوله آبی رنگ مستعملش، برج ایفل حک شده بود.

دوستم بود. اما تا حالا یه کلمه هم با هم حرف نزدیم.

امروز برای آخرین بار بود که دیدمش.


اولین بار که دیدمش، دوتایی در اتوبوس سرپا ایستاده بودیم.  از توی کیفش یک کتاب در آورده بود و در آن شلوغی، غرق دنیای موراکامی شده بود. یادم نیست که " جنگل نروژی " را می خواند یا " کتابخانه عجیب " را در دست داشت، فقط میدانم که موراکامی مسخش کرده بود.

من هم یواشکی به صفحات کتابش چشم دوخته بودم و با او کتاب را میخواندم. او برایم کتابش را ورق میزد و من سعی میکردم ازش عقب نمانم. دو ایستگاه زودتر از من پیاده شد و رفت. 

فراموشش کرده بودم که چند روز بعد، سرم را از کتابی که در دست داشتم بالا آوردم و کیفی آبی و سفید رنگ دیدم که یک برج ایفل داشت. کیف، یکی دیگر از آثار موراکامی را در دلش جا داده بود و دخترک صاحب کیف، به محض اینکه روی صندلی اتوبوس نشست، کتاب را بیرون آورد و مشغول شد.

 


آدم های زیادی نیستند که بتوان به آنها لقب " کرم کتاب اتوبوسی" را اعطا کرد. اما من آدم سعادتمندی هستم، چرا که توانستم یکی از همنوعان رو به انقراضم را ببینم!

معمولا در اتوبوسی که راس ساعت 8:40 دقیقه راه می افتاد، هم-مسیر یکدیگر بودیم. می نشستیم و تا خود مقصد، در دنیای کلمات غرق می شدیم.

یادم است که اول تر ها، تمام مجموعه موراکامی را در اتوبوس تمام کرد. بعد سراغ کتاب های کلاسیک رفت. 

آن اول ها فقط با کیف آبی - سفید ایفل دارش می شناختمش. بعد تر ها، عینک آفتابی که همیشه خدا میزد بالا تا روی سرش بماند و شال های ساده ای که معمولا رنگ آبی و سبز داشتند را هم می شناختم.

 


آن اول ترها، هر کجا که جا گیر می آوردیم، می نشستیم. بعدترها، هر دو بی آنکه کلمه ای به هم بگوییم، فقط کنار هم می نشستیم. ( البته اگر اتوبوس جا داشت ). او برای من جا می گرفت و من هم برای او جا میگرفتم. هیچ کدام کلمه ای به زبان نمی آوردیم، این قانون نانوشته ما بود. زمانی که در اتوبوس می نشستیم و کتاب میخواندیم، برای هر دوی ما زمان مقدس و با ارزشی بود. چون گاهی وقتها، تنها زمانی که برای کتاب خواندن داشتیم، همان زمان رسیدن تا مقصد بود. ( این را میشد از روی صفحاتی که دیروز تا امروز خوانده، حدس زد )


نکات مشترک زیادی داشتیم. به خاطر همین هم اگر حرف می زدیم، مجبور بودیم همه اش حرف بزنیم! تا خود مقصد. با ناراحتی از هم دل می کندیم و خداحافظی میکردیم و برای فردا قرار میگذاشتیم و حسابی رفیق می شدیم. یه عالمه شبیه هم بودیم.

ولی هیچ وقت کلمه ای حاکی از آشنایی به زبان نیاوردیم. چون اتوبوس 8:40 دقیقه، ( با آن صندلی های توسی کثیف و شیشه های کبره بسته و میله های کثافت زده اش ) کالسکه طلایی مان بود که ما را به دنیای دیگری میبرد. دنیایی که از دنیای خودمان شیرین تر بود.

هیچ وقت کلمه ای حاکی از آشنایی به زبان نیاوردیم، چون یه عالمه شبیه هم بودیم.

 


امروز روز آخری بود که دوست عجیبم را دیدم.

نمی دانم حق دارم دختری که مسافر هر روز اتوبوس 8:40 دقیقه بود را دوست خودم بنامم یا نه.

رابطه عجیبی بود. مثل فیلم های تخیلی و انیمه های ژاپنی بود! زیادی داستان گونه بود. من او را میشناختم، در عین حال، کاملا با او بیگانه بودم.

می خواستم امروز اولین کلمه را به زبان بیاورم و بگویم : خداحافظ.

اما نتوانستم. با خودم زیاد کلنجار رفتم، اما در آخر ترجیح دادم همانطور که بیصدا و ناگهانی آغاز شده بود، همانطور هم پایان یابد.

شاید یک روزی، وقتی در حال خواندن جنگل نروژی هستم، ببینم که دختری با کیف آبی رنگ ایفل دار از پله های اتوبوس بالا می آید و بی هیچ حرفی، کنارم می نشیند. یک کتاب از درونی آبیِ ایفل دار بیرون می آورد و شروع میکند به خواندن. شاید آن وقت لب باز کنم و به او بگویم : سلام!

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سارا

مردی به نام اوه که یک داستان-خور را مجذوب خود کرد!

دیگه تقریبا تمام فامیل و آشنایان میدونن من وقتی کتاب میبینم، دست و دلم می لرزه. در این حالت معمولا با مهربانی پیشنهاد میدن که کتابی که چشمم گرفته رو امانت بگیرم و ببرم بخونم ( سابقه درخشانی توی بازگرداندن کتاب ها ندارم )

امسال هم در یکی از مراسم های صله ارحام عیدانه، دیدم کتاب " مردی به نام اوه " روی میز کامپیوتر دخترداییم داره بهم چشمک میزنه. برش داشتم و شروع کردم به ورق زدن که صاحبش اومد و گفت میخوایی ببری بخونیش؟

من هم که از خدا خواسته گفتم بله که میخوام! خودت خوندیش؟ گفتش که "نه. هنوز نخوندم، ولی تو ببر بخون. داستانش در مورد یه پیر مرد بد اخلاقیه که توی زمان جوونی های خودش مونده و بعد یه خانواده ایرانی میان همسایه اش میشن. موقعی که کتاب رو می خریدم، همین قسمتش جذبم کرد."

 

مردی به نام اوه 

این داستان، یک داستان سوئدیه.

تا اونجایی که من میدونم، سوئدی ها ادبیات چندان درخور توجهی ندارن و شاید دلیلش هم این باشه که زبانشون، زبان خیلی ساده ایه و این قابلیت رو نداره. زبانی که خیلی ساده تر از انگلیسی و به طبع، ساده تر از فارسی خودمونه و نمیشه احساسات رو به زیبایی در اون توصیف کرد. 

ولی وقتی کتاب " مردی به نام اوه "رو خوندم، باید بگم که واقعا دوستش داشتم. کتاب، زبان ساده و شیوایی داشت و خب باید بگم که ترجمه روان و خوبی  هم داشت ( دست فرناز تیمورازف و نشر نون درد نکنه ). اونقدری جذاب بود که تا ساعت دو نیم نصف شب بیدار نگهم داشت تا تمومش کنم.

 

 

مردی به نام اوه چه برای گفتن دارد ؟

"آقای اوه" مردیه که نمیتونه با دنیای اطرافش خیلی کنار بیاد. دنیایی که با مدرنیزه شدن همه چیز، آدم ها رو هم دستخوش تغییر کرده، طوری که آدم های این دوره نمی دونن چطوری باید از پس کارهای خودشون بر بیان و برای هر چیزی نیاز به یه متخصص دارن. اینکه دیگه آدم ها نمی تونن یه پیچ رو سفت کنن برای آدمی که تقریبا از پس هرکاری برمیاد آزار دهنده است.

آقای اوه وقتی که جوون بود هم زیاد با آدم های اطرافش ارتباط برقرار نمی کرد. بیشتر مرد عمل بود تا حرف زد و اعتقاد داشت که یه مرد رو باید از روی کارهاش شناخت نه حرفایی که میزنه و باد هوا میشه.

 

یه عاشق واقعی ...heart

وقتی که اوه عاشق شد، تمام دنیایش شد سونیا. وقتی که سونیا تصادف کرد و زمینگیر شد، زمین و زمان رو به هم دوخت تا از باعث و بانیش شکایت کنه ( که البته موفق هم نشد ) وقتی که سونیا مرد، دنیای اوه هم به پایان رسید و شد یه مرده متحرک که روزی به این نتیجه میرسه که دیگه نمی تونه این دنیا و ادم های احمقش رو تحمل کنه و باید بره پیش سونیا.

به خاطر همینم تصمیم میگیره که خودکشی کنه. هر روز اوه پا میشه و یه نقشه جدید برای پایان دادن به زندگی اش می کشه و میره که عملی اش کنه. اما یه اتفاقی می افته که هربار باعث میشه اوه عملگرا، عملی کردن تنها خواسته قلبیش توی دنیا رو به تعویق بندازه.

 

ما ایرانیا...cool

از اونجایی که ایرانیا از قدیم و ندیم به خونگرمی و همسایه مداری و اینا معروف بودن و کلا بهترین آدم های روی زمین هستن (laugh) و از قضا یه خانمی به اسم پروانه که دوتا بچه و یکی هم توی راه داره و با شوهر سوئدی اش در همسایگی آقای اوه زندگی میکنن، نمیذاره که اوه تنها بمونه و سایر آدم های داستان هم، از بقیه در و همسایه ها گرفته تا دو تا نوجوون نیمه بزهکار و یه گربه کریه المنظر بی دم نیمه بی مو، باعث میشن که اوه کم کم بتونه از فکر خودکشی بیرون بیاد و به خاطر اونها زندگی کنه.

 

روایت داستان

داستان در عین روایت زمان حال و ماجراهایی که برای اوه و پروانه و گربه و بقیه اتفاق میفته، زندگی گذشته اوه رو هم روایت میکنه تا به خواننده این دید رو بده که اوه چرا میخواد به زندگی اش پایان بده و تفکرات این مرد بزرگ چی بوده. اینکه ارزش دوستی رو در طول داستان، میبینیم که چطوری پروانه ای که کم کم مثل پروانه به دور اوه می چرخه، گربه ی زشتی که میشه همدم اوه، یادآوری خاطرات دوستی قدیمی به نام رونه که حالا از کار افتاده شده (و آلزایمر تمام وجودش رو از یادش برده ) و تلاش برای اینکه شهرداری رونه به خانه سالمندان نفرسته باعث میشن که اوه  با وجود نداشتن سونیای عزیزش به زندگی اش ادامه بده.

 

تمامی آدم های سرد و گرم چشیده روزگار یک " اوه " درون دارند

اینکه گاهی وقتا آدم های پیر دور و اطرافمون حرفی می زنن یا منطقی دارن که برامون قابل هضم نیست و نمی تونیم درکشون کنیم، حتما حتما چیزی پشتشه که ما نمی دونیم. یه خاطره، یه عادت یا یه طرز تفکری که شاید الان غلط یا از مد افتاده به نظر برسه، اما شاید واقعا غلط نباشه و فقط با معیارهای امروز قابل درک شدن نیست. 

اینکه سعی کنیم این آدم های محترم رو بیشتر بشناسیم و احترام بیشتری براشون قائل باشیم، شاید ندایی باشه که فردیک بکمن ما رو به اون فرا میخونه.

 

چرا این کتاب حاوی یک عدد شخصیت ایرانی است ؟

این سوال برام پیش اومد که چرا ایرانی؟ چرا یه نویسنده سوئدی باید اینقدر با خصوصیت ما ایرانی ها ( خونگرم بودنمون، همسایه دوستی مون که البته این مورد به خاطرات پیوسته، رسم غذا بردن برای همسایه ها، و از همه مهمتر برنج زعفرونی با مرغ یا همون ته چین!! ) آشنا باشه و توی اولین کتابش شخصیت تاثیرگذار داستانش یه ایرانی باشه؟

مصاحبه ای که این سوالم رو جواب بده از این نویسنده پیدا نکردم. اما توی ویکی پدیا دیدم که اسم همسرش Neda Shafti هستش. و خب شاید همین موضوع باعث شده که آقای فردریک بکمن علاقه خاصی به ایرانی ها داشته باشه. ( البته تعداد زیاد ایرانی های مقیم سوئد هم میتونه عامل دیگه ای باشه ) البته فقط و فقط شاید !!

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سارا